تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

غلتشن ها ( THE BOORS )

نویسنده : کارلو گولدونی

برگردان : دکتر علی رفیعی

کارگردان : حمید پور آذری

دیشب رفتیم دیدن نمایش غلتشنها . تنها چیزی که ازش میدانستم این بود که یه نمایش کمدی خوبه .

       نویسنده کارلو گولدنی ( نمایش نامه نویس قرن هجدهم ایتالیا ) بود و من اول نمایش فکر کردم موضوع نمایش ، مسئله و دغدغه من و امروز جامعه ما نیست . فکر کردم با یه چیزی شبیه کمدی های مولیر مواجه شدم و حالم گرفته شد اما خوشبختانه اشتباه کرده بودم .

     نویسنده به شکل زیبایی تعصبات کور آدمها رو به چالش کشیده بود این یکجا ماندن و درآویختن به یک روش و یک شیوه زیستن که طی نسلها بازتولید میشه بدون اینکه کسی به درستیش شک کنه . همه ما در زندگی آدمهایی از این دست رو دیدیم آدمهایی که بدون ذره ای تعقل نظام نا موفق گذشته رو بازتولید می کنند . و نویسنده این رو حتی با تکه کلامها نشون میداد . آدما تکه کلامهای خاصی داشتند که غالبا اون تکه کلامها هم تهی از معنا بودند یعنی گوینده به کارشون میبرد بدون اینکه واقعا مقصودش اونی باشه که می گفت مثلا تکه کلام لئوناردو " رک و پوست کنده بگم " بود اما کمتر رک و پوست کنده می گفت !!! و یا مارگریتا که تکه کلامش میدونی چیه بود و ... و زندگی تکراری روزمره و دعواهای بی سر و ته خانوادگی و عمری که داره در این راه دود میشه و به هوا میره رو خوب نشون میداد ( هر چند که من خیال نمی کنم به این بخش داستان نقدی داشت ) و در نهایت داستان با واکنش جسورانه فلیچه برای شکستن اون چرخه باطل به پایان میرسه .

     گولدونی معتقد است : اگر بناست تحولی در جامعه به وجود بیاید ، باید توسط زنان ایجاد شود .

     نمایش با بکارگیری شوخی های کلامی و کمدی های موقعیت در خنداندن تماشاگران کاملا موفق بود و این از نقاط قوت سازنده بود که تونسته بود متنی رو که در نیمه قرن هجدم در ایتالیا و برای اون جامعه نوشته شده بود طوری تنظیم کنه که تماشاچی ایرانی به راحتی باهاش ارتباط برقرار کنه . به جرات میتونم بگم بهترین نمایش کمدی بود که دیده بودم .

پی نوشت 1 : از همه کسانی که زحمت کشیدن ، دعوتم رو پذیرفتند و اومدن سپاسگزارم .

پی نوشت 2 : جای خیلیها خالی بود از جمله محمد و مهدی و سپیده و زهره و ... که متاسفانه به دلیل تغییر برنامه نتونستن همراهمون باشند . و همینطور جای مهرداد که اگه بود حتما حسابی می خندید .

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 10:59  توسط شبنم  | 

این مطلب رو دوست عزیزم لیلا نوشته

 

بيش از يكسال از پيشنهاد شبنم براي رفتن به آباده و ديدن مرزعه دوستش مي گذشت. فيروزه را نمي شناختم، اين موضوع زياد به حال من و فيروزه فرقي نمي كرد. مي دانستم كشاورزي خوانده است و گلخانه دارد و من هيجان ديدن آن گلخانه را داشتم. من مهمان ناخوانده و ناديده اي بودم كه خاطرخواه گلخانه فيروزه شده بودم و به اين دليل فيروزه بايد مرا تحمل مي كرد. اما وقتي به فيروزه رسيدم او را آنقدر بزرگ و دوست داشتني يافتم كه گلخانه اش تجلي يكي از گوشه هاي قلب مهربان و بزرگ او بود.

گلخانه فيروزه ي فضاي مسقف 3000 متري بود كه به دو بخش تقسيم مي شد. نيمي خيار و نيمي گوجه محصولات گلخانه بودند. فيروزه امسال مجبور شده بود كل گلخانه را فقط با كمك هاشم آقا كارگر و سرايدار گلخانه نايلون كشي كند و بپوشاند.

آنجا که بوديم وزش باد فيروزه را نگران مي كرد كه مبادا نايلونها كنده شوند وگلخانه آسيب ببيند.

