|
|
|
|
|
نانگا پاربات با 8125 متر ارتفاع ، نهمین قله مرتفع دنیاست و از نظر دشواری صعود ، پس از K2 ، دومین قله جهانه . " نانگا پاربات " به زبان محلی یعنی کوه عریان به دلیل اینکه دارای دیواره عریانی به ارتفاع 4000 متره . این قله بین کوهنوردان به Killer Mountain مشهوره و تا به حال فقط حدود 250 نفر موفق به صعود به قله شدند ، که اکثرا هم کوهنوردان آلمانی بودند . جمعه گذشته یه تیم هفت نفره ایرانی از باشگاه کوهنوردی دماوند به سرپرستی خانم " لیلا اسفندیاری " عازم پاکستان شدند تا به عنوان اولین کوهنوردان ایرانی برای صعود به این قله تلاش کنند . مدیر فنی تیم آقای " کاظم فریدیان " ( فاتح قله K2 ) است که به نظر میرسد تجربیاتش در صعود مستقل و انفرادی به دشوارترین قله جهان کمک بزرگی به تیم خواهد کرد . روابط عمومی باشگاه سایتی طراحی کرده و امکاناتی فراهم شده که در تمام مدتی که اعضای گروه در بیس کمپ " نانگا پاربات " هستند میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد ، از آخرین اخبارشون مطلع شد ، براشون کامنت گذاشت و خلاصه هر طور که می تونیم حمایتشون کنیم تا در صعودشون موفق و از اون مهمتر سلامت باشند ( احتمال زیادی وجود داره که هر کدامشون در شرایط جدال بین مرگ و زندگی قرار بگیرند و به همین دلیل شاید دعاهای ما بتونه اندکی کمکشون کنه ) این نشانی سایت : http://www.iranianchallengers.com که البته با همین عنوان به لینکهام هم اضافه شده ، پیشنهاد می کنم سری به سایتشون بزنیم . نگران وقت اونها هم نباشیم و فکر نکنیم که فرصت خوندن نخواهند داشت اون هم در حداقل 38 روزی که قراره در بیس کمپ بمونند . ضمنا ورزش کوهنوردی ( اون هم به شکل حرفه ای ) انقدر مهجوره که گمان نمی کنم تعداد آدمهایی که از این ماجرا و از این تلاش فوق العاده باخبرند به 1000 نفر هم برسه ! پی نوشت : انگار واقعا پول و مدرنیته خیلی هم بد نیستند فقط باید ازشون درست استفاده کنیم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0:5 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
نویسنده فیلمنامه : فرشته طائر پور کارگردان : سیروس الوند فیلم زن دوم گویا قراره به مشکلات عاطفی زن و مردی بپردازه که عاشق هم هستند اما به نوعی اسیر جبر اجتماعی ، به ویژه بهرام ( محمدرضا فروتن ) . فکر می کنم ما گاهی وقتها که دوست نداریم بهای انتخابهای زندگیمون رو بپردازیم اسمش رو می ذاریم جبر و شروع می کنیم به گله و شکایت . به هر حال فیلم زن دوم این رفتار و فکر رو به خوبی نشون می ده . زن و فرزند بهرام 5 سال پیش اونو ترک کردن و رفتن خارج از کشور زندگی می کنند بدون اینکه طلاق گرفته باشند . بهرام سه ساله که با مهتاب ( نیکی کریمی ) به صورت غیر رسمی ازدواج کرده و ادعا می کنه که فقط در کنار " مهتاب " و در ارتباط با او بوده که معنای واقعی زندگی رو فهمیده ( ضمنا " مهتاب " هم واقعا زنی شاد ، اندیشمند و پرشوره ) . بعد از سه سال زن و فرزند " بهرام " بر می گردند و ماجراها از همین جا شروع می شه . " بهرام " حاضر نیست از زن و فرزندش بگذره و از طرفی هم حاضر نیست که از عشق " مهتاب " بگذره و میخواد همزمان هر دو رو داشته باشه . ضمن اینکه میخواد که ارتباطش با مهتاب مخفی باشه و کسی ازش مطلع نشه ... نمیدانم چرا خیلی از ما عادت نداریم که با واقعیت رو به رو