تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

کم کم فروشنده­ها بخش جدا نشدنی مترو شدن. مترو سوارای حرفه­ای خوب فروشنده­ها رو می­شناسند. و اگه یه روز تو قطار فروشنده نباشه معناش اینه که خبر تازه­ای شده. این روزها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو واگن بانوان پیدا می­شه . از شکلات و آدامس و پاستیل گرفته تا نون خونگی و لباس و خنزر پنزر و خرده ریز آشپزخونه. فروشنده­ها هم هر کدام داستانی دارند، هر کدوم لحن خودشونو دارن و آدم بدون اینکه قیافه­شون رو ببینه یا صداشون رو بشنوه از عبارت­­هایی که به کار می برند می­تونه تشخیص بده که کدومشون تو واگنه. در ذهن منم هر کدوم با لحن و تکه کلام خودشون حک شدن . جالبه که از هر قشر و سن و سالی بینشون پیدا می­شه. زن میانسال جنوبی با منار و چادر عربی که معمولا خوراکی می­فروشه. مریم، دختر 12 ساله ای که معمولا لوازم آرایش می­فروشه . گلاره زن جوان خوش قد و قامت که زلم زیمبو می­فروشه و ... . تازگی­ها پسرای کوچیک هم اضافه شدن که معمولا آدمکای مرد عنکبوتی می­فروشن . اما دیروز دو تا پسر ده دوازده ساله تو واگن بودن که آدامس می­فروختن. آدامسای طعم دار، سه تا پونصد تومن . تا حالا ندیده بودمشون انگار تازه وارد بودن و یه کمی هم سر و صداشون بیشتر بود، یکی از خانما کلافه شد و به سر و صدای بچه­ها اعتراض کرد، پشت سرش زن دیگه­ای هم صداش در اومد و خلاصه وقتی قطار به ایستگاه رسید شروع کردن به بد و بیراه گفتن به پسر بچه­ها که از قطار پیاده شن . با بلندتر شدن صداشون برگشتم و دیدم که دو تا زن تنومند که هر کدام حداقل هشتاد نود کیلو وزن داشتن حمله ور شدن به بچه­ها . سعی کردم از هم جداشون کنم که یکی دو تا از مشتای خانومای محترم بهم خورد و حالمو جا آورد. پسرک که زورش به خانوم غوله نمی­رسید صداشو بلند کرد و گفت : " حیف که زنی! " بقیه بانوان محترم هم که گرم تماشای نمایش بودن اصلا به روی خودشون نمی­آوردن تا اینکه قطار به ایستگاه رسید و پسربچه­ها پیاده شدن . سعی کردم با یکی از خانوما که خیلی هم خودش رو محق می­دانست، وارد گفتگو بشم :

-          شما نباید با اون بچه این رفتار رو می­کردین

-         بچه باید بفهمه  

-          شما باید بفهمید . شما نباید اون بچه رو کتک بزنید .

-         پدر و مادرش باید تربیتش می کردن و حالا من این کار رو می کنم .

-         اما شما اونو تربیت نکردین، شما فقط درس بی اعتمادی و کینه و نفرت بهش دادین، دنیا رو براش زشت­تر کردین و ...

شروع کرد به تعریف از ادب و نزاکت پسرش ... ، نا امید از کوبیدن آب در هاون نگاهش کردم و فکر کردم به نگاه پر از خشم پسرک در بیرون از قطار و به این­که پسرک از این به بعد دنیا را چطور خواهد دید و فکر کردم به دنیایی که ما آدما می­سازیم و بعد شروع می­کنیم به گلایه کردن و بد و بیراه گفتن از دنیایی که خودمون هر لحظه در حال ساختنش هستیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 12:36  توسط شبنم  | 

*               آهنگ كوچ (ایرج جنتی­عطایی)

آسمان ابری نیست

و زمستان هم،

دل من اما غمگين است

چشم من اما باراني.

