|
|
|
|
|
دوستان عزیز سلام انقدر پاسخ کامنتهای قبلی زیاد شد که فکر کردم بهتره یه پست جدید بنویسم . اولا از همه دوستان ممنون که با دقت و حوصله حرفهامو خوندن و نظرشون رو نوشتن و بعد هم فکر کنم آقای دکتر " س " ( با اون ظرافت طبعشون ) الان دارن به ما می خندن که با یک پرسش ساده ، چند روزه حداقل من یک نفر رو حسابی سر کار گذاشتن . ضمنا انقدر غرق این موضوع شدیم که یادمون رفت بگیم اون پنجشنبه روز بسیار خوبی بود ، پر از خنده و شادی و ما به اتفاق هم ، نزدیک پلنگ چال 6 تا درخت بید کاشتیم . ۱- از اظهار لطف مهران سپاسگزارم . ۲- در مورد فیلم حق با بهزاد بود ، امیدوارم فرصتی که به دنبالش هستیم پیش بیاد . فکر کنم خیلی حرفهای نصفه نیمه داریم ۳- همونطور که مهرداد نوشته فیلم ماموریت (The mission ) بود . ۴- بله من می پذیریم که باید بهای چیزی رو که انتخاب می کنیم بپردازیم و اصلا این یکی از مهمترین معتقدات منه و همواره شادمانه و شجاعانه این بها رو پرداختم . شاید به دلیل اینکه ایمان داشتم که کار درستی انجام میدم . رنج من از اونچه که خودم به دست نیاوردم نیست . بی عدالتی اون چیزیه که خوشایند من نیست حتی اگه نتیجه اش به سود من باشه . این عدم تناسب بین تلاش و پاداشه که مطلوب نیست و همین باعث نا امنی حوزه روابط انسانی میشه و امید و اعتماد و مسئولیت پذیری آدمها رو از بین میبره . من با کوشیار موافقم که هر کدام از ما فقط یک بار فرصت زندگی داره و دقیقا به همین دلیل هم تعلل می کنم در اینکه الگوی خودم رو به دیگران توصیه کنم . من در مورد خودم بهایی رو که باید با کمال میل می پردازم اما دلم میخواست که خبر بهتری می داشتم برای کسانی که راستی و درستی رو بهشون پیشنهاد می کردم . ترجیح می دادم بشارتی برایشان می داشتم شاید خوب بود اگه مثل مذهبیها بهشتی رو میشد وعده داد . اما در دنیایی که متاسفانه مذهب ( قویترین انگیزه و امید برای رعایت اخلاق ) هم داره رنگ می بازه چه دلخوشی ای میشه به عزیزانمون بدیم . من از راههایی که در زندگیم انتخاب کردم پشیمون نیستم . خیلی وقتها از سر سختی خودم لذت هم میبرم اما وقتی آدمهایی رو می بینم که بر اثر سیلی ای که از زمانه خوردند دچار افسردگی شدن رنج میکشم چون معتقدم که پاداش کسی که عمرش رو پای اعتقادش گذاشته ، از هستی ساقط شدن نیست و درمانده می شم چون نمیدانم که چه توصیه ای باید بهشون بکنم ، بگم برن قاطی جماعت شن یا بمانند و اون بهای گزاف رو بپردازند ؟ شما می گین به کوچکترها چه پیشنهادی بکنیم ؟ من سالها سماجت کردم و صد البته پشیمان نیستم و یقین دارم که به این راه ادامه خواهم داد اما تردید دارم که این شنا کردن بر خلاف جریان رود رو به کسانی که برام ارزشمند هستند توصیه کنم ، شاید چون میترسم از اینکه انقدر قوی نباشند که بتوانند تاب بیاورند . دلم می خواد کوچکترها رو در حد امکان قوی بار بیاریم ، انقدر که در مقابل نا ملایمات دنیا روئین تن باشند . ۵- پاسخ مهرداد دکتر از راهنماییتون ممنون . انگار شما باز هم فیلم رو بهتر از من دیدین . اما منظور ما از مردم گریز اصطلاحی بود مربوط به صحبتهایی که اون روز بینمون رد و بدل شد نه نوعی بیماری روانی . داشتیم از کسانی صحبت می کردم که ترجیح میدن از دیگران فاصله بگیرن . ضمنا در مورد تعارض لعنتی با شما مخالفم به نظرم این تعارض اصلا چیزی بدی نیست حتی ارزشمنده . هم نشانه اختیار و آزادی انسانه و هم باعث میشه که ما حواسمون به کارهایی که می کنیم باشه . و پاسخ دوست عزیزم لیلا : ۱- لیلا جان من احساساتی نشدم ، این احساسات همیشه با منه ، فقط بیانش کردم . ۲- برام بگو چقدر دنیا را سیاه می بینی ؟ از تو می پرسم دنیایی که در آن شبی کودک ده ساله ای در حوالی پاسگاه نعمت آباد به طرز فجیعی به قتل می رسه چند درصد از سیاهیی رو که من به تصویر کشیدم تبیین می کنه ؟ دنیایی که طبق آمار یونیسف 250 میلیون کودک در آن به بیگاری مشغولند چند درجه سیاهه ؟ میخوام بگم دوست عزیزم ! بخشهایی از دنیا بله از نظر من بسیار سیاه و تاریکه ، اما معناش این نیست که ما زانوی غم به بغل بگیریم و بنشینم بلکه این موضوع مسئولیت ما رو سنگینتر می کنه و به ما یادآوری می کنه که باید چراغهای بیشتری بیفروزیم ... . ضمن اینکه از دنیا نه بیزارم و نه نا امید . حداقل به دلیل اینکه دوستانی دارم که هرکدامشان به عالمی می ارزند . چند تا از بهترینهاشون تو همین صفحه حضور دارند . ۳- من از جنگ با دیگران سخن نگفتم اونچه گفتم فقط توجه به وظیفه و مسئولیت خودمان بود . نه خط کشی کردم و نه در دیگران به دنبال مقصر گشتم . ۴- سخن من از بی عدالتیهای مادی نبود ، دوست عزیز من از پاداش در ارتباطات انسانی سخن گفتم . با این همه در مورد میوه ای که نوشتی صد در صد با تو موافقم . ۵- در مورد مردم گریزی دوستمان باید بگم من اصلا در مورد یک فرد خاص صحبت نمی کنم . میدانم که دوست بسیار عزیز ما توانایی دفاع از خودشو خیلی بهتر از ما داره و من حتی فکر نمی کنم که اون آدم ، مردم گریز باشه ، این فقط یه شوخی بود که بهانه ای شد برای شروع صحبتی که ریشه های عمیقتری داشت . ۶- پیشنهاد می کنم گوشه نشینان آلتونا را بخوانی . ۷- از انتقاد صادقانه ات نه تنها نرنجیدم بلکه بسیار سپاسگزارم . شاید کمترین حسن این بحث همین باشه که ما یاد بگیرم افکارمون رو چکش کاری کنیم و این گام بسیار ارزشمندیه ۸- به قول یکی از دوستان بسیار عزیز " ما مخلصیم ! " یا علی ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 0:15 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز کسی ازمن پرسید چرا یه نفر مردم گریز میشه ؟ دیروز خیلی فرصت پاسخگویی نبود اما حالا که خوب فکر می کنم می بینم پرسش خیلی مهمی پرسیده بود . آقای دکتر ! راستی چرا یه آدم مردم گریز میشه ؟ چه اتفاقی در زندگی و ذهنش می افته که دیگه تحمل همنوع خودش رو نداره ؟ چه اتفاقی سبب میشه که آدما افسرده میشن ؟ دیروز بهزاد فیلمی بهم داد و گفت فقط به خاطر لوکیشنهاش ارزش دیدن داره اما من لذت بیشتری از فیلم بردم . داستان یه عده مبلغ مذهبی بود که وارد امریکای جنوبی شده بودن تا بومیان وحشی رو اهلی ، مسیحی و متمدن کنند و بعد نیروهای دولتی استعمار از راه رسیدن و کم کم جنگ وحشیانه ای درگرفت تا بومیها رو از محل زندگی شون دور و سرزمینشون رو تصرف کنند . در اثنای جنگ وحشیانه شون یکی از سران دچار عذاب وجدان شده بود و دیگری