بشیم و وقتی چیزی رو انتخاب می کنیم بدانیم که هر انتخاب بهایی داره و باید اون بها رو بپردازیم . گویی میخواهیم هم از توبره بخوریم و هم از آخور و بعد اسمش رو می ذاریم جبر اجتماعی !!! و از اون بدتر چیزی که در فیلم هم به تصویر کشیده شده تقدیر گرایی و تصمیمات اشتباه گرفتن در زندگی و سپس همه چیز رو به معجزه محول کردنه ( البته فیلم دید انتقادی به این موضوع نداره ) ، نمیدونم چرا انتظار داریم خدا انقدر بیکار باشه که دائم بخواد اشتباهات ما رو رفع و رجوع کنه به هر حال فکر می کنم که لازمه ماها یه مقداری با خودمون رو راست باشیم و با زندگیمون و هنگامی که چیزی رو در زندگی انتخاب می کنیم ( هر چی که هست ) با سربلندی و شجاعت انتخاب کنیم و با شادی بهای اون انتخاب رو بپردازیم . پیشنهاد می کنم که هر کسی که فیلم رو ندیده تا دیر نشده بره ببیندش ، به یک بار دیدنش می ارزه . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 0:33 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
پرده اول نمایشگاه ایران مد ( نمایشگاه ایران مد نمایشگاه شیکیه ، اغلب زحمت زیادی برای دکوراسیون غرفه ها کشیده شده و کلا به نظر میرسه یه سر و گردن از نمایشگاههای دیگه بالاتره و به ویژه اصلا قابل مقایسه با نمایشگاههای دندانپزشکی نیست . بعضی غرفه دارهای خانم رنگ لباسشون با رنگ دکوراسیون غرفه متناسبه ( مثلا خانمهایی که مانتوی سپید پوشیدن با شال قرمز ، رنگ غرفه شون هم سفید و قرمزه و ... ) . یکی دو ساعت بعد سر و کله گشت ارشاد پیدا میشه . همه خانمها باید مقنعه بپوشند ، به به ! مشکلات رو هم به سرعت حل می کنن همون ساعات اولیه یه غرفه مقنعه فروشی دم در ورودی هر سالن باز می شه و ... مامورای گشت ارشاد تو سالن 38 پرسه میزنن ، دم هر غرفه ای که میرسند به " خانمهای بد حجاب " تذکر میدن ... یکی از غرفه ها فیلمی پخش می کنه از یک جراحی فوق العاده که در کشور کفار انجام شده ، یه ناشنوای مادرزاد که مشکل ناشنواییش گوش میانیه با شکافی در جمجمه و جایگذاری یه پین کوچیک در جمجمه شنوا میشه ... من با اینکه هر بار نزدیک بود غش کنم وایسادم و چندین مرتبه این اثر زیبا رو تماشا کردم ، مامورای گشت ارشاد همچنان می گردن و به " خانمهای بد حجاب " تذکر می دن ... پرده دوم نمایشگاه ایران مد ، چهار شنبه ۲۲/۳/۸۷ " پی یر بوردیو " میگه جامعه تقسیم میشه به برنده ها و بازنده ها و برندهء برنده ها و بازندهء بازنده ها و ... من شاید هرگز نه برندهء برنده ها بودم و نه بازندهء بازنده ها ، اما این روزهای نمایشگاه تو این غرفه C25 سالن ۳۸ هر روز برنده ها و بازنده ها در مقابلم رژه میرن . روزی چند بار آدمی که فقط اونچه به تن داره بیش از یک میلیون می ارزه جاش با کارگر فن و توسعه که پیرمردیه که تا ته چهره اش فقره عوض می شه ؟ روزی چند بار باید به برنده ها و بازنده ها لبخند بزنم ؟؟! و چند بار باید در برابر این همه بی عدالتی به اوج درماندگی برسم ؟ خسته ام ، خیلی خسته ام از این همه بی عدالتی ، از این تقسیم مسخره دنیا به سهم بعضی ها و بعضیهای دیگه و خسته ام از بازی بازنده ها و برنده ها . چقدر لجم در اومده از " دیویس " و از " مور " هم ، چقدر تو دلم بهشون بد و بیراه گفتم ... عجالتا غیر از اون دو نفر انگار زورم به کسی نمیرسه ... بهشت زهرا ، پنجشنبه ۲۳/۳/۸۷ صبح بهشت زهرا بودیم . به مناسبت سالروز درگذشت مرد بزرگی که برام هم دوست بود ، هم معلم ، هم مشاور و هم رئیس ... از سال ۷۴ تا ۸۶ ، شاید در اون روزهای سخت دهه هفتاد که یکی از دلگرمی هام خاطرات پیرمردی بود از روزگار جوانیش و فعالیتهای اجتماعیش و ارتباطش با آدمهایی مثل " آل احمد " و " سیمین دانشور " و ... و فراز و نشیبی که در زندگی پشت سر گذاشته بود ، از چند سالی که در زندان بود و در نهایت استقامتش و پایداریش روی اعتقاداتش و ... امروز تصمیم گرفتیم که پیش از شروع نمایشگاه سری به مزارش بزنیم و ادای احترام کنیم . ساعت ۵/۶ صبح میدون ونک بودم و پیش از ساعت ۵/۷ سر مزار ، در حالی که ذهن من هنوز درگیر دعوای برنده ها و بازنده ها بود انقدر که بر خلاف همیشه از دیدن دوستان قدیمم هر خیلی خوشحال نشدم . فاتحه ای خواندم و راه افتادم به گردش . عجب آرامشی !!! از همه مهمتر اینکه نه برنده ها بودند و نه بازنده ها ... عالی شد اینطوری " دیویس " و " مور " هم ادب میشن پی نوشت ۲ : ایران مد امسال هم تموم شد و امشب که کارهامو نگاه می کردم میدیدم که نتیجه بدی نداشت ، انگار مفیدتر از سالهای پیش بود ، البته فکر کنم با بیش از ۱۵۰ مورد تامین کننده جدی مواجهیم که از فردا باید ارزیابیشون کنیم و احتمالا چند هفته ای درگیر خواهیم بود . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:45 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
تاریخ داره تکرار میشه انگار و من یک بار دیگه دارم اونچه رو که سالها پیش تجربه کرده بودم ، تجربه می کنم . سال هفتاد و سه بود شاید و تا هفتاد و پنج طول کشید . جزئیات داستان انقدر مشابه تجارب دهه هفتادمه که هر بار اون روزها و لحظه ها رو پیش چشمم زنده می کنه ، مثل یه فیلم ، شاید نمایش ، شاید یه تراژدی که آخرش رو میدونم چیه . یکی از ملموسترینهاش دو هفته پیش در فروشگاه درفک ( وقتی شادمانه داشتم برای خودم هدایایی می خریدم ) رخ داد ، با یه جمله پای تلفن کلی خاطره پیش چشمم زنده شد ، چه شباهتی !!! چه روزهای تلخی بود . چه رنجی می کشیدم . امروز اما دیگه اصل داستان آزارم نمیده ، حتی به نظرم خنده دار میاد . تنها بخش غم انگیز داستان یادآوری اون خاطراته . چه روزهایی ، چه روزهایی و چه شبهایی ... . و حالا بخشی از تاریخ داره تکرار میشه . امروز اما فهمیدم چیزی برای از دست رفتن وجود نداره . چیزی متعلق به من نیست که بخوام از دستش بدم . حالا دیگه آدم دنیا دیده ای شدم که میدونه همه چیز در این دنیا گذرا ست و بعد از اون همه فراز و نشیبی که از سر گذروندم دیگه دلم نمیخواد عمرم رو با غم از دست دادن چیزی که متعلق به من نیست تباه کنم . دیگه نه دل می بندم و نه غم از دست دادن دارم ... اون روزها دخترک جوان بیست و سه چهار ساله ای بودم که همه دنیاش در حال ویرانی بود و امروز در آستانه سی و شش سالگی شادمانه میدانم که اونچه متعلق به من باشه در درون منه و هیچکس نمی تونه ازم بگیردش ، هیچکس . و اونچه که متعلق به من نیست بهتره که بره . امروز شادم که فهمیدم همه داشتنیها در درون ماست و همه قید و بندها هم . امروز شادم که میدانم چیزهای ارزشمندی دارم که برای همه عمرم کفایت می کنه و هیچکس نمی تونه ازم بگیردشون الا خودم . شاید بیش از هر چیز " خدایی که در این نزدیکی است " . دیگه از رفتن چیزی رنج نمی کشم بلکه با شادی بدرقه اش