تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

آژی دهاک

نویسنده : بهرام بیضایی

طراح هنری و کارگردان : آرش فنائیان

 

     نمایش " آژی دهاک " هفته گذشته 7 اجرا در فرهنگسرای نیاوران داشت و من مهمان یکی از عزیزترین دوستان بودم ...

     در واقع " آژی دهاک " برخوانی ای بود نوشته استاد " بهرام بیضایی " که " آرش فنائیان " طراحی و کارگردانی کرده بود .

     " بیضایی " نمایش رو در سال 1346 نوشته و این از دو نظر جالبه یکی سن و سال نسبتا کم نویسنده ( در 29 سالگی ) و دیگری شرایط اجتماعی ایران در دهه چهل که به نظرم خیلی مهم بود . هر کدام از ما کم و بیش اطلاعاتی در مورد افسانه ضحاک داریم ، اما در برخوانی " اژدهاک " نویسنده نگاه متفاوتی به داستان داره و در واقع مارها رو اندیشه های ما می پنداره .

" و اینک مارهای درون آژی دهاک ، پندار نیک و بد ، خیر و شر ، سرشت و اختیار ، نماد و کین ، که گویی جان جانان اند و انگار جان رهانیده هایی از تن خاک ، از شکوِه و شکوه ، یکجا می گویند ... "

     هر کدام از ما اژدهاکی هستیم و مارها درون ما هستند و نویسنده از زبان اژدهاک سخن می گوید . و مارهایی بر دوش داریم که با صدای نی شبانان می خوابند و هرگاه نی شبان را بشکنیم دیگر توان آرام کردن مارهای سرکش را نخواهیم داشت ...

مارها اندیشه های مایند ( همانها که ضحاک را وادار به کشتن جوانان می کردند تا آرام گیرند ) و ما با آنها در کشاکش دائمیم و گویی خلاصی از آنها ممکن نیست : " اژدهاک به گورستان سرد می رود تا مارهایش را به آن بسپارد و رها شود اما گور سرد به او پاسخ می دهد که مارها را بدون ماردوش نمی پذیرد . "

     در نمایش سخن از شهری است که مردمان آن سالهاست تفاوتی با مردگان ندارند و برای این که بدانند مردم آن شهر درون سینه دل دارند یا نه باید سینه هاشان را شکافت و برای اینکه ببیند که آیا در رگهای مردم آن شهر خونی هست یا نه باید رگهاشان را شکافت و عجیب اینکه در سینه دلی دارند که می تپد و در رگها خونی که اتفاقا سرخرنگ است ...

     به گمانم اشاره به اوضاع اجتماعی دهه چهل داشته و گله مند از بی تفاوتی مردم ، مثل همین امروز و شاید کمی بهتر از امروز . جایی مثل شهر سنگستان " اخوان ثالث " که همه مردمش سنگ و سرد شده بودند ...

و در این دیار فریادها بی پاسخ می ماند :

" این بود فریاد من

      که هرگزش پاسخی نبود

      زیرا بنگریستم

                 که چشمها باز است

                       و بی نگاه ... "

 

     و نبوغ " بیضایی " در این که به اژدهاک حق اعتراض میدهد و اژدهاک دربند کوه دماوند فریاد می زند ، اعتراض می کند ، حتی درد دل می گوید و کمک می طلبد ، از زمین ، از گور سرد ، از مردمان شهرها ، از مارها و از یامای پادشاه ...

داستان اژدهاک از یک سو شکایت از خودمان است و از سوی دیگر درک خودمان و شکایت از جامعه و از قدرت و از یامای پادشاه ... مارها باعث عذاب مایند و در عین حال زندگی ما به مارها وابسته ( خاک گور مار را بدون مار دوش نمیخواهد ... ) و مارها از ما به وجود آمده اند و با ما خواهند مرد ...

    در مجموع نمایش خوبی بود و من از دیدنش لذت بردم به جز موسیقی که خیلی ضعیف و بی ربط بود و غیر از چندتکه کوتاه آواز بقیه اش سنخیتی با داستان نداشت ، اجراهای نمایش خوب بود و متن هم به نکات قابل توجه زیادی داشت و تشویق شدم که یک بار دیگه متن رو بخوانم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 3:4  توسط شبنم  | 

     دلم برای گلرخ تنگ شده .

     نه برای اینکه گلرخ زنی بود که احساساتش توسط یه مرد به مسخره گرفته شده بود . هرگز . برای من دنیا متکثرتر از این حرفهاست . اصلا قصد " بیضایی " هم چنین داستانی نبود .

     سگ کشی خیلی عمیقتر از یه ملودرام ساده است و ذهن " بیضایی " خلاقتر و پویاتر از اینکه در این سطح بمانه و درجا بزنه . داستان سگ کشی در واقع مواجهه ابر انسان نیچه است با دنیای سرمایه داری .

     " نیچه " در کتاب " چنین گفت زرتشت " مفصلا در مورد ابرانسان و لزوم ابرانسان شدن انسان به عنوان هدف از آفرینش سخن میگه . اما من خیال می کنم که " بهرام بیضایی " این ابر انسان رو به وضوح و خیلی ملموس به تصویر می کشه . " بیضایی " در داستان " سگ کشی " نشان میده که چگونه می شه با همه بدیهای دنیا روبه رو شد ، در مقابلشون ایستاد اما هرگز تسلیم نشد و بر سر ایمان خود ماند .