 تحمل چشمان مضطرب فيروزه را نداشتم. دوباره يكي ديگر از معدود لحظات زجرآور _ پرتنش و سرشار از انقباض عمرم فرا رسيده بود كه با تمام وجود آرزو مي كردم اي كاش پول داشتم و اين گلخانه را براي بانوي آبي، محكم و مسقف مي كردم كه دلش را هيچ بادي نلرزاند. اي كاش. . .  .

فكر مي كنم فقط با عمليات آكروباتيك و كارهايي شبيه طناب بازي مي شد فضاي به آن بزرگي را نايلون پيچيد. همت فيروزه قوي تر، استوارتر و پرهيبت تر از هر طناب بازي بود. طناب همت فيروزه را پدر سخت كوش و زنده دلش بافته بود و نغمه هاي حزين و داغدار مادر مهربانش پرورش داده بود. همت و غيرت بلند فيروزه و گلخانه آباد و سرسبزش بخشي از روح آرام _ آبي و مهربان فيروزه بود. فيروزه درسهاي زيادي براي ياد دادن داشت كه مجالي بيشتر از دو روز مي طلبيد مگر آنكه تشنه اش مي بودي و همه چيز را مي بلعيدي.

 يكي از وجوه متمايز و شاخص فيروزه و زندگي اش، سادگي بي ادعايي و بی غل و غش اوبود.

ساده پوش بود و سيال

زيور زنانه فيروزه خنده هاي شيرين اش بود و گوهر اصيل وجودش: نگاههاي مهربان و قلب صاف او.

 در خانه اش همه امكانات لازم براي يك زندگي راحت و بي دغدغه وجود داشت اما وسايلش هم مثل خودش آرام بودند و بي نمايش و بي ادعا. انگار كه نبودند، ولي بودند و در جاي خودشان كارشان را مي كردند.

مردان خانه فيروزه هر كس در حوزه وظايف و امور خود مشغول بودند و بي سر و صدا.

اگر قضاوت عجولانه نكرده باشم من در خانه فيروزه آزادي فردي و استقلال اعضاء را بسيار بيشتر از مدعيان و سينه چاكهاي آن در ديگر جاها ديدم.

فيروزه را پرچم دار جنبشي ديدم كه به نفع اکثر زنان ايراني نيست كه او را ببيند و تاييد كنند. فيروزه برابری را داد نمي زد بلكه آنرا زندگي مي كرد. فيروزه مدارج كسب آزادي و استقلال اش را در يك محيط كوچك و سنتي با به كار بستن همت و غيرتش كسب كرده بود نه از حرفهاي مد روز و بدون پشتوانه فكري.

مردان خانواده فيروزه دوستش داشتند و حامي اش بودند ولي مطمئناً همه مي دانستند كه او فقط حامي مي خواهد نه نردبان. نردبان فيروزه افكار پويا و متهورانه اش بود نه چيز ديگر.

دوست داشتم كه دستان زحمتكش و پر مهر فيروزه را مي بوسيدم (متواضع تر از آن بود كه بشود چنين كاري كرد) و مي گفتم :

فيروزه جان، عزيز دلم _ بانوي آسماني، خاك پاي تو بايد سرمه چشمان زنان ايراني باشد تا زودتر ببيند و باور كنند كه راه استقلال و عزت نفس و آرامش روحي آنها از وسط كيف پول و دسته چك مردان و حرفهاي صدمن يه غاز پست مدرن و فمنيستي نمي گذرد بلكه از فكر بلند و همت والاي انسانهای آزاد انديش و آزاده ای چون تو می گذرد.

همتت بلند  و

                   بلندتر

 

                روحت سبز و

                                سبزتر

                                 و روزي ات سرشار

                                                         بانوي گلخانه پاييز سبز

 

 

1- پاييز سبز نام رسمي گلخانه فيروزه

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 15:8  توسط شبنم  | 

امروز مرگ رو دیدم انگار

- اون کی بود که داشت باهام دعوا می کرد ؟ چرا آرامم نمی ذاشت ؟ چرا هر کاری می کردم نمی تونستم خودمو نجات بدم ؟ چرا سرم داد میزد ؟ جهنم بود انگار ...

وقتی چشم باز کردم چقدر آدم دورم بود ...

دکتر گفت دو دقیقه ای در اغما بودم با افت شدید سطح هوشیاری ...

همیشه فکر می کردم مرگ همراه با آرامش خواهد بود

امروز دیدم که با همه رنجهایی که در دو هفته گذشته کشیدم همراه بود ...

باید هر طور شده خودمو از بین آدمای داستان نه چندان جدیدم بکشم بیرون وگرنه قطعا موقع مرگ هم آرامش نخواهم داشت

پی نوشت : خدا رو شکر حالم خوبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 15:17  توسط شبنم  | 

امسال نمایشگاه کتاب نرفتم

اما آدمهای ... رو می شناسم که به همراه خانواده بساط خاله بازی و عشق و عاشقی شونو تو نمایشگاه کتاب پهن کرده بودند...