می کنم و به قول دو قلوهای افسانه ای می گم خیر پیش ، به سلامت ... پی نوشت : امشب مرد بزرگی رو دیدم . افتخار این رو داشتم که چند جمله ای باهاش صحبت کنم و صمیمانه براش آرزوی سلامت و موفقیت کنم البته ربطی به مطالب بالا نداره |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 23:50 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات رو به پیاده روی گرمابدر – یوش رفتیم . روز چهاردهم ساعت 3:15 صبح از خونه حرکت کردم . برنامه فوق العاده بود . از وانت سواری اول صبحش گرفته تا مسیر پر فراز و نشیب و زیبایی که با کوله های سنگین پیمودیم . همنوردان همه خوب بودند . سفر از منطقه حفاظت شده گرمابدر فشم شروع شد ( ما به نام گروه کوهنوردان بانک مرکزی مجوز ورود به منطقه رو تهیه کرده بودیم ) ابتدا یه مسیری رو سر پایینی رفتیم که همراه شد با شب ، سکوت ، کویر شجریان ... بعد از تنگه برفی یونیزا عبور کردیم و وارد دشت لار شدیم از دشت و رودخانه عریض لار گذشتیم و دوباره دشت بود و دشت تا رسیدیم به آبشار سفید آب که بهشتی بود دیدنی . ناهار سبک و کم حجمی پایین آبشار خوردیم و کسانی که می خواستن استراحت کنند پایین موندن و ما رفتیم بالا تا بالاترین نقاط آبشار و ... ساعت 5 بعد از ظهر با نیم ساعت تاخیر ( که ما به وجود آورده بودیم ) مسیر سربالایی رو به سمت محل اتراق شب شروع کردیم در حالی که باران ریزی میبارید دو ساعت بعد به گوسفند سرا رسیدیم . چادرها رو علم کردیم و شبی بارانی رو گذراندیم تا صبح فردا . فردا صبح ساعت 6 به دوباره شروع به حرکت کردیم و تا گردنه کبود ( ارتفاع بالای 4000 متری ) سربالایی رفتیم . سر گردنه که رسیدیم روبه رومون قله " چپکرو " بود و سمت راستمون قله " قو " و البته " دماوند " هم به دلیل مه آلود بودن هوا دیده نمی شد . از گردنه به بعد بیشتر مسیرمون سر پایینی بود تا کاروانسرای عباسی که بقایای یه کاروانسرای قدیمی بود و بعد هم دشت شروع می شد تا تنگه " پلنگ باز " و بعد هم محیط بانی منطقه که محل اتراق روز دوم بود . حدود ظهر رسیدیم و چادرها رو علم کردیم و باقی وقت تا صبح فردا دست خودمون بود . هر کسی به کاری مشغول بود . من زیر اندازم رو پهن کردم نزدیک رودخونه و کتابم رو به دست گرفتم . بهدخت و لیلا مشغول نقاشی بودند . بعضیها ناهار درست می کردن . بعضیها وسایلوشون رو مرتب می کردند و ... . بعد از ظهر دوباره به اتفاق لیلا و بهدخت و مهدی و حسین و راد و ... از کوه بالا رفتیم تا به یه بهشت دیگه رسیدیم . و تا غروب آفتاب بالا بودیم . مسیر برگشت همراه شد با بحث داغی بین ما پنج نفر که به نظر من محورش مسئولیت انسان بود که البته نیمه کاره هم موند اما شاید خلاصه اش جمله ای بود که ابوذر گفت : " اونچه رو که میخوای یا به دست بیار یا از ذهنت بیرون کن " ( یادش نبود که از کی بوده ) . اون شب چون شب آخر بود نمیخواستیم زود بخوابیم از طرفی هم بیرون چادر انقدر سرد بود که نمیشد بیرون موند . پس سریع سر و ته شام رو هم آوردیم ( شام سوپ بود ) و باز دور هم جمع شدیم . یکی دو ساعت چادر مهدی و راد و کاظم بودیم و یک ساعتی هم چادر حسین و ابوذر و کیوان و هر جا که می رفتیم آقا بهمن ( سرپرست برنامه ) و محمد اسدی هم همراهمون بودند . خلاصه شبی بود به یاد ماندنی مخصوصا با شلوغیها و شیطنتها و جک تعریف کردنهای حسین و ... صبح