بوي غربت دارد

كوچه­ي تنبل پر همهمه­مان

بوي هجرت دارد

چمدانِ خسته­ي من

و هواي گريه

مادر كور دم مردن من.

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت؟

بروم

بروم

قايقي از رنج بسازم

و بهاري از عشق

بين ما دريايي­ست

كه نخواهد خشكيد

بين ما صحرايي­ست

كه نخواهد روياند

من اگر مي­دانستم

من اگر مي­دانستم

به كجا بايد رفت

چمدانم را مي­بستم

و از اينجا مي­رفتم

قصد هجرت دارم

دل من مي­گويد:

دل به دريا بزنم

و به آن شبه جزيره بروم

ميوه­ي تازه­ي اميد بچينم

دل من مي­گويد:

سر به صحرا بزنم

بروم شهر سپيداران

و سپيدي­ها را

ارمغان آورم، آه

چه خيال خامي دارم! نه؟

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت

به كجايي كه در آن

آسمان ابري باشد

و زمستان هم

دل غمگين اما نه.

با توام اي ياور

اي دوست

تو اگر سنگر امنيت من بودي

من هواي رفتن را ...

من هراس ماندن را ...

..................................

پيش تو مي­ماندم

و بيابان­ها را

بارور مي­كرديم

چه خيال خامي دارم! نه؟

بوي هجرت دارد

چمدان خسته­ي من

و هواي گريه

مادر كور دم مردن من

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت؟

پی نوشت : از جوجه طلایی عزیز ممنونم که روزی برام این شعر رو خواند که خیلی در هوای کوچ بودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:6  توسط شبنم  | 

