|
|
|
|
|
دیروز طبق معمول رفتم درکه . از هفته پیش پوتینهامو برای تعمیر و تعویض زیره داده بودم به کفاشی اول مسیر و حالا با خیال راحت با یک کفش راحتی و سبک تابستانی حرکت کردم . وقتی رسیدم جناب کفاش فرمود که کفشهامو قرار بوده پسرش بدوزه و یادش رفته و وقتی بهش گفتم که خوب آخه من رو حرف شما حساب کردم شما باید یه نظمی تو کارتون داشته باشید ، طرف شروع کرد به دعوا کردن . اول شوکه شدم از اینکه دیدم دست پیش رو گرفته که پس نیفته ، از اینکه به جای عذر خواهی کردن طلبکار شده و از اینکه چقدر ما راحت از مسئولیتهایی که داریم شونه خالی میکنیم . شاید اگه جای دیگه ای از دنیا بود می شد ازش شکایت کرد . به نظرم رفتار این آقا تو کشور ما خیلی مرسومه . هرکاری که دلمون می خواد میکنیم . من هفته گذشته تاکید کرده بودم که پوتینهامو لازم دارم و او هم موکدا قول داده بود و گفته بود که خیالم راحت باشه و حالا حتی یه معذرتخواهی خشک و خالی هم نمی کرد . چقدر فرقه بین آدمی که خودش رو درمقابل جنگ جهانی مسئول می دانه * و آدمی که حتی در قبال قول و قرارش هیچ احساس مسئولیتی نداره . راستش از برخورد بی خیالش خیلی لجم گرفت و از طرفی هم غصه ام گرفت که تو اون برف و یخ چطوری میتونم با اون کفشها برم پلنگ چال . یه لحظه به ذهنم رسید که بی خیال شم و تا آذغالچال بیشتر نرم ( لازمه برای کسانی که اون کفشاهای منو ندیدند توضیح بدم که اون کفشها ، چیزی شبیه به گالشند در رنگ سفید و با اینکه زیره مناسب طبی برای پیاده روی در شهر دارند اصلا به درد کوهنوردی اونم تو یخ و برف نمی خورند . آخه کفشون مثل کف چوب اسکی صافه ) به هرحال با همون گالشها راه افتادم . به سرعت رفتم آذغالچال و از اونجا هم بدون هیچ توقفی به سمت پلنگ چال حرکت کردم . بعد از آذغال یکسره برف و یخ بود و البته بی نهایت زیبا . انقدر که دیگه کفش و کفاش رو فراموش کرده بودم . فقط تلاش می کردم که زودتر برم بالا و زودتر برگردم تا کمتر به تاریکی بخورم . انقدر حواسم به تماشای مناظر بود و بیخیال راه می رفتم که یکی از کوهنوردهای قدیمی اومد بهم گفت از دیدن من با اون و کفش و اون طرز راه رفتن رو یخ و برف یاد فیلمی افتاده که توش زنی روی آب راه می رفته ! و من بهش نگفتم که " با چیز دیگر زنده ام " . اما خودش هم دست کمی از من نداشت . تا پلنگچال باهام اومد . انقدر مناظر اطراف زیبا بود که حسابی به وجد اومده بود وقتی رسیدیم پناهگاه گفت که قصد نداشته از آذغال بالاتر بیاد و فقط وقتی منو دیده برای اینکه پیش من کم نیاورده باشه اومده بالا و باز گفت " کی میگه که برای دیدن خدا باید رفت مکه " . درست می گفت خدا چنان در تمام فضا حضور داشت که به راحتی میشد دیدش حتی اگه گالش پوشیده باشی ! با افسانه برگشتیم پایین . درحالی که ناظر غروب خورشید در سمتی از آسمان و طلوع ماه در سمت دیگر آسمان بودیم . میدانم که هرگز نمی توانم ذره ای از زیبایی اون بهشت رو توصیف کنم اما شاید نوشتنش باعث بشه یادم نره که چقدر دنیای خدا زیبا ساخته شده و هزار بار خدا رو شکر که دیروز رو از دست ندادم حتی با اون گالشها ، اگه نمی رفتم قطعا چیز مهمی رو از دست میدادم . * این داستان ژان پل سارتره که بر اون مبنا نمایشنامه گوشه نشینان آلتونا رو هم نوشت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 21:37 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