یکی از تیترهای هفته نامه شهروند این بود " روشنفکران به نمایشگاه کتاب نرفتند "

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 9:53  توسط شبنم  | 

آخر هفته گذشته رفتیم آباده

   بعد از سه سال به دیدار دوست بسیار عزیزم ( فیروزه ) می رفتم .

     سفر فوق العاده ای بود . با اینکه خیلی فشرده بود ( و این فشردگیش شاید یه کمی فرشته های کوچولوی همراهمون رو خسته کرد ) ولی عالی بود . دیدن فیروزه که دلم براش خیلی تنگ شده بود و کلی حرف با هم داشتیم و دیدن پسرش دوباره زنده ام کرد . بعد از اون ماجراهای تلخی که در هفته گذشته از سر گذرونده بودم ، این سفر تونست دوباره بلندم کنه . همیشه از اینکه می دیدم فرشته های کوچولو ، بعد از چند سال و البته تحت تربیت ما بزرگترها ، تبدیل به آدمهای دلال و روزمره مثل هزاران دلال دیگه می شن و نظام پر از دروغ دنیا رو بازتولید می کنن رنج می کشیدم و حالا سیاوش انگار منو پیش خودم و فیروزه رو پیش من روسفید کرد . دیدن سیاوش عزیز برام نشان امید بود . خوشحالم که دنیای آینده دارای گنجی خواهد بود مثل سیاوش فیروزه . فکر می کنم از اسمی که آدمها رو فرزندشون میذارن و انگیزه شون از انتخاب اون اسم خیلی چیزها رو می شه در مورد آینده اون بچه حدس زد و فیروزه عزیز اسم اسطوره راستی رو برای پسرکش انتخاب کرده بود و با روشن بینی یه پسر فوق العاده خوب و یه نوجوان روشنفکر تربیت کرده بود که آدم از همصحبتیش احساس غرور می کرد و حالا افتخار می کنم که " خاله شبنم " گوهر گرانبهایی مثل " سیاوش " هستم .

پی نوشت ۱ : از همراهی لیلای عزیز و ساقی عزیز سپاسگزارم و همینطور از حضور گرم فرشته های کوچولوی ساقی که شادیهای بزرگی رو برای من و جمع فراهم کردند .  

پی نوشت ۲ : جای علی کوچولو ( ی سراج ) ، که برام خیلی عزیزه ، خیلی خالی بود.

پی نوشت ۳ :امیدوارم در آینده به وجود علی ، آرینا ، آرتا و اروند هم مثل سیاوش افتخار کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 19:53  توسط شبنم  | 

     برنامه این هفته سینما 5 بود .

     داستان ( که در سال 1850 در فرانسه اتفاق می افته ) با محکوم شدن یک قاتل به اعدام با گیوتین شروع می شه . اما از اونجایی که جزیره سنت پیرز گیوتین و مامور اعدام نداره ، باید تقاضا کنند که از پاریس یا یکی از شهرهای بزرگ برسه . بعد از چند ماه گیوتین رو با کشتی به جزیره می فرستند اما هیچ ناخدایی حاضر نیست مامور اعدام رو سوار کشتیش کنه پس تصمیم می گیرند از بین اهالی جزیره یک مامور اعدام پیدا کنند اما کسی هم حاضر نیست مامور اعدام بشه ... از طرف دیگه قاتل که در این چند ماه در زندان بوده به کمک فرمانده نظامی منطقه و همسرش دست به کارهای مفید زیادی می زنه و بین مردم جزیره محبوبیت پیدا می کنه طوری که مردم دیگه نمی خوان که اعدام بشه ، قسمت جالب داستان همین چالش بین فرماندار و قاضی بین خواست مردمه ... و داستان با اعدام قاتل و تیر باران کاپیتان ( فرمانده نظامی منطقه ) به جرم شورش تموم میشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 10:19  توسط شبنم  | 