    هفته های گذشته اتفاقات زیادی افتاد . اتفاقاتی که به قول یکی از دوستان یه آزمایشگاه فوق العاده برای جامعه شناسان بود . حالا که تب و تابش فروکش کرده اما میشه با هیجان کمتری در موردش نوشت . انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری برگزار شد . با شور و هیجان فوق العاده پیش از انتخابات و فجایع پس اون . اما چیزی که برای من در تمام روزهای راهپیمایی و شلوغی جالب بود، شکل گیری کاریزمای موسوی بود . راستش خیال نمی کردم بعد از خاتمی هیچ چهره ای چنین محبوبیتی پیدا کنه . روز پنجشنبه 28/3/88 ( که قرار بود بزرگداشت مرحوم دکتر علی شریعتی باشه ) طبق برنامه ریزی قبلی ، مردم در یه تجمع واقعا مسالمت آمیز و همراه با سکوت هم به قصد سوگواری کسانی که کشته شده بودند و هم به قصد اعلام اعتراض درمیدان امام خمینی جمع شده بودند . روز فوق العاده ای بود . وقتی در مترو امام خمینی از قطار پیاده شدم باورم نمیشد این همه آدم با نشان سبز . تمام سالنها پرا از آدمایی بود که به آرامی به سمت درهای خروجی می رفتند و بیرون از ایستگاه تا چشم کار می کرد آدمای سبز . حدود ساعت 6 بود که خود میرحسین موسوی به میان جمع آمد و در همان زمان فریاد " یا حسین ، میر حسین " چند صد هزار جمعیت ساکت یک مرتبه  به هوا خواست . یک لحظه فکر کردم که اگه من جای موسوی بودم چه می کردم . چه مسئولیت عظیمی بود پاسخگویی به این همه انتظار ... فکر کردم اگه من بودم وحشت می کردم . اما به هر حال میرحسین موسوی و چند دقیقه ای صحبت کرد و بعد رفت . روزهای جالبی بود . من روزی هم که جناح مقابل در میدان ولیعصر تجمع کرده بود رفتم تا ببینم استقبال چطوره . جالبه که با تمام دستگاههای تبلیغاتی حکومتی در این مبارزه نابرابر، ده هزار نفر هم در میدان ولیعصر نبودند. اما در تمام راهپیمایی های طرفداری از میرحسین با تمام رعب و وحشت و تهدیدی که اعمال میشد بیش از 200 هزار نفر در هر راهپیمایی حضور داشتند و تنها با زور کتک و اسلحه مردم رو به خانه ها برگرداندند . هفته دوم تهران چهره مخوفی داشت . گرگهای درنده ای که با لباس گارد ویژه و یا لباس شخصی های مجهز به انواع اسلحه سرد و گرم مشغول کتک زدن مردم بودند خشم و نفرت رو در وجود آدم بر می انگیختند. کتک زدن مردم بی سلاحی که فقط به دروغ و دو رویی اعتراض داشتند و تبلیغات دروغین رسانه ملی کاسه صبر هر آدمی رو لبریز می کرد. به هر حال این جنبش فعلا خوابیده تا روزی که معلوم نیست چه اتفاقی بیفته .  فکر می کنم کاریزمای میرحسین موسوی در طی چند روز شکل گرفت و شاید به همین دلیل رهبری جنبشی با این همه شور نصفه نیمه رها شد و حالا مردم سرگردان و سرخورده منتظر اقدامی هستند که از این بن بست نجاتشون بده .درحالی که فعالین سیاسی و اجتماعی رو دستگیر کردن . هر معترضی رو به انواع روشها سرکوب کردند و تلختر از اون اینکه خیلی از اساتید دانشگاه ها که حرفی برای گفتن داشتن از کار استعفا دادن و جالبه که این همه اعتراض بی پاسخ مانده و من در تمام این روزها به آنچه که در مورد دموکراسی خوانده و شنیده ام فکر می کنم و بیش از هر چیز هم شاید نمایش " دشمن مردم " نوشته " هنریک ایبسن " ( در نقد دموکراسی ) در ذهنم تداعی میشه و دادگاهی که دکتر استیگمان رو محاکمه میکرد و در نهایت امید بخش ترین چیزی که برام می مونه صحنه آخر همان نمایشنامه است و جمله آخرش که به حق اکبر زنجانپور به بهترین شکل بیان کرد ، در صحنه ای که در سکوت مطلق تنها دکتر استیگمان روی صحنه بود و نوری که روی چهره نافذ زنجانپور بود که گفت : " قوی ترین مردم ، تنهاترین مردمه " ...

 پی نوشت 1: امیدوارم تمام اتفاقات افتاده مردم رو نا امید از تلاش نکنه . واقعیت اینجاست که این خیلی تلخه که مردم فکر کنند هر تلاشی که بکنند بی فایده است و هر حرکتی به راحتی منجر به سرکوب میشه و به راحتی به قیمت جان آدمها تمام خواهد شد.

پی نوشت 2: دلم سخت هوای تئاتر کرده .

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 22:25  توسط شبنم  | 

وقتی یکی دو ساله بودم تو خیابونی زندگی می کردیم که حسینیه ارشاد سرش بود. اون روزها اوج محبوبیت و فعالیتهای روشنفکرانه دکتر شریعتی بود و پدر من از شیفته های استاد و هراز چندگاهی ما رو هم با خودش می برد . کلاس اول دبستان که بودم دکتر شهید شده بود و خوب یادمه بهترین شعری که دوست داشتم بخوانم این شعر بود :

دکتر علی شریعتی

معلم شهید ما

جان به کفش نهاده بود

الا الا چه همتی

دکتر علی شریعتی

 و من همیشه دلم میخواست که به جای شعرهای توپ و هلو و پیشی و ... این شعر رو بخوانم. شاید احساس می کردم آدم مهمی هستم و دارم حرفهای مهمی می زنم ، معلم ، شهید ، چه همتی و ... .