کیفر آتش ، داستان رویارویی دو نوع معرفت نسبت به جهان است ، یکی مربوط به پروفسور پتر کین ( چین شناس بزرگ ) که نامش را حقیقت ، اصالت و خود بودن نهاده اند و دیگری مربوط به توده ها که مایه اصلی آن جلوه فروشی زنانه ، فریبکاری و بهره کشی از دیگران است . این رویارویی با ازدواج پتر کین با مستخدمه اش آغاز می شود ، پتر کین وجودی برای دیگران قائل نیست و به نوعی دنیای اطراف خود را انکار می کند و بیشتر عمرش در کتابخانه اش می گذرد . و حتی در گردش هر روزه اش نیز توجهی به مردم ندارد و حتی گردش روزانه اش خروج موقت از کتابخانه برای تماشای کتابفروشیهاست . " از آنجا که هیچ میلی احساس نمیکرد که به مردم توجهی بکند نگاهش یا به زیر بود یا به هوا . کار او علم است و علم در نظرش همان حقیقت ، برای نزدیک شدن به حقیقت باید از انسانها دوری گزید زندگی روزانه آشوبی بود ، سطحی از همه گونه دروغ . کسانی که از کنارش می گذشتند همه دروغگو بودند . به همین سبب به آنها نگاه نمی کرد . از میان این بازیگران که توده مردمند چهره کدام یک او را اسیر خود می ساخت ؟ آنها هر لحظه شکل دیگری اختیار می کردند حتی یک روز از صبح تا شام به یک نقش وفادار نمی ماندند . او این را از پیش می دانست . اینجا تجربه به کار نمی آمد . همت بر آن گمارده بود که در زندگی سرسخت باشد نه یک ماه و نه یک سال . بلکه تمام عمر همان باشد که هست " ( ص 18 ) و ترزه زنی است میانسال با دامن آهار زده که در تمامی داستان جز منافع بسیار سطحی خود به چیزی نمی اندیشد . و دیگران را یا در نقش عاشق خود می داند ( و حاضر به پرداخت هر نوع هزینه برای آنهاست ) و یا آنها را منبعی برای انباشتن حسابهای مالی خود می داند ( مورد اخیر فقط در مورد کین مصداق دارد شاید به دلیل که بقیه شخصیتهای داستان از جنس خود وی هستند و قواعد بازی او را بهتر از خودش می دانند ) . علت ازدواج کین و ترزه این است که کین با دیدن ترزه در حال تماشای یکی از کتابهایش او را عاشق و علاقمند به کتاب می پندارد و به این دلیل شیفته او می شود . " این زن هر چه می کند از سر حرمت به کتاب است او زنی است با شعور " ( ص60 ) . اما می بینیم که ترزه وقتی یقین می کند که نمی تواند ارثیه قابل توجهی از کین بگیرد او را از خانه خود بیرون می کند ( " اوباش با پس گردنی بیرون انداخته می شوند " ( ص 31 ) . ) پتر کین پس از اخراج از خانه خود وارد دنیای واقعی می شود و با فیشرله برخورد می نماید و باز هم فریب می خورد و او را نیز شیفته کتاب می داند . سپس به همراه وی تصمیم می گیرد که به نجات کتابهایی که به گرو گذاشته می شوند بروند . در این جریان اما ، فیشرله را می بینیم که نجات کتابها را ابزاری برای تصاحب مابقی سرمایه کین قرار می دهد . فیشرله با افراد دیگری سر و کار دارد که آنها نیز هر کدام در ذهن خود زندگی می کنند . هر یک در ذهن خود به چیزی سرگرم است . گدای کور به