فردا ساعت 4:30 بیدار باش بود و 5 صبح حرکت به سمت یالرود . ساعت 11 به یالرود و حدود 12 به یوش رسیدیم و در منزل روستایی آقا بهمن اتراق کردیم . ناهار با همت بچه ها فراهم شد و بعد هم دیدار روستا و خانه نیما یوشیج و عصر ساعت 5 حرکت به سمت تهران . سفر بسیار خوبی بود . بهتر از اونچه که فکرش رو می کردم . سفرمون در جمعی بسیار گرم و دوستانه و به قول لیلا به دور از حاشیه برگزار شد . همه جمع عاشق طبیعت بودند و این امتیاز بزرگی بود . حرکتمون از گردنه خاتون بارگاه با صدای شجریان شروع شد . جاهایی صدای نامجو شنیدیم و بعد شور عشق افتخاری طنین انداز بود ... . از به یادماندنی ترین صحنه های برنامه جانماز حسین و ابوذر و کیوان بود که در هر بار در اولین اتراق بعد از اذان در زیباترین جاهای دنیا پهن میشد و ... باز شیطنتهای پر از ظرافت همین مثلث که باعث شد همه گروه در پایان سفر ازشون تشکر ویژه کنند و زحمات و صبر و حوصله آقا بهمن سرپرست برنامه و محمد اسدی و مهدی که زحمات زیادی کشیدند و محمد محمود زاده که عقب دار برنامه بود و خیلی خوب برنامه رو جمع می کرد . حمایتهای دوستان بی نظیر بود . من با اعتقادات محمد از قبل آشنا بودم . او می گفت اگه زنها حقوق برابر می خوان بسیار خوب ، اما باید تلاش برابر هم بکنند و حالا در این برنامه ما همون کوله های سنگینی رو می کشیدیم که اونها و همون مسیری رو طی می کردیم که آقایون و با وجود حمایت تمام اعضای گروه از هم هرگز این حس مرد و زن بودن بین ما به وجود نیامد . با اینکه کافی بود برای عبور از عرض رودخانه عمق رودخونه زیاد بشه تا محمد محمود زاده با اون اندام ورزشکارانه اش با یه سنگ هفت هشت کیلویی برامون پل درست کنه ، یا موقع به پشت گذاشتن کوله ها اولین کسی که نزدیک بود به کمک بشتابه ( چون کوله ها سنگین بودن معمولا احتیاج بود که کسی برای روی پشت گذاشتن کوله به آدم کمک کنه ) . از کل این برنامه بهترین خاطره ای که به یادم خواهد ماند یکی از نابترین مدلهای ارتباط انسانی بود . در این سفر افراد خیلی ادعای دوستی نداشتن . بعضیها اصلا برای اولین بار هم رو می دیدن اما تمام برنامه دور محور یه ارتباط انسانی فوق العاده و احترام به هم و کمک به هم می گذشت . خلاصه اینکه برنامه بسیار شاد و خوبی رو گذروندیم . این برنامه از طبیعتگردی هم در نهایت کمال بود . ما در این چند روز از کوه ، دشتهای پر از گل ، رود ، چشمه ، آبشار ، تنگه ، باغ ، قله ، گردنه ، ارتفاع 4000 متری ، اثر تاریخی ( کاروانسرا ) ، اثر فرهنگی و روستا با کوله های سنگینی ( شامل هر آنچه که دوست داشتیم شاید ) گذشتیم و چند روز به یادماندنی را در زندگی ثبت کردیم که البته قطعا نمیشه به راحتی توصیفش کرد . امیدوارم سال بعد سفر بهتری داشته باشیم . پی نوشت 1 : تا روزی که زنده ام سپاسگزار مهدی غفوریان خواهم بود برای اینکه واسطه تحقق یکی از قدیمی ترین رویاهای زندگیم شد . پی نوشت 2 : به قول " ابوذر " : " سفر دماوند ما در سال گذشته اگر هیچ نداشت این حسن رو داشت که ما رو با هم آشنا کرد . " پی نوشت 3 : از زحمات تمام برنامه ریزان برنامه و از همه دوستانی که در برنامه شرکت کردند و به ویژه از دوستان عزیزم ( لیلا ، بهدخت و راد ) سپاسگزارم . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 22:19 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشحالم که یه جورایی این وبلاگ داره عمومی میشه شاید واقعا گروهیش کنم . به هر حال مطلب زیر رو " مهرداد " عزیز که یکی از دوستان بسیار ارزشمندمه نوشته :