چند سال که گذشت در فضای سیاسی دهه شصت پدرم به همراه بعضی از دوستاش شریعتی می خواند و خوب یادمه آقای خسرو ف. شبها به خانه ما می آمد و عمده بحثشون یکی از کتابهای شریعتی بود . جملاتی از مذهب علیه مذهب و حسین وارث آدم رو خوب به خاطر دارم که چقدر در موردش بحث و جدل می کردند . کلاس پنجم که بودم داستان ابوذر غفاری دکتر رو خوانده بودم و کلاس اول راهنمایی فاطمه فاطمه است رو . بعضی از صحنه های کتاب ابوذر هنوز تو ذهنمه. دبیرستان که رفتم کتابهای دیگری خواندم و همیشه شیفته لحن جذابش بودم . تو دانشکده نظرات پولانزاس و آلتوسر و گرامشی رو خواندم و ربط اندیشه های دکتر شریعتی رو  با این آدمها پیدا کردم . دوست عزیزم کبری علاقه وافری به شریعتی داشت و او بود که یک روز شادمانه به من اطلاع داد که دختر دوم دکتر شریعتی به ایران آمده و از قضا جامعه شناسی خوانده و حالا قراره که تو دانشکده جامعه شناسی دین درس بده. شاید به دلیل علاقه روزهای کودکی بود که پرواز کنان به کلاسش رفتم و در نهایت دیدم که نه تنها کم از پدر نداره بلکه ضعفهای تئوریکی را هم که به نظر من شریعتی به دلیل رسالتهای روشنفکرانه اش داشت نداره و از این جهت یک گام پیشتره . چند ماه گذشته فرصت دوباره ای بود برای اینکه به عنوان دانشجوی دکتر شریعتی جوان سر کلاسش بنشینم و احساس زنده بودم کنم . امروز سالروز شهادت دکتر شریعتی بود . جامعه ایران روزهای پر فراز و نشیبی رو می گذرونه . تعدای از اساتید ارزشمند دانشگاهها استعفا داده اند و من از طرفی نگران تمام ماجراهای پیش آمده هستم و از طرفی به کسی می اندیشم که بر تمام اعتقاداتش راسخ ماند و امروز بعد از سی و دو سال از مرگ ظاهری اش هنوز زنده است ...

                                                                                            روحش شاد و راهش پر رهرو

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 23:27  توسط شبنم  | 

بالاخره سمیه بعد از 41 روز مرخص شد . درحالی که روزی که اومده بود پا داشت و حالا بدون پا بر می گشت خونه . نمیدانم بعد از این واقعا چه اتفاقاتی براش خواهد و چگونه زندگی خواهد کرد ، اما آرزو میکنم که این اتفاق خانه نشین نکندش . درتمام این روزها فکر می کردم که چقدر چیزهایی که به نظر ما بدیهی می رسند فانی اند . کی فکرشو میکنه سر راهش برای خریدن کفش ممکنه یه پاش رو از دست بده . کی فکر می کنه که همه اونچه که ما داریم در چشم بر هم زدنی از دست رفتنیه . همه چیزهای ارزشمندمون . همه اونچه که انگار تا ابد به ما تعلق داره . مثل خود زندگی و مثل هزاران چیز دیگه . مثل صدای این موسیقی که الآن اتاق کوچک منو فرا گرفته ( من او بودم ، من او شدم ، با او بدم ، بی او شدم ، در عشق او چون او شدم ... ) مثل همه آدمای عزیزی که داریم و مثل همه اونچه که گاهی آسون ، خیلی آسون به دست میاریم .

