تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

    یک سالی می شه که امنترین جانپناه روح من شده فیلم " سگ کشی " ، هر وقت از هرجا کم میارم به " گلرخ " پناه میبرم . انقدر که گاهی فکر می کنم حتی خود فیلمساز هم به اندازه من فیلم رو ندیده . امروز هم برای n امین بار فیلم رو تماشا کردم . و فکر میکنم اخلاقا وظیفه دارم که از فیلمساز تشکر ویژه کنم .

    اما سگ کشی اثر بی نظیر بهرام بیضایی :

     داستان با صحنه سازی های ناصر معاصر برای ترساندن جواد مقدم شروع می شه و بعد از فرار مقدم ، گلرخ ( همسر ناصر معاصر ) به قصد آشتی با ناصر معاصر به تهران میاد . در راه هتل صحنه بسیار زیبایی از حرکت گلرخ در خیابان را می بینیم ، در خلاف جهت حرکت تمام وسائط نقلیه که نمادی از حرکت خلاف جهت گلرخ در تمام داستانه . در واقع در تمام داستان گلرخ بر خلاف جهت رایج حرکت میکنه . " اون می ترسه اما می دونه که هر قدمی که بر میداره بدون خطر کردن اصلا ممکن نیست " ، پس شجاعانه به استقبال خطرات میره . در ادامه ، داستان با روبه رو شدن گلرخ با شخصیتهای مختلف ادامه پیدا میکنه . فیلم با اون همه پرسوناژ چنان ماهرانه و عمیق در عرض چند دقیقه هر شخصیت رو به تصویر می کشه که من هنوز پس از دهها بار دیدن ، نکات تازه ای در داستان کشف میکنم .

    از یک سو بیضایی بخشی از مسائل اجتماعی رو مورد نقادی قرار میده ، نظامهای فاسد دلالی رو به چالش می کشه و در مقابل نظامهای فاسد اخلاقی و اقتصادی طغیان می کنه بی اینکه بخواد داوری یک جانبه ای داشته باشه . می بینیم که تنها ویژگی مشترک شخصیتهای داستان اینه که همه دلالند اما دیگه در جنبه های دیگه اشتراک ندارن . تحصیلکرده و بی سواد ، مرد و زن ، فقیر و غنی و ... و به نظرم این هم از ویژگیهای برجسته داستانه که بسیاری از جبرهای ساختاری رو نفی میکنه .

     و از سوی دیگه به فاجعه ندانستن می پردازه . شخصیت عیوض در واقع بیان اهمیت آگاهی است . خود بیضایی گفته بود : " من همیشه نفرت دارم از اینکه ما آدمهای نادان رو به صورت آدمهای بامزه و مامانی معرفی کنیم ، چرا که گاهی این آدمها میتونن منشاء لطمات جبران ناپذیری باشند . شخصیت عیوض فاجعه نادانی است "

     بیضایی بسیار زیبا نقش ما آدمها رو در خراب کردن دنیا بیان می کنه با اون تابلوی بزرگی که چند بار گلرخ از کنارش رد می شه ( محیط زیست را آلوده نکنیم ! ) .