چقدر سخت است حرف زدن دربارهي خود، همانطور که هستي، خود واقعي آدم، خود خود خودت ،كه به هزار و يك دليل پيچيدهي روحي و شايد نامعقول، معلق ماندي تا بگريزي از برداشتن نقاب چهره ات، انگار که از ريخت خودت بيزاري، سخت است کاويدن لايه لايه هاي وجودت، افکارت و سر فرو بردن در چاه وجود... شرقي هستيم ديگر، با روحي كه مثل كوچههاي گذشتهمان، ساده و پيچيده مثل نقش هاي نقاش هايمان، پر از سردابهها و دهليزها تا پناهگاهي باشند براي فرار از خودمان، تو در تو . بس كه توسري خوردهايم در طول تاريخ، بس كه مثل غارتيان بر سرمان ريختند و پس و پيش وجودمان را زير رو كردند و هنوز هم مي کنند. بعد فكر ميكني كه تازه آن چه از پرسه زدن در پس كوچههاي گذشته و دهليزها و چاهها و هر كوفت و زهرمار ديگري كه در درونت پنهان است، بگويي براي ديگران كه چه شود؟ مگر تو كي هستي؟ در این مملکت بساز و بندازهای تازه به دوران رسیدهای که برای تو ارزش تعیین میکنند چه مي خواهي بگويي مگر اصلاً ديگر جايي براي گفتن تو هست ؟ توي معلوم نيست چه کاره در کجاي کار اين مملکتي ، در شرايطي كه بهاي آرايش ماهانه يکي از خانم هاي يكي از همين تازه به دوران رسيدهها برابر است با درآمد يک ماه جان کندن تو براي همين تازه بدوران رسيده ها؟ آقاي عزيز راهت را بگير و برو. چه نفعي دارد که براي ديگران بگويي چه هستي و دنبال چه چيزي هي شلنگ و تخته مي اندازي و اين ور و اونور مي دوي؟ كه بگويند اين هم يک مجنون و بي عرضه ديگر؟ بدبخت! بايد بروي پي کارت نصف بيشتر عمرت را گذراندي و هنوز آواره اي ! دريغ از يک روز خوش و يک سرپناه امن. يادت هست كه بچه بودي و تمام بچگي را با دربدري هاي پدرت در اين شهر و آن شهر گذراندي، بعد زندگي از دست رفت و پدر را نديدي و منتظر بودي تا خبر ناگواري برايت بياورند که نياوردند و سال ها بعد پاکتي به دستش دادند که برود و جواب کارهاي نکرده را بدهد و رفت و دوسال بعد آمد... به کسي چه ارتباط دارد که در اين دو سال بي پدري برتو چه گذشت به کجاي اين دنياي لکاته برخورد که پدر نبود و خرج خانه را چه کسي مي داد؟ حالا تو مي خواهي از زندگييت بنويسي ، بنويسي که چه بشود که بخوانند و سري تکان بدهند و چيزي بگويند بعدش چه ؟ يعني مگر اين زندگي ارزش نوشتن را دارد براي مايي که کل هنرمان را در اين زندگي هنوز نمي توانم بگويم که چه بود يعني مي دانم اما .... انشاء امروز ما: زندگي خود را در چند صفحه بنويسيد. قبليها را از زيرش در رفتي. دريک سال قبل، اسباب و اثاث را جمع کردي و هرچه داشتي و نداشتي فروختي و راه افتادي ..... گفتي:يا خود خدا... بگوييد نيستم رفتم كوير. و شش ماه قبل : در خيابان هاي وين قدم مي زدي و با جيب خالي ويترين هاي شيک و جماعتي را نگاه مي کردي که تو برايشان يک موجود خيالي بودي با آن قيافه شرقي ؟ در دلت گفتي به درك كه من را نمي فهمند و به من محل نمي گذارند مگر آنها خودشان کي هستند اما بعد کمي که دور وبرت را نگاه مي کني مي بيني نه تويي که اشتباه مي کني . چيزي که سال هاست دنبال آن مي دويم را آنها سالهاست که دارند ..... از انتخابات و سياست و ترافيك و هزار درد بيدرمان ديگر کسي چيزي نمي پرسد .... اما اين يكي را گير افتادي، اينجا را ديگر بايد محکم بچسبي. حالا بنويس ديگر. راستش را بگو. وسط اين الم شنگهاي كه نامش زندگي است و سهم تو جهان سومي، کله سياه که تازگي ها به تروريست بودن هم مفتخر شدي از اين دنيا، سهمي ناعادلانه. بنويس از معاش و آيندهي نامعلوم و كاري كه پابر هواست و هنوز نداري و نوشتن. چقدر فرصت مانده براي نوشتن وقتي تشويش و اضطراب يك دقيقه آرامت نميگذارد. بنشين و بگو كي هستي. اين كه متولد چه سالي هستي مهم نيست. مهم نيست در كدام شهر به دنيا آمدي، هست؟ يا واقعاً هست. ديدي که هست ، بدجوري هم هست ..... بگو مثلاً زماني به دنيا آمدم كه هنوز رحم و شفقتي در دل مردم بود و کوره سوادت خريداري داشت و سفره شام مادربزرگ هنوز رنگ و لعابي و چشم كه به دنيا گشودم، حجلهها را ديدم بر سر كوچههاي محلمان و بيرق هاي سياه عزاداري يا بگو محل تولدم دارالخلافهي به دود نشسته غرق مصيبت و پرخاش و آشفتگي و پر از هياهوست كه روي گسلي هفت، هشت ريشتري پرپر ميزند تا کي بلا بیايد و خلاص . بنويس باز اگر مي تواني بنويس .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 11:9 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
از ميدان ونک تا محل کارم راهي نيست يعني پياده رفتنش به ماشين سواري مي ارزه.ولي وقتي فکرمي کنم در پياده روي سر بالايي چقدر قراره براي فعاليت مضاعف ششها گاز سمي بخورم به راحتي بي خيال مي شم و در يک قارقارک فلزي سوار مي شم.براي امنيت رواني و احيانا جسمي مي پرم و جلو مي شينم ولي گويا اشتباه بزرگي مرتکب شده ام.چون از شدت گرماي موتور اتوموبيل احساس شاطر نانوايي مي کنم. به سر کوچه که مي رسم نسيم خنکي خستگي ام را قطع مي کند. کوچه هاي بالاي شهر براي فرار از گرما و شلوغي جنون آميز و آلودگي خيابانها عاليست. يکي از نمادهاي سرمايه داري در ايران پناه به دار و درخت و کوه از گرماست. از روبروي خانه نجف دريابندري مي گذرم و دوباره به اين موضوع فکر مي کنم که جبر زيستن يک حکايت است و جبر زمان زيستن حکايتي ديگر. قطعا نجف جزو قشر ثروتمند يا نو کيسه اي نيست که پول مفت دستش رسيده باشد و الان سر پيري در خانه اي در شان خودش در جردن زندگي کند. بلکه در دوره اي که او زندگي کرده با اندکي وام و قرض و غيره مي شد علم زندگي را سرپا نگه داشت ولي براي ما اين دوره تقديم دو دستي جواني براي دستمزدي است که تورم چنان بي ارزشش کرده که خستگي را ده چندان به تن مي گذارد. وقتي مستاصل مي شوم فکر مي کنم شايد چند دهه پيش زندگي مي کردم بهتر از پس زندگي ام بر مي آمدم ولي اصلا مطمئن نيستم که جواب خوبي براي اين زندگي باشد. زندگي بين يک سري آدمي که مصلحتها و منفعتهاي متضاد و متناقضي با هم دارند و بقاي يکي مستلزم سقوط ديگري است بهتر از اين نمي شود. منکه مي دانم نجف هم در جاي خود بهاي انديشه هايش را دولا پهنا پرداخته است. حکايت زندگي ما ها نه در غربت دلم شاد و نه روي اندر وطن دارم شده است .اين درد براي هميشه با ماست جايي که تامين هستي مال تو نيست و جايي که مال توست هيچي نداري و به خودت هم بدهکاري |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 15:58 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یه گروه کوهنوردی پیدا کردم که برنامه پیاده روی رو خرداد امسال اجرا می کنند ( گروه کوهنوردی نمونه ) .