    فریاد مورچگان به نوعی تقابل دنیای ذهن و عین بود . عقلانیت منتج از رئالیسمی که در رفتار مرد به نمایش در می آمد و احساس منتج از ایده آلیسمی که در رفتار زن و بیشتر هندوها ( به ویژه در طبیعت گرایی مرد کامل ) نمایان بود . زن با کمک ذهنش جهان رو زیبا میدید حتی جاهایی حس میکردم که داره خودش رو فریب میده و مرد با عقل پرسشگرش جویای حقیقت به نظر می رسید . پرسشهای مرد اگرچه تازگی نداشت اما همچنان جالب بود ، پرسش از زشتی و زیبایی جهان ، عدالت خداوندی ، از وجود خدا ، حتی به چالش کشیدن اعتقادات " بوداییان " و " جین " ها و ...  البته من هم معتقد نیستم که میشه اسم کار مخملباف رو جسارت گذاشت ، چرا که این پرسشها بیش از چند قرنه که مرتب از طرف اصحاب روشنگری و عقلانیت مطرح میشه ، شاید جسارت رو نیچه کرد وقتی یک قرن پیش مرگ خدا رو اعلام کرد و زمانی که ( در کتاب چنین گفت زرتشت ) گفت " کسی که ابر انسان نشده نباید فرزندی رو به دنیا بیاره و انسان تازه ای به جهان اضافه کنه " و این جسارت رو بعد از اون به شکل بارزتری ژان پل سارتر یک عمر زیست ، اما به هر حال به نظرم پرسش از همه دنیا ( حتی از خدا و عدالت و مفاهیمی مثل اون ) هنوز انقدر تکراری نشده که جذابیتش رو برای اهل فکر از دست بده .

    از سوی دیگه نوع نگاه زن به دنیا و نوع نگاه هندوها و حتی نگاه مرد کامل به دنیا اگرچه که ممکنه گاهی به دنبال خودش بی تفاوتی و خلسه بیاره اما می تونه دنیای زیبایی رو درون ذهن آدمها تصویر کنه ( به ویژه دنیای ذهن مرد کامل که به نظرم یه کمی هم با دنیای سایر هندوها فرق داشت ، خیلی زیبا بود) .

    اما نکته جالب برای من رفت و برگشت بین این دو حیطه است . با اینکه معمولا انتخاب متوسط بین دو نوع نگاه یا هر دو چیز متفاوت دیگه ای خیلی کلیشه ای شده ، اما من واقعا  نمی خوام که دست به انتخاب یکی بزنم . اینکه ترکیب این دو مقوله تا چه حد ممکنه و نتیجه اش چی از آب در میاد به گمانم احتیاج به دقت و ریز بینی زیادی داره .

    تماشای بخشی از مناسک فیلم از جشن و دعا و آموزش بچه ها گرفته تا مناسک مرده سوزی در نهایت یه جور احساس سرکار بودن بهم القا کرد ، انگار همه مون یه جورایی سر کاریم تا عمر بگذرد . روز میگذرد ...

 

پی نوشت : از بهزاد عزیز به خاطر پیشنهاد خوبش بی نهایت سپاسگزارم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 16:0  توسط شبنم  | 

این مطلب رو دوست عزیز و گرامی من ( لیلا ) نوشته :

    سلام و سپاس از دوستانی که فرصت دیدن فیلم بسیار ارزشمند mission را برایم فراهم کردند.نکات ارزشمند بسیاری در فیلم بود که نیازمند صحبتها یا نگارشهای طولانی تری است که بخشی را دوستان نکته سنج ذکر کرده اند. در حین دیدن فیلم یاد دکتر فکوهی استاد عزیز و ارجمندم افتادم گویی که سر کلاس نشسته بودم و او با لحن خشک و جدی و یکنواختش حکایت اولین نسل مردم شناسانی که در هیئت مبلغان مذهبی از طرف استعمارگران وارد مستعمرات می شدند ، را بیان می کرد.

    لازم دیدم از موسیقی فیلم هم یادی شود که فوق العاده بود و به نهایت ترکیب و امتزاج با فیلمنامه رسیده بود. موسیقی متن فیلم سینما پارادیزو را نیز همین آهنگساز ساخته است. ضمنا فیلم ماموریت برنده جایزه کن سال 1986 هم می باشد .
     دغدغه های انسانی دوستان همه در یک حوزه بود و هر چه بگویم تکراریست اما جای بیان 2 نکته را لازم دیدم:
1-آجر های عمارت بلند مدرنیزاسیون از خون مردمان سرزمینهای بکر و کهن ساخته شده و امروز باید به مدد این فیلمها و نویسندگان بزرگ و شریفی چون " مارشال برمن " به رد پای خونین و چرکین استعمار نگاه کرد.
2-وقتی زحمت مبلغان را در بالا رفتن از آبشار می دیدم به وضوح برایم روشن بود که چه عواملی منجر می شود یک کشوری امروز به قدرت و رفاه و ثروت فرانسه ، اسپانیا و آمریکا باشد و یک سری کشورها هم مثل ایران و آنگولا و موزامبیک و افغانستان ، بهتره واضح تر بگم چی میشه که یه سری کشورها استعمارگر می شوند و یه سری مستعمره می مانند.هنوز و هنوز و بعد از این . . . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 12:21  توسط شبنم  |