     اما نکته بسیار مهم داستان ، شخصیت قهرمانی است که بیضایی به تصویر میکشه . شخصیت گلرخ آیده ال تایپ فیمینیسمی است که من عمیقا بهش معتقدم و این شخصیت چنان وارسته و مستغنی است که آدم ناخود آگاه تحسینش می کنه . من این آدم رو قبلا در شخصیت آنت ( قهرمان جان شیفته رومن رولان ) و بعد عمیقتر از اون در داستانهای محمود دولت آبادی دیده بودم ( مثل بلقیس کلیدر و یا مرگان سلوچ ) اما برتری گلرخ به اونها اینه که گلرخ یه شخصیت امروزی ایرانیه با تمام چالشهایی که یه زن ایرانی امروز با اون درگیره . گلرخ نه تنها نمونه یه زن ایده آله که به نظرم او نمودی از یک انسان ایده آل ( ابر انسان نیچه ) است . و متاسفانه انگار باید با همه دنیا در نبرد باشه که البته به قول گروهبان نغمه " زورتون نمی رسه " و من البته معتقدم که فقط بهای گزافی داره . همین که این سیل خروشان گلرخ رو با خودش نمیبره و تا پایان داستان ذره ای از فساد دنیایی که ما آدمها ساختیم به شخصیت غنی و قوی گلرخ نفوذ نمیکنه یعنی که خیلی هم کم زور نیست و این یعنی گرگ شدن اجباری نیست . و این آزادی که فیلمساز به تصویر میکشه بسیار ارزشمنده در واقع  قهرمان بیضایی تنها یک شخصیت نیست یک شیوه زیستنه ، یک مذهب و شاید یک کتاب اخلاق ( اینجا خوشبختانه باید بگم بهرام بیضایی در تعریف ابر انسان از فیلسوف بزرگ معاصر ، نیچه ، تواناتر بوده چون نیچه که در کتاب " چنین گفت زرتشت " تلاش میکنه مشخصات ابرانسان رو بیان کنه چندان فراتر از پند و اندرز نمیره اما ابر انسان بیضایی در مقابل چشمان ما زندگی میکنه ) . به نظرم بیجا نیست که بیضایی در افرا از زبان نویسنده میگه " نویسنده عاشق شخصیتی که خلق کرده میشه " راستش این شخصیت من رو هم شیفته خودش کرده . هربار که به این قهرمان افسانه ای بیضایی ، گلرخ کمالی ( که انصافا مژده شمسایی هم خیلی خوب نقشش رو بازی کرده ) ، نگاه می کنم به خودم میگم " هنوز هم میشه به انسان امیدوار بود " .

 

پی نوشت : فیلم نقاط قوت دیگه ای هم داره ، از جمله ایفای نقش بسیار خوب تعداد زیادی از بازیگران سینما ، موسیقی ، طراحی صحنه و ... اما من آنقدر تحت تاثیر داستان هستم که از بقیه می گذرم . 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 3:25  توسط شبنم  | 

    چند شب پیش رفتیم تماشای نمایش ملاقات بانوی سالخورده ، خوشحالم که سالن اصلی پس از چند ماه تعطیلی و تعمیرات ، کارش رو با چنین نمایش درخشانی شروع کرد . " پریسا " هم مثل من معتقد بود که این بهترین نمایشی بود که در یک سال اخیر دیدیم .

    نمایش رو " فریدریش دورنمات " سوئیسی نوشته و  استاد " حمید سمندریان " اون رو ترجمه و کارگردانی کرده بود . نمایشنامه غنی و پر مفهومی بود که از یک سو بسیاری از ریزه کاری های درونی ما آدمها رو به زیبایی به چالش می کشید و از سوی دیگه انتقادی داشت باز هم به رفتارهای پوپولیستی . اما به نظرم تاکید اصلیش روی وجه فردی داستان بود و به مسئولیت انسان اشاره زیبایی داشت . در بخشی از نمایش آلفرد می گوید : " من کلارا رو تبدیل به این آدم کردم ... " و در بخشی از نمایش به زیبایی از معلم می شنویم که " راستی اگه یه روز پس از 35 سال بانوی سالخورده ای به دیدار ما بیاد ، ما چه وضعی خواهیم داشت ... " و ... بهتره تعریف نکنم . شاید یک ایراد فقط بشه به نمایشنامه گرفت و اون هم تحلیل تک علتی ( اقتصادی ) مولف از مسائل اجتماعی و حتی روانی آدمهاست . اما رویهمرفته نمایش فوق العاده ای بود ، از نمایشنامه گرفته تا اجراها و موسیقی و ...

    به هر حال به هر کسی که علاقمند به دیدن تئاتره توصیه می کنم که این نمایش درخشان رو از دست نده ، خودم هم قصد دارم یک بار دیگه حتما به دیدن این نمایش برم ...

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 17:15  توسط شبنم  |