امروز خیال می کنم که تازه عید شروع شده . انقدر همگی گرم درگیر ماجرا بودیم که اصلا ندانستیم تعطیلات چگونه گذشت ، هر کداممان در این ماجرا به دنبال دغدغه های خودمون بودیم . و یکی دو ساعت پیش که به خانه بر می گشتم انگار تازه فهمیدم که بهار شده ( ... یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو ) . خیلی هم شاید بی مناسبت نبود ( از برفی که تو ولنجک می بارید و همه جا رو سپید کرده بود تا خیابون ما که نم بارونی زده بود و جیک جیک گنجشکها انگار واقعا فاصله زمستان تا بهار بود ) . حالا سه روز فرصت دارم که به کارای خودم برسم و مهمترین کارم رو انجام بدم . میخواستم این عید خودم رو ممیزی کنم و حالا باید بجنبم . باید یکبار دیگه سال 87 و شاید تمام سالهای پیش از اون رو مرور کنم تا بدانم درست و نادرست کارهای زندگیم چی بوده . می دانم که خیلی به این ممیزی احتیاج دارم . خیال دارم که بی رحمانه خودم رو نقد کنم . سالها از مهمترین خواسته هام دور بودم . انگار خیلی وقتها خودم رو فریب میدم . امسال دوباره شروع خواهم کرد . زمان زیادی ندارم . واقعا ممکنه یک لحظه دیگه دیر باشه . واقعا ممکنه دفعه بعد نوبت من باشه که بدیهی ترین نعمتهای زندگیم رو از دست بدم .

 پی نوشت 1 : با تمام وجود آرزو می کنم که سمیه زندگی پویاتری رو ادامه بده .

پی نوشت 2 : قرار بود امسال عید برم افغانستان که نشد ، جالبه که تقریبا تمام روزهای عید رو با افغانها در تهران گذراندم !!

پی نوشت 3 : در این ماجرا فهمیدم سازمانهایی هستند که به طور سیستماتیک وظیفه کمک ( مالی ) به بیمارانی مثل سمیه رو انجام میدن . مثل کمیساریای پناهندگان سازمان ملل ، سازمان ایراک ( که عراقیه ) و معاونت درمان دانشگاههای علوم پزشکی . یعنی هنوز میشه به بشر و به دنیا امیدوار بود ؟؟!!!

پی نوشت 4 : از لطف و کمک و پیگیری همه دوستان سپاسگزارم .

پی نوشت 5 : آرزو می کنم سال جدید ، سال خوبی برای همه آدمای خوب دنیا باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 17:52  توسط شبنم  | 

" خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم . بگذار آن را من ، خود ، انتخاب کنم ، اما آنچنان که تو دوست می داری . "

                                                  دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 16:7  توسط شبنم  | 

دخترک شب که میشه بیشتر بیتابی میکنه ، نمیدانم که درد پاش واقعا شبا بیشتر می شه یا خلوت شبانه باعث می شه به اتفاقی که براش افتاده بیشتر فکر کنه . دم غروب دلش می گیره . اول دل تنگی می کنه ، بعد از درد پاش شکایت می کنه ، بعد به التماس می افته ، بعد گله می کنه . بعد خدا رو به همه مقدسات قسم میده و به تمام کسانی که بهشون اعتقاد داره متوسل میشه و آرزوی بهبود می کنه .

گاهی از ماجرای رخ داده می گه و راهنمایی می خواد . و گاهی چنان متحیرم می کنه که بهش حسادت می کنم . بارها بهم گفته : " من فقط از یک چیز خوشحالم اونم اینکه روزی که پامو قطع کردند روز چهل و هشتم ( 28 ماه صفر ) بود " . و من فکر می کردم که واقعا چه نفوذی داره این ایمان مذهبی و چه ساده انگارانه و سبک سرانه است فکر گرفتنش از جامعه بدون هیچ جایگزینی !!!

گاهی وقتها وسط تلاشی که برای آروم کردنش به کار می برم به خودم میگم خفه شو ! آیا خودت به همه این حرفها ایمان داری ؟ آیا خودت می تونی این همه بی عدالتی رو تحمل کنی ؟ آیا اگه خودت بودی دلت نمیخواست که تمام دنیا رو ویران کنی ؟ نه برای نفس حادثه ، بلکه به خاطر بی عدالتیهای ناتمامی که کنارش می بینی . باید چی بگی ؟ بگی تحمل کن عزیزم ! تحمل کن نازنین ! تحمل کن جانم ! حقت بوده ؟ مجازاتت بوده ؟ پاداش سختیهای زندگیت بوده ؟ قسمتت بوده ؟! ...