    تعامل گلرخ با منتسب ، صبوری ، تاجوردی ، حاج نقدی ، نایری ، هاشم برید ، سنگستانی و ناصر معاصر ، و از طرف دیگه تعامل همراه با اعتمادش با پدرش ، عیوض ، مشدی خانوم و ... هر کدام داستان رویارویی یک ابر انسان با دنیاست .

    دنیایی که گاهی خیلی هم دور از دنیای گلرخه و ابتدای داستان این واقعیت به بهترین شکل از زبان " ناصر معاصر " بیان می شه : " همه حواست گلرخ ! اینا داستانهایی نیست که تو می نویسی ! همه حواست گلرخ ! " و اینطوری میخواد دوری دنیای گلرخ رو از دنیایی که قراره باهاش کلنجار بره نشون بده . " گلرخ " شجاعانه به استقبال خطرات میره اما نه به دلیل اینکه از خطر آگاه نیست ، اون میدونه و حتی میترسه اما ایمان داره که باید برای اونچه که براش ارزشمنده بهایی بپردازه و همونطور که خودش در پاسخ به آقای " تابان پور " می گه " برعکس ، اون میترسه ، خیلی هم زیاد ، اما میدونه که هر قدمی که بر میداره بدون خطر کردن اصلا ممکن نیست ... " و قدم برداشتن انتخابیه که " گلرخ " انجام میده . در واقع میتونه اصلا قدمی برنداره یا حداقل در جهت کم خطرتری قدم برداره اما او راه پر فراز و نشیبی رو انتخاب می کنه و اینطوری به استقبال خطرات میره . باهاشون درگیر میشه ، لطمه میخوره اما تسلیم نمیشه و این تسلیم نشدن و این غرق نشدن در دنیای واسطه گری  ( اون هم به بهای گزاف ) به نظرم مهمترین سخن نویسنده است .

    در واقع من فکر می کنم که شخصیت " گلرخ " چکیده اندیشه های " بیضایی " است . به همین دلیل هم در فیلم چند بار می خواد نقش خودش رو به عنوان عاملی در آفرینش " گلرخ " به عنوان پدرش یادآوری کنه ، شاید حتی به خودش ( اونجایی که شماره رمز کیف هر بار سال تولد پدر گلرخه ، 1317 ، و این سال تولد خود " بیضایی " است !) . به گمان من با شناختن " گلرخ " میشه اندیشه های " بیضایی " رو شناخت . میشه به نوع نگرشش به جهان و به معنایی که او برای زندگی قائله پی برد .

     و در پایان داستان " گلرخ " با همه زخمهایی که می خوره و آسیبهایی که میبینه برنده است و پیروز نبرد زندگی .

    و من دلم برای " گلرخ " تنگ می شه چون " گلرخ " ایده آل تایپ اومانیسمی است که من بهش معتقدم ( فکر کنم اصطلاح مذهبی و مسلمونیش میشه " اسوه " ) و ایده آل تایپ فمینیسمی که بهش عمیقا معتقدم به دور از هر شعاری ...

     به دوستانی که خیلی موافق این نگاه من به " گلرخ " نیستند پیشنهاد می کنم که یه بار دیگه " سگ کشی " رو ببینند و این بار " گلرخ " رو در " سگ کشی " ببینند نه اینکه دنبال ربط من و دیگران در اون فیلم بگردند

پی نوشت : سی دی فایلهای صوتی کتاب " چنین گفت زرتشت " نیچه رو با کیفیت خوب دارم و اگه کسی خواست می تونم بهش امانت بدم که تو ماشین ، خیابون ، کوه ، جنگل و یا هر جایی که خواست گوش کنه .

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 0:57  توسط شبنم  | 

  این مطلب رو دوست عزیز و گرامی ( مهرداد ) نوشته . مطلب بسیار جالبیه مخصوصا تیپولوژی خلاصه ای که از چند تا از میادین داده حقیقتا ظریف و قابل توجهه

تهران، خیابان ولیعصر. قدم مي زنم زير سايه هاي درختان پيرش، بالاتر از پارک وي، مي داني که کجا را مي گويم، درسته همانجا. و آنهم با چه حالي! چند روز ديگر دلم براي اينجا تنگ خواهد شد و آرزوي دوباره قدم زدن در اين پياده رو را خواهم داشت، تنها درطولاني ترین خیابان شهر تهران يا ایران.تا حالا ميدان هاي توي اين خيايان را شمرده ايد؟ نشمرده ايد ؟. اصلاً مهم است که اين خيابان چندتا ميدان دارد توي اين ترافيک و گرما و دود و گراني!؟ اما خوب اگر نشمرده ايد  از جنوب به شمال. ۱. میدان راه آهن ۲.میدان منیریه ۳. میدان ولیعصر ۴. میدان ونک ۵. میدان تجریش. هه هه! ديديد حالا مهم شد! اين يعني خاطره نسل ها، اين يعني تاريخ، باور نمي کنيد از پدر، مادر، عمو، دايي يا اگر هستند پدربزرگ و مادربزرگ بپرسيد ببينيد که چه ها دارند برايتان بگويند از اين ميدان ها!

میدان راه آهن شلوغ و قديمي، من را ياد هيچ نمي اندازد جز فقر و فراق و غم، صد سال است يا بيشتر که همينطور آنجا افتاده، انگار جسم محتضريست که خيال جنبيدن ندارد. میدان منیریه، با پدرم در خيابان هايش قدم مي زنم ، محبت را احساس مي کنم، برايم ساندويچي مي خرد که هنوز مزه اش را حس مي کنم، کجايي تا دوباره