دگمه می اندیشد ، فیشرین ( پیرزن روزنامه فروش ) دل به فیشرله بسته ، دستفروش در بین کتابها به دنبال مخدر می گردد و ... در واقع به نظر می رسد که یکی از دغدغه های مهم نویسنده دنیای ذهنی افراد می باشد و انکار دنیای واقعی . این نکته حتی در عناوین فصلها نیز مشهود است ( " سری فارغ از دنیا " ، " دنیای بدون سر " و " دنیای در سر " ) . در این میان اما پتر کین آسیب پذیرتر از دیگران است . " او از دروغ بیزار است و از همان کودکی جز راست نگفته است " ( ص 17 ) " وجودی چندان خالص دارد که خوابهایش نیز اغلب چون بیداری اش شفاف و معقولند " ( ص 24 ) . اما در ارتباطش که از ترزه آغاز می شود و با فیشرله ادامه می یابد از دیگران ، که فریبکارند و فرصت طلب ، هر بار به نحوی از انحاء فریب می خورد . سیاوش جمادی * در مورد کتاب می گوید : " این چنین است رسم روزگار غدار ، کین ستانی واقعیت از خیال پردازان فارغ از زمین و زمان ... رمان کانتی اثری است اندیشه برانگیز که صورتهای کثیری از غفلت ها و خودفریبی ها را افشا می کند که بعید است کسی خود را نیز در آنها پیدا نکند . از حیث زیبایی شناختی هنر کانتی در آن است که هیچ چیز زیبایی را نشان نمی دهد ، بل زشتی جهان را به زیبایی رسوا می کند . جهان واقعی یا به تعبیر کانتی جهان بی سر که راه میان نخبگان و دیوانگان است آن بیرون وجود دارد ، لمس می شود ، می سوزاند ، می کشد ، چپاول می کند و شمار انبوه انسانها را با زنجیره های نامرئی به هم زنجیر می کند . مکنت ، شهوت و خواست قدرت و امارت ، انسانها را به فقر ، رذالت و خفت می کشاند . بسنده نیست که بگوییم جهان تصور من است بل تصور من ، شیوه است که من برای فریب خود و جهان به کار می گیرم . این توده خود فریب و یکدگر فریب همان نیروی انسانی مستعدی است که قدرت خشونت را در دولت بر آمده از خودش ، به هیولایی جهانسوز تبدیل می کند .... کانتی اندرز نمی دهد تا خود را نیز چون قهرمانش مضحکه کند . او نسخه نمی پیچد . رمان او گونه ای هشدار و محاکمه است . محاکمه خرد و فرهنگ بزک کرده و ریاکارانه ای که حضور پافشارانه اش صرفا غفلت از شرارت واقعی را مجاز می دارد . اگر در نهایت خود را ناگزیر سازیم که کمینه پایان خوشی از دیوانه خانه تکان دهنده کانتی برون آوریم ، تنها می توانیم به جمله ای شرطی بسنده کنیم : اگر بناست جهانی بهتر و امن تر داشته باشیم ، طرح آن را باید از همین جهان ، در همین جهان و برای همین جهان دراندازیم . " از خواندن 700 صفحه رمان که احتیاج به تعمق داشت بسیار لذت بردم . و همانطور که آقای جمادی گفته بود به نوعی خودم را هم در داستان یافتم . من هم خیلی وقتها که از محیط نه چندان خوشایند اطرافم خسته میشم ، انکارش می کنم و نمی بینمش . اما اونچه که داستان رو ارزشمندتر می کنه جمله آخری است که آقای جمادی به خوبی بیان کرده . و صد البته چیزی که اصلا برام خوشایند نیست این نگاه تحقیر آمیز به زن و ویژگی های زنانه است که اگرچه به نظرم بخشی اش از دل واقعیت بیرون میاد ، اما بعضی وقتها بیان واقعیت ( به ویژه از جانب منابع دارای مشروعیت ) نوعی تائید و تاکید اون واقعیت و ایجاد سدی در مقابل تغییرشه . * هم میهن ، پنجشنبه ، 3 خرداد 1386 پی نوشت ۱ : کانتی کتاب دیگه ای هم داره به اسم قدرت و توده ها پی نوشت ۲ : بهاره آروین هم یادداشتی بر این کتاب نوشته