تنها راهی که به ذهن ما رسید این بود که تلاش کردیم که از همه کسانی که دوستی شون می تونست براش مفید باشه کمک بگیریم . یه لیست از همه دختر آپاچی های دور و بری تهیه کردیم و بعضیهاشونو به ملاقاتش بردیم و بعضی رو برای بعد نگه داشتیم . راستش وقتی داشتم تو ذهنم دنبال این لیست می گشتم احساس غرور کردم . من این همه دوست به درد بخور دارم ؟! آدمایی که بودنشون می تونه انقدر مفید باشه . آدمایی که تلاش می کنن دنیای بهتری بسازن ، برای خودشون و دیگران . این فوق العاده است و حالا خوشحالترم که هنوز چند تا برگ آس دارم که گذاشتمشون برای آینده . شاید مهمترینشون خانم ج . عزیز باشه . و باز روزهای آخر سال خوشحال شدم که فرحناز عزیز عازم سفر زیارتی کربلا بود و با همه مشغله ای که داشت روز پیش از سفر به دیدن سمیه آمد و حضورش واقعا مفید بود .

اما این روزها که دخترک داره از بیمارستان میره بار دیگه ای روی دوش همه مون سنگینی می کنه . ( هزینه درمان : 16 ملیون تومن ناقابل !!! ) . که مددکاری ممکنه حاضر به پرداختش نشه و بیمه ای در کار نیست و کمکهای قانونی شامل مهاجر افغان نمیشه و ... و باز خشمگین می شم از اینکه می بینم ما مرزهایی می کشیم و دنیا رو به سهم ما و دیگری قسمت می کنیم و تبصره و قانونی می ذاریم که معناش قطعا برابری آدمها " مثل دندانه های شانه با هم " نمی تونه باشه .

حالا باید چی کار کرد ؟ آیا دختر آپاچی های ما که بیش از اینکه به فکر تقویت جیبشون باشند به فکر تقویت روحشون بودن می تونن این مبلغ رو فراهم کنند ؟ به فرض که بشه نصف رقم رو هم تخفیف گرفت ، نصف دیگه رو  آیا می شه فراهم کرد ؟ یک هفته ابتدای سال همگی دست به گریبان این داستانها بودیم و این وسط هراز چندگاهی هم خبر تازه ای می رسید مثل آمپولهای دونه ای 200 هزار تومنی که عجالتا باید هر روز تزریق بشه و پول خرید پروتز و هزینه توانبخشی و کاردرمانی و ...

و همه اینها گاهی چنان خشمگینم می کرد که فکر می کردم بهتره دست جمعی بریم و راننده سواری رو تا می خورده کتک بزنیم . یه آدمی ( که البته به نظرم او هم قربانی است ) برای تفریح و سرگرمی و خنده با سرعت خیلی بالا به سمت دخترکی که تو ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده می ره و چند ثانیه بعد پای دخترک رو هم با ماشین میبره !! اونچه که من بهش باور دارم و بارها به سمیه گفتم این بود که میشه با یک پای مصنوعی هم خوب زندگی کرد ، خیلی خوب ، خیلی بهتر از گذشته ، حتما میشه و باید بشه . به قول اخوان " تواند بود و باید بودها گفتیم " . اما میدانم که این حرفها ظلمی رو که بر آدمی ، بر آدمهایی گذشته جبران نمیکنه حتی اگه " رنج ، رقص روح  " باشه ، نمیشه به راحتی هضمش کرد ، نمیشه . نمیشه . و اونوقت من هم به خدا شکایت می کنم و از عدالتش می پرسم و باز هم یاد اخوان می افتم : " زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟!! " و بعد از خودم شرمگین میشم ... 