برای آرام کردنش می گفت دنیا همینه ، تا بوده همین بوده مهم نیست . اولی پاسخ جالبی بهش داد و گفت ما این دنیا رو اینطوری ساختیم ... Thus have we made the word . Thus have I made it شاید پاسخ شما هم همینه ، آقای دکتر ! ما آدمها دنیا رو برای هم زشت و تحمل ناپذیر می کنیم . با رفتارهایی که گاهی حتی بهشون نیندیشیدیم . در فرایندهای دروغ ، دورویی و فریب و ... و بعد شروع می کنیم به برچسب زنی مردم گریزی و بدبینی و منفی انگاری و بعد تمسخر و ... . من به آدمی که از دیگران دروغ و دورویی دیده حق میدهم که اعتمادی به دنیا نداشته باشه ، حق میدم که بخواد از آدمها فاصله بگیره ، حق میدهم که حوصله آدمهای تازه رو نداشته باشه . همونطور که به کودکی که یک روز نادیده گرفتمش حق میدم که بخواد ازم متنفر باشه . و میدانم اینکه من و شما در از بین رفتن اعتماد دیگران تاثیر مستقیمی نداشته باشیم دلیل کافی نیست برای اینکه مورد بی اعتمادیشون قرار نگیریم . شاید بارها در زندگی من یا شما هم اتفاقاتی افتاده باشه که اعتمادمون به دیگران سلب شده باشه اما توان این رو داشتیم که دوباره و صدباره بر اوضاع تسلط پیدا کنیم . بله من بارها شاهد رفتارهای ریاکارانه دیگران بودم . در اشکال مختلف از دروغ یه کفاش گرفته تا دروغ آدمهایی که در سخن من رو تایید می کنند و در عمل آدمی رو که با من از زمین تا آسمان فاصله داره . می دانید هر بار که رفتار بعضی از اطرافیان رو می بینم که در برابر سعی و تلاش من کلی تحسین و به به و چه چه میکنند و بعد در عمل کسی رو تایید میکنند که جز خوردن و خوابیدن کاری نمی کنه ، هر بار که می بینم که آدمهایی که شاید در تمام زندگیشون به اندازه یک ماه از زندگی من تلاش نکردن پاداشهایی به مراتب بیش از من به دست آوردن ، پیش از اینکه اجازه بدم این بی عدالتی نابودم کنه به خودم میگم : " من به ارزش خودم فکر میکنم ، من ارزشهامو از اصول خودم می گیرم و منتظر ارزش گذاری و گرفتن پاداش از دیگران نمی مانم ... " اما انتظار ندارم که دیگران در مقابل این نظام غیر منطقی و غیر عادلانه همون کاری رو بکنند که من کردم . شاید آدمی مثل من به قول آقای دکتر شجاعی زند با " کله شقی های خاص سرکار " بوده که از پا ننشستم و شما هم . اما این دلیل کافی نیست که از دیگران هم انتظار این همه توان رو داشته باشیم . من در زندگی بارها و بارها به تلخی تمام شاهد ویرانی کسانی بودم که عمرشون رو برای احقاق حق ، برای دفاع از ارزشهای انسانی ، برای دفاع از اعتقاداتشون گذاشته بودند و حالا یا نبودند و یا در وضع اسفباری زندگی می کردند . نمونه شو در اقشار و سطوح و مدلهای مختلف میشه دید ، از فعالان سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی گرفته تا آسیب دیدگان جنگ . من از اینکه عزیزترین آدمهای زندگیم زیر فشارهای جامعه دارن له می شن در رنج هستم ، من از اینکه ارزشمندترین آدمهای اطرافم ( کسانی که تلاش کردند که زندگی شون با گنجشک و زرافه و ... تفاوت داشته باشه ) بازنده دنیا هستند در رنج هستم . من از اینکه آدمهای بیگناه تاوان مناسبات مسخره اجتماعی آدمهای زرنگ رو پس می دهند در رنج هستم و سخت نیازمند کمک دوستان بسیار عزیزی