الیاس کانتی برنده جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۸۱ ( برای رمان کیفر آتش )
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 18:12 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا خدا ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشاید ، او که به لطف و صفای خویش گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت مائیم ما که طعنه زاهد شنیده ایم مائیم ما که خرقه تقوی دریده ایم چون سینه جای گوهر یکتای راستی است این سان میان دریا تنها نشسته ایم طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست کوهیم و در میان دریا نشسته ایم آن آتشی که در دل ما شعله می کشید گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق نام گنهکاره رسوا نداده بود بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام ما " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما " فروغ فرخزاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 23:22 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز محمد واسطه ای شد تا ما بریم دانشکده . همون برنامه ای که به همت جمعیتشون تو دانشکده برگزار شد . این دانشکده یه خاصیت جادویی داره که من هرگز با تمام دنیا عوضش نمی کنم . تمام غم و غصه این چند روزه از یادم رفت . روزهای سختی رو می گذرانم و این بهترین جایی بود که می شد امروز برم . نمایش بسیار خوب بود ( ژاندارک در آتش ) با موضوع آشویتس و تنها یک بازیگر ( حکیمه ، که از بچه های جمعیت بود ) و بسیار خوب اجرا شد . انقدری که من به وجد اومدم و رفتم ازش تشکر کردم و هم من و هم لیلا صمیمانه آرزو کردیم که شاهد موفقیتهای بیشترش در عرصه نمایش باشیم . دیدن بچه های جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان برام خیلی خوشایند بود . همه جوان و شاداب بودند و منو یاد جوانی خودم انداختند . صمیمانه آرزو کردم هرگز آدمهایی که بخشی از جوانی و دنیای زیبای من رو خراب کردند سر و کله شون تو این زندگی این جوانها پیدا نشه و همواره همین شور رو در زندگی داشته باشند . بعد از برنامه هم گشتی تو دانشکده زدیم و با اتفاق لیلا و زهره رفتیم بیرون که اون هم حکایتی داشت . باز هم ممنون از محمد که باعث شد این روزم خوب تمام بشه محمد! دمت گرم و دلت گرم و سرت خوش باد ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 23:20 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجشنبه با زهره ( خسروی ) رفتیم کوه . روز فوق العاده ای بود ، هوای خوب ، طبیعت بی نهایت زیبا و هلال ماه سرخ شب دوم ذیحجه . خلاصه اوس کریم بازهم غوغا کرده بود ما هم مدتها بود هم رو ندیده بودیم و کلی حرف برای گفتن داشتیم . از هر دری گفتیم و مثل همیشه هر جای دنیا رو که زورمون رسید شخم زدیم و براش فلسفه بافی کردیم . تا رسیدیم به گله گوسفندی که روی کوهها ( تو مسیر پلنگ چال ) پخش بودند و زهره خواست سیاست کنترل جمعیتش رو به گله بزها تعمیم بده که یادمون افتاد چقدر فرقه بین نگاه زهره نسبت به کنترل جمعیت و نگاه جناب چوپان ، و یادمون افتاد که انقدر پارادایم های زهره و چوپان در این مورد فرق داره که هرگز نمیتونند دنیا رو مثل هم ببینند . و بین دنیای اغلب ماها ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 23:18 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