و من احساس ناتوانی و بیهودگی می کنم و هزاران بار از خودم میپرسم من برای دنیا چه کردم ؟ و باز می پرسم که اگه علم جامعه شناسی نتونه هیچ مشکلی رو حل کنه ، اگه این دانش به درد حل مسائل زندگی آدمایی که رنج می کشند نخوره ، اگه نتونه دردی رو دوا کنه چرا می خوانمش ؟ وقتی مهمترین علاقه زندگیم اینطوری به چالش کشیده می شه اگه نتوانم پاسخی براش پیدا کنم که خودم رو قانع کنه زندگیم معنایی نخواهد داشت ...

 پی نوشت : راستی خود من چند بار آسیبی به دیگری زدم که توان جبرانش رو ندارم ؟

+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 2:41  توسط شبنم  | 

نمیدونم چه حکایتیه که هر وقت دلم می گیره یه چیزی از یه جای دنیا سرک می کشه و غصه ها رو از دلم می بره . امروز ساعت پنج صبح راه افتادم تا ساعت هفت صبح شرکت باشم و کارهامو برای ممیزی چک کنم . ساعت دوازده و نیم ممیزی تموم شد و من بعد از مدتها چند دقیقه ای وقت آزاد پیدا کردم و بلافاصله سری زدم به اخبار جشنواره که فریاد شوقم بلند شد . این خبر شاید برای دیگران به اندازه من مهم و خوشایند نباشه اما برای من واقعا مهم بود .  فیلم " وقتی همه خوابیم " ساخته " بهرام بیضایی " در جشنواره فیلم فجر اکران می شه . شاید هیچی به این اندازه امروز خستگی رو از روحم به در نمی کرد . امیدوارم بتونم برم فیلم رو ببینم و امیدوارم که مثل همه کارهای استاد خوب باشه . هفته گذشته لبه پرتگاه رو خوانده بودم و بعد متاسف شده بودم از اینکه جایی خوانده بودم که بیضایی از ساختن لبه پرتگاه منصرف شده و با اینکه میدانستم فیلم اخیر در حال ساخته شدنه اما امیدی به اینکه امسال به جشنواره برسه نداشتم ...

البته فكر ميكنم چند تا فيلم خوب ديگه هم تو جشنواره امسال باشه ، شايد فيلم حميد نعمت الله ، فرزاد موتمن و كمال تبريزي ... براي اطلاعات بيشتر مي تونيد به اين نشاني سر بزنيد :

http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=71613

پي نوشت : راستي من چه زود و چه آسون خوشحال ميشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 15:1  توسط شبنم  | 

    نمیدونم علاقه کودکیم به تماشای تعزیه بود که شیفته تئاترم کرد یا برعکس . این سالها محرم که میشه دلم خیلی هوای یه تعزیه درست و حسابی می کنه . چند سال پیش که تلویزیون سریال شب دهم رو پخش می کرد بر خلاف خیلیها که داستان عشق " حیدر خوش مرام " و " شاهزاده خانم فخر الزمان " رو دنبال می کردند من تماشاچی صحنه های تعزیه بودم و به عشق تعزیه بود که سریال رو بارها و بارها ( وقتی هر سال روز عاشورا هم از شبکه های لوس آنجلسی پخش میشد ) با جدیت تماشا می کردم . خوب که فکر می کنم تعزیه برام جذابیتهای زیادی داشت . شاید اول از همه متن که به نظرم همیشه قوی و جدی بود و بعد موسیقی و صحنه آرایی و چهره پردازی و طراحی لباس و ... . این روزها فکر میکنم که شاید کله شقی های تموم نشدنیم بیش از هر چیز متاثر از شخصیت های بزرگ کودکیم بود . امام حسین عزیز همیشه برام اسطوره ایستادگی و راستی بود و دنیای من با داستانهای عاشورا ساخته میشد با همون جنگ همیشگی خیر و شر و آخر ماجرا من یاد می گرفتم که پیروزی یعنی پایداری ...