دیروز عصر رفتم باشگاه دماوند و اتفاقا پنج شش تا از بچه ها رو دیدم و در یک اقدام کاملا مدنی از برنامه که تو پست پیشین مطرح شد انتقاد کردم . قرار شد برنامه بدون حواشی و با محوریت گشتن و دیدن طبیعت و حتما در سکوت و آرامش نسبی برگزار بشه . نمیدونم احترام سن و سالمو نگه داشتن و همه شروطم رو پذیرفتم یا کلا حرفهای " مهدی " مثل همیشه غلو بود . شاید هم حضور " ابوذر " و " حسین " باعث شد که حرفهای من به کرسی بنشینه . نتیجه : با همون گروه به پیاده روی میرم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 9:18 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه که بودم ( شاید 8 ساله بودم ) یکی از برنامه های مورد علاقه ام سریال حامی و کامی بود . سریالی که فکر می کنم نویسنده داستانهاش هم نادر ابراهیمی بود و ماجرای دو تا پسربچه ده دوازده ساله رو نقل میکرد که با هم سفر می رفتند و خانواده از دور مراقبشون بودند ولی بچه ها دنیا رو با هم تجربه می کردند . بیشترین خاطره ای که از اون برنامه تو ذهنم مونده کمپینگها و زندگی شون تو چادر تو جنگل بود ، بعد از اون هم همیشه یکی از رویاهام سفر با یه کوله پشتی و چادر و ... و البته راه رفتن و رفتن رفتن و دیدن بود . چند سال پیش که خاطرات سیمون دوبووار رو می خواندم دوباره رویای چندین ساله ام قوت گرفت . چه عشقی میکردم وقتی میخواندم که سیمون دوبووار با یه کوله پشتی و چند تا کتاب از کوهها و جنگلها و شهرها و روستاها میگذشت . با مردم صحبت میکرد و شب یه مهمانخانه ای و یا حتی توجنگل تو کیسه خوابش کتاب میخواند . اینطوری شد که تصمیم گرفتم رویای قدیمم رو محقق کنم اما انگار تنبلی می کردم و طفره می رفتم . تا اینکه پارسال تو گروهی که با هم رفته بودیم دماوند با کسانی آشنا شدم که چنین تجربه ای داشتند و ازم دعوت کردند که امسال در این سفر همراهشون باشم . فکر کنم از مرداد سال گذشته تاهمین دیروز ذوق سفر گرمابدر - یوش رو داشتم . دیروز جلسه توجیهی سفر برگزار شد . " مهدی " اومد و در مورد برنامه برامون توضیحاتی داد . از مسیر گفت و ساعت حرکت و مناظری که خواهیم دید و عبور خواهیم کرد و ... که عالی بود . اما ناخوشایندترین بخش حرفهاش شاید محوریت برنامه بود که به نظرم با دنیای من فاصله زیادی داشت . راستش تو همون یک ساعت کلافه شدم از بس که صحبت خوردن و نوشیدن بود . داشتم کلافه میشدم که حرفها تموم شد اما با خودم می گفتم اشکالی نداره ، مهم نیست ، من راه خودم رو میرم و طبیعت رو تماشا میکنم و به یمن تکنولوژی موسیقی خودم رو گوش می کنم و ... در عوض به سفری میرم که شاید 25 سال آرزوشو داشتم . اما بعد که اندکی فکر کردم یادم افتاد که دارم همون کاری رو انجام میدم که بابتش دیگران رو متهم می کنم . من همیشه نق می زدم که چرا آدما در عمل رفتاری رو تایید می کنند که در گفتار هزار بار تقبیحش کردند و حالا خودم دارم همین کار رو میکنم . من همیشه کلافه بودم از برنامه هایی که محوریتشون خورد و خوراک بود و حالا راه افتاده بودم و داشتم به این سفر می رفتم . بعد که خوب فکر کردم به این نتیجه رسیدم که باید ازخیرش بگذرم . لازمه که من با شجاعت بهای اعتقادم به شیوه ای از زندگی رو که می پسندم بپردازم . حتی اگه این بها گذشتن از رویای 25 ساله باشه . امروز صبح همینطور که اتاقم رو تمیز می کردم سری به سگ کشی زدم تا یادم بمونه که چطوری باید بهای اعتقادمون رو بپردازیم حتی اگه همه دنیا باهامون سر جنگ داشته باشه . پی نوشت 1 : البته قطعا کیفیت سفری که در رویاهای من بود با این سفر فاصله زیادی داشت . پی نوشت 2 : مهمترین دلیل اینکه از سفر نوروز اون همه لذت بردم این بود که وجود عمو علی کافی بود که به سفر رنگ و بوی فرهنگی بده . پی نوشت 3 : بعد فهمیدم که میتونم به سراغ گروههایی برم که این برنامه رو به صورت تور برگزار میکنند و با یکی از اونها همراه بشم ، حتما پیدا می شه . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 14:7 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا من بعضی چیزها رو انقدر آسون به دست میارم
کافیه فقط بخوامشون ، اونوقت با یک چندم تلاش آدمای دیگه به دستشون میارم و شاید به همین دلیل هم هست که نسبتا راحت ازشون می گذرم . گاهی فکر می کنم خدا دستم انداخته و شاید هم می خواد کوچک بودن همه چیز رو نشونم بده ... به هر حال هزار بار شکر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 12:55 توسط شبنم
|
|
||