چند سال پیش بود که یه کسی که هرگز ندیده بودمش از یه دوست واسط شنیده بود که من دانشگاه قبول شدم و ابراز خوشحالی کرده بود از قبولی من و از علاقه اش به من حرف زده بود . برام جالب بود آدمی که نه منو دیده بود و نه می شناخت نه اشتراک فکری و اخلاقی با من داشت به چه دلیلی باید از قبولی من خوشحال می شد . اونم آدمی از جناحی که " پیروز " رو کشتند . انگار اون جناح یه تقسیم کار بین خودشون کردن . مرداشون آدمایی رو که مثل من فکر می کنند می دزدند ، شکنجه می کنند و می کشند و زناشون ( اونم زنانی که در ولایت مطلقه شوهر ذوب شدند!!! ) از محبت به مقتول و اطرافیانش دم می زنند . مسخره نیست ؟ تو رو خدا مسخره نیست ؟ بعد با خودم فکر کردم که دور از جان شما طرف یا حرف دهنش رو نمی فهمه و همین طوری هر چی میاد دم دهنش قل می ده بیرون و یا اینکه فکر می کنه خیلی سیاستمدار و زرنگه . ( حکایت اون منشی احمقیه که زیراب دیگران رو می زنه و بعد قری به سر و گردنش میده و میگه آدم باید زرنگ باشه ، تو این زمونه اگه آدم فروش نباشی بازنده ای ) . و من البته هم از آن نادانی و هم از این زرنگی بیزارم . راستش شما رو نمی دونم اما من فکر می کنم آدم باید تکلیفش با خودش و دیگران روشن باشه و با اون احمقهایی که می گن با دشمنتون مهربون باشید و به دشمنتون مهر بورزید و ... مخالفم . بدیش اینه که وقتی به استدلالشون توجه کنید می بینید که محبتی هم که توصیه می کنند ترفندی برای له کردن طرف مقابله !! محبت می کنند که از این طریق حال طرف رو بگیرند !!! به نظرم دوست داشتن من از طرف کسی که منو ندیده و نمی شناسه فقط در صورتی معنا داره که افکار و اندیشه ها و آرمانهایی مشترک با من داشته باشه . در غیر اینصورت حرف زدنش از محبت به من دروغ مزخرفی بیشتر نیست . در واقع من آدم رادیکالی هستم و ترجیح می دم بدانم کی واقعا دوستمه و کی دشمنم و میدانم که محبتی بین من و دشمن من وجود نداره . به نظرم بحث تساهل و تسامح فقط در ادبیات سیاسی معنا داره و مربوط به روابط دوستانه آدمها نیست . اینها فقط قراردادهایی برای روابط ثانوی آدمهاست که بتوانند بدون دردسر کنار هم زندگی کنند . همین . به نظرم لازمه که شجاع باشیم و تکلیف خودمون رو روشن کنیم . وگرنه آرامش و امنیت و اعتماد رو بیش از پیش از هم می گیریم و به این جو بی اعتمادی بیشتر دامن می زنیم . و کاری می کنیم که دیگه محبت و دوستی هم معنا و ارزش خودش رو از دست میده . اون وقت یقین دارم که دیگه چیز ارزشمندی تو ارتباطات آدمها وجود نخواهد داشت . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 10:45 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان سلام .
یک برنامه این هفته از طرف انجمن حمایت از کودکان کار و خیابان تودانشکده برگزار می شه به قرار ذیل ، به نظرم هم فاله و هم تماشا ، دانشکده و چای و تماشای تئاتر و آشنایی با بچه های انجمن و دیدار دوستان و ... جمعیت دفاع از کودکان کار وخیابان برگزار می کند : |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 23:15 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دشمن مردم ، نمایشنامه درخشانی است از " هنریک ایبسن " ، نمایشنامه نویس نروژی قرن نوزدهم . دکتر استیگمان ( پزشک شهر کوچکی که منبع اصلی درآمد ساکنانش چشمه های آب معدنی و حمامهای آب گرم است ) پس از یک بررسی علمی در می یابد که حمامهای شهر آلودگی میکربی داشته و عامل سرایت بیماری می باشند . دکتر به سراغ بردارش ( شهردار شهر ) رفته و از وی می خواهد که چاره جویی کند . اما شهردار پس از برآورد هزینه تعمیرات در پی انکار موضوع بر می آید و بزرگان شهر را خبر می کند و آنها نیز از این خبر به وحشت افتاده و نگران رسیدن خبر به گوش گردشگران ، تلاش می کنند که دکتر را راضی به صدور گواهی سلامت حمامها کنند و چون زیر بار نمی رود او را دشمن مردم می خوانند . و در پایان می بینیم که تقریبا تمام اهالی دکتر را محکوم و طرد می کنند ... نمایشنامه حاوی نکات بسیار جالبی در مورد پوپولیسم و نوعی دیکتاتوری اکثریت است که به شکل بسیار زیبا نمایش داده شده است . به نظرم نمایشنامه تاییدی بر گفته " ریچارد رورتی " * ( در مورد توانایی بیشتر ادبیات نسبت به فلسفه در بیان مسائل اجتماعی ) می باشد . این نمایش به کارگردانی " اکبر زنجانپور " سال گذشته ( همزمان با سال جهانی بزرگداشت ایبسن ) در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا شد . * رورتی ، « دیکنز ، کوندرا ، هایدگر » |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 10:19 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دانشجو ؟!! دیشب مترو ( نواب ) شلوغ بود ، تو ایستگاه منتظر شدم که دو تا قطار رد شه و قطار سومی رو که خلوت تر بود سوار شدم . مکالمه دو نفر پشت سرم توجهم رو جلب کرد . داشتن از درس و دانشگاه و استادشون که بهشون چقدر مشق داده صحبت می کردن که یه دفعه بحثشون عوض شد . اولی : قدیم چقدر خوب بود ، زنا می شستن تو خونه به کاراشون می رسیدن . نمی اومدن بیرون انقدر شلوغ بشه . دومی : از وقتی زنا اومدن بیرون فساد زیاد شده . زنا اومدن بیرون فمنیست گرا ؟!!! شدن و این باعث فساد شده . اگه زنا برن بشینن تو خونه شون فساد هم دیگه تموم می شه . برق از کله ام پرید برگشتم نگاشون کردم . می خواستم ببینم این دانشجویی که مسائل رو به این راحتی تحلیل می کنه و اصطلاحات فنی !!! هم به کار می بره کیه ؟ مخصوصا فرزانه دوم . یه دختر قد بلند محجبه که مقنعه اش رو کیپ سرش کرده بود و چادرش هم تو دستش بود . یه کم نگاش کردم . در اومدم بهش بگم که بر کدام مبنا فکر می کنی که عامل فساد بیرون اومدن زنها از تو خونه شونه و چرا فکر می کنی به این راحتی می شه مسئله فساد رو حل کرد . خواستم بگم برو نگاهی به تاریخ مذهبی که بهش تظاهر می کنی بنداز تا ببینی که 14 قرن پیش زنی به نام زینب ، دختر علی بن ابی طالب ، یه روز از تو خونه اش اومد بیرون و بین مردان شام سخنرانی کرد و نگفت فساد می شه . خواستم بگم که تو اصلا می دانی فیمینسم یعنی چی ؟ البته یادم اومد که این هم از مفاهیم مظلوم واقع شده در فرهنگ ماست که متاسفانه برخی از مدعیانش بیشتر بهش ضربه زدند ( ... ) . خواستم بگم راستی این اصطلاح فمنیست گرا رو از کجا پیدا کردی ؟ !!! اما دوباره که نگاش کردم فهمیدم آب در هاون کوبیدنه و من هم حوصله حرف زدن با این یکی رو نداشتم . شاید صحبت کردن با کسی که برای شخصیت انسانی خودش ارزشی قائل نیست و هنوز خودش رو به عنوان آدم به رسمیت نمی شناسه سختترین کار باشه و شاید بی فایده ترین کار . و تاسف خوردم برای کشوری که دانشجوش اینا باشن و چنین آدمایی بخوان بسازندش !!! ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 10:18 توسط شبنم
|
|
||