    شاید هم تعزیه برام یادآور مادر بزرگه . هر سال من و مادر بزرگ از اول تا دهم محرم همراه میشدیم و البته آخر همه اجراها با گریه و زاری و بی تابی من از تکیه بیرون میومدیم . خدا بیامرز پیرزن هیچکدام از سالهایی که من همراهش بودم نتونست آخر تراژدی رو ببینه . حالا که خوب فکر می کنم می بینم خودم هم هرگز آخر نمایش رو ندیدم . مخصوصا تعزیه ظهر عاشورا رو همیشه تا صحنه شیر می دیدم و بعدش در حالی که دستان کوچکم در دستان مهربان و زمخت و استخوانی مادر بزرگ گم شده بود کنار در تکیه ایستاده بودیم . من گریه می کردم و مادر بزرگه مهربانانه تشر میزد که " دیگه نمیارمت " اما انگار انقدر سرد و گرم روزگار رو چشیده بود که بدونه بعضی تهدیدها رو هرگز نباید عملی کرد به همین دلیل هم فردا غروب که میشد دوباره صدام می کرد که " پاشو حاضر شو بریم تعزیه " و من باز هم دست در دست مادر بزرگ به سمت تکیه سبز و پر از عشق پرواز می کردم . روزهای محرم برام یادآور مادر بزرگ و قصه دیو و انار خاتون و البته قصه روباه هم هست که مادر بزرگ با شیرینی تعریف می کرد ( از وقتی یادم میاد پیر بود ، صورتش چروک بود و هیچوقت دندان نداشت - حتی دندان مصنوعی – و البته همیشه سرپا و سلامت بود ) و شبهای محرم تعزیه و قیمه نذری و امام حسین عزیز که برام اسطوره مقاومت و راستی بود . امروز نزدیک به سی سال از اون روزها و شبها می گذره و بیش از پانزده ساله که مادر بزرگ با همه مهر و محبتش رفته و شاید از دستان مهربانش جز مشتی خاک چیزی نمانده و من امسال بیش از هر سال دیگه ای دلتنگ مادر بزرگ و تعزیه و امام حسین هستم .

    انقدر ذهنیت خوبی از تعزیه دارم که قطعا اگه یه روز فرزند خوانده ای داشته باشم غیر از کوه و تئاتر تعزیه رو هم جزو برنامه های ثابت زندگیش قرار خواهم داد .

    امسال می خوام که حتما تعزیه ظهر عاشورا رو ببینم و خوشحال میشم اگه کسی خبری از یه تعزیه خوب داره خبرم کنه وگرنه احتمالا میرم تئاتر شهر .

    امشب برای مادر بزرگ حلوا درست می کنم و هر کسی خواست میتونه بیاد خونه ما به صرف حلوای خیراتی پیرزنی که همه وجودش عشق و محبت بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 10:37  توسط شبنم  | 

     فرهاد آئيش با نمايش كرگدن نوشته اوژن يونسكو ، رونق تازه اي به تئاتر شهر بخشيد .

      سالها بود كه غير از آثار بهرام بيضايي عزيز سالنهاي تئاتر با چنين استقبالي مواجه نشده بودند . جالب اينكه ديروز صف پيش فروش بليط تا در ورودي چهارسو رسيده بود .

      پيشنهاد مي كنم كه اگه كسي به نمايش علاقه داره اين فرصت رو از دست نده البته يادآوري مي كنم كه تهيه بليطش ممكنه يه كمي زحمت داشته باشه ولي به هر حال به نظرم نمايشنامه بسيار خوب اوژن يونسكو و زحمت فراواني كه ظاهرا براي ساخت نمايشش كشيده شده ارزشش رو داره .

     

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 8:25  توسط شبنم  |