که هنوز از دنیا نا امید نشدند و می خواهند که دنیایی که خداوند به خوبی ساخته خراب نشه ، دوستانی که زشتیها و تلخیهای دنیا رو به خوبی می بینند ، می فهمند ، بهشون اعتراض می کنند اما هرگز اجازه نمیدند که این سیل خروشان نابودشون کنه . پی نوشت ۱ : منظورم از آقای دکتر یکی از همنوردان روز پنجشنبه بود . پی نوشت ۲ : دلم بیش از هر کسی برای دکتر اباذری عزیز تنگ شده با همه خشم و خروش و طغیانش ... پی نوشت ۳ : در فیلم ماموریت تناقض بین دنیایی که خدا ساخته با دنیایی که ما آدمها ساختیم تکان دهنده است . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 0:29 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
روز جمعه رفتیم کوه ، از درکه تا ایستگاه 5 تله کابین توچال . روز خوبی بود . اول قرار بود فقط تا پلنگ چال بریم اما بعد تصمیمون عوض شد و به سمت ایستگاه پنج حرکت کردیم اون هم نه از اون شیب مزخرف خاکی پیش از یال ایستگاه پنج بلکه از تپه غربی . برگشتنی هم آمدیم آذغالچال ناهار خوردیم و به سمت پایین حرکت کردیم . هر جا می رسیدیم و رو زمین یا کنار رودخانه زباله ای می دیدم کلی شاکی می شدیم و به راه حل فکر می کردیم ... داشتیم می رسیدیم پایین که دختر شش هفت ساله فال فروشی به طرفمون اومد ، اما من هم مثل همه اونای دیگه بی تفاوت از کنارش گذشتم . یک مرتبه برگشتم دیدم دخترک داره آرام آرام بالا میره و می خواد فال بفروشه اما هیچکس حتی نگاهش هم نمی کنه . یاد دختر کبریت فروش افتادم که در شب کریسمس کبریت می فروخت و دیگران شاد و خندان بدون اینکه حتی نگاهش کنند از کنارش می گذشتند و حالا من هم یکی از اونها بودم ، نیشم تا بناگوش باز بود و هنگامی که به طرفم اومد حتی نگاش هم نکردم . وقتی رد شدم فهمیدم چی شده . راستش هنوز از خودم خشمگینم . شاید هزار بار دیگه هم در زندگیم بی تفاوت از کنار آدمهایی گذشته باشم . شاید بارها عاملی بوده باشم برای " آلوده کردن محیط زیست " ی که حق نداشتم آلوده اش کنم ( آلوده کردن دنیای روابط انسانی ) . یکی می گفت تو مقصر نیستی اما من میدانم که مقصرم نه در اینکه باعث شدم امروز اون کودک از جشن و شادی عید محروم باشه بلکه در اینکه عاملی بودم برای اینکه دنیای اون کودک آلوده بشه به بی اعتنایی ، به بی اعتمادی ، به بی تفاوتی و ... . لعنت برمن ! هزار بار لعنت بر من ! من که از زباله ریختن مردم در طبیعت شاکی بودم دنیای انسانی یک نفر رو آلودم . هنوز دارم فکر میکنم که اون فرشته کوچولو چطوری به دنیا نگاه می کنه ؟ فردا که بزرگتر بشه چه تعریفی از دنیا خواهد داشت ؟ این صحنه ها چه تاثیری در روح پاکش می ذاره ؟ طی چه فرایندی روح لطیف این فرشته کوچولو کم کم سخت و سیاه خواهد شد ؟ و ... بارها فکر کردم من که هزار دستاویز داشتم برای اینکه علیرغم همه زشتی ها باز هم دنیا رو زیبا ببینم گاهی کم میارم چه انتظاری می شه از یه بچه شش ، هفت ساله داشت ؟ آیا می شه انتظار داشت که اون کودک بعدها از دنیا ، از آدمها و مناسبات انسانی متنفر نباشه ؟ چطوری می شه انتظار داشت که اون بچه با امید و شادی به دنیایی نگاه کنه که آدمهاش با بی اعتنایی لهش می کنند ؟ دل دخترک تو این جنگل وسیع به کی و به چی باید خوش باشه ؟ به کی و به چی باید تکیه کنه ؟ به کدام اخلاق باید پایبند باشه ؟ به چه دلیل اصلا باید به اخلاقی پایبند باشه ؟ واقعا اون اخلاق چه منفعتی میتونه برای کودکی داشته باشه که حتی دیده نمی شه ؟ ... لعنت بر من ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 2:53 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
توپچنار نویسنده : انسیه شاه حسینی ناشر : انتشارات فرهنگ و سینما توپچنار ، داستان دختر جوانی است که به عنوان معلم نهضت سواد آموزی در روستایی ( توپچنار ) در نزدیکی بجنورد خدمت می کند . نویسنده به زبانی ساده و در عین حال زیبا زندگی اهالی یکی از روستا کشور را به تصویر میکشد . آن هم در دوران جنگ و مشکلات منبعث از آن ، که برخلاف بسیاری از شعائر زندگی در روستا رسوخ یافته ، نویسنده نگاه چند جانبه ای به عوامل داستان داره که به نظرم جالب اومد . از یکطرف بخشی از مشکلات زندگی روستایی رو به تصویر می کشه و از طرف دیگه جذابیتها و لطائف زندگی ساده و دور از هیاهوی شهر رو ، از یک سو به مشکلات دختر جوانی که به عنوان معلم وارد روستا شده می پردازه و از سوی دیگه به اثر بخشی حضور معلم و تلاشهای چند جانبه اش نگاه می کنه و ... شاید تنها ایراد داستان ضعف نویسنده در برخی از توصیفات باشد . عاملی که منو به خواندن این داستان تشویق کردن همان علاقه ام به خواندن رمانهای رئال از نویسندگان ایرانی بود و البته به نظرم کتابی بود که به خواندنش می ارزید . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 2:51 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
سال نو امسال با سفر به کردستان شروع شد . از دوم تا ششم فروردین ، از سنندج تا مهاباد رو دیدیم ( البته توقف کوتاهی هم در همدان داشتیم و سری به آرامگاه باباطاهر زدیم که با ساز و آواز بچه ها ماندنی شد ) همراه با تعدادی از اعضای جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان که به سرپرستی " محمد " سفر بسیار خوبی رو تدارک دیده بودند . روزها گشت و گذار بود در شهر و روستاها و مکانهای دیدنی کردستان و شبها جمع دوستانه ای که با جلسه ای به ریاست " محمد " شروع می شد ( برای بررسی ماجراهای روز گذشته و انتقاد و پیشنهاد و برنامه ریزی برای روز بعد ) و ادامه پیدا می کرد با برنامه های فرهنگی فردی و جمعی ( از اجرای موسیقی توسط بچه ها گرفته تا خواندن شعر و معارفه و بیان تجربیات افراد و ... ) و شبی که تا بامداد کنار دریاچه زریوار بحث شریعتی و افکارش بود و رسالت روشنفکر و ... . خلاصه شبها تا دیر وقت بیدار بودیم و از هر دری می گفتیم و می شنیدیم و صبح بی بهانه ای ( به دستور رئیس ) ساعت 7 صبح بیدار باش بود و صبحانه مختصری و باز حرکت و گشت و گذار که حتی در اتوبوس هم به ساز زدن بچه ها و بحثهای مختلف می گذشت بحث از تئاتر و نقد " افرا " بود و " بانوی سالخورده " و " بیضایی " و " شاملو " و " مخاطب عام " و " مخاطب خاص " و ... خلاصه سفر خیلی خوبی با آدمهای ارزشمندی که حظ فراوانی بردم از آشناییشون مثل " گیتا " که یک سال رو در افغانستان گذرونده بود ، " معصومه " که دو سال در بم بود ، " علیرضا " که علاقمند به کردها بود و کردی می خواند و علاقمند به نمایش بود و نمایشنامه می نوشت و شعر می سرود ، " مهدی " که خلاقیت خارق العاده ای داشت و کلی با شیطنتهای بچگانه اش همه رو می خنداند و عشق و علاقه زیادی داشت به فیلم "سگ کشی " و عاشق ساز زدن بود و سه تار و گیتار می نواخت و قرار شد در مورد نواختن عود برام تحقیقاتی انجام بده و دست آخر هم گروه موسیقی کردی " طاووس " !! رو تشکیل داد ، " ثمیلا " که ویولون می نواخت و صدای قشنگی هم داشت و " بیضایی " رو خیلی منطقی نقد می کرد ، " علی " که رادیکال بود و در نقد تندرو بود ، و " کسری " و " محمد شیرازی " و خواهرش " مریم " که قرار شد به تبع از " مهدی " ما هم گروه کوهنوردی " کرکس " !! رو تشکیل بدیم و برنامه صعود به توچال و سبلان و دماوند رو با هم بچینیم و ... و مسنترای جمع مثل خاله " فرح " که در مقابل نقد تند " علی " به " بیضایی " به شدت از کوره در رفت و اعتراض کرد ، عمو " اصغر " بیش از 60 ساله که شیفته " شریعتی " بود و جستجوگر و هنوز پرسشگر که چه باید کرد ؟ ، خاله " نیره " عزیز که مهربان بود و متفکر و عمو " علی " که مرد با تجربه ای بود و همه جا تلاش می کرد که با اهالی منطقه ارتباط برقرار کنه و از وضعیت فرهنگی و اجتماعی محل سر دربیاره و ... و کوچکترها مثل " مینا " و " بابک " و جوونای جمع مخصوصا " الناز " که شعر برای جمع می خواند و " سروین " دختر خاله " فرح " که با وجود سن و سال کمی که داشت از آشنائیش لذت زیادی بردم و ... و تلاشها و زحمات بی وقفه " محمد " ، هرگز فراموش نمی کنم شبی رو که تا بامداد به تماشای دریاچه زریوار نشسته بودیم چنان خسته بود که با وجود سرمای هوا ، کناردریاچه خوابش برد و ... همه چیز عالی بود از دیدن کردستان گرفته با مردمی که همیشه بهشون علاقمند بودم و در این سفر بیشتر هم بهشون علاقمند شدم ( به نظرم مردم بسیار خوبی بودند مخصوصا مردم سنندج ) تا برنامه هایی که فشرده و ساده برگزار می شد و تقسیم کاری که برای تهیه و توزیع غذا توسط خاله " آذر " انجام شده بود و هر روز نوبت کارگری چند نفر بود و لباس کردی خریدن و ملبس شدن بچه ها و رقصهای کردی که فکر می کنم مهمترین ویژگیش جمعی بودنش بود ، ... دلم می خواست چند روز دیگه می ماندیم و دلم می خواد که اون سفر تکرار بشه . پی نوشت 1 : از " محمد " عزیز ملیونها بار ممنونم که امکان دیدن سرزمینی رو برام فراهم کرد که سالها مشتاق دیدارش بودم ، اون هم سفری با این کیفیت ، خواستم بگم تا یکسال تمام تئاترهای خوب رو مهمون منه ، فکر کردم باز هم جبران محبتش نخواهد شد شاید خودش هم ندونه منو به چه سفری دعوت کرده ! ( البته پیشنهادم سرجاشه ) . پی نوشت 2 : سفر کردستان با همه حظی که بردیم همراه با رنج مردمی بود که از بسیاری امکانات اجتماعی محروم بودند و گاهی واقعا آزار دهنده بود ، شاید در فرصت دیگه ای بیشتر در موردش بنویسم . پی نوشت 3 : از همون روز اول فهمیدم که عکس نمی تونه اونچه رو که ما تجربه کردیم بیان کنه و عکسهایی که گرفتیم شاید فقط یادآور اون روزها و لحظه ها به خودمون باشه ، همین . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 23:44 توسط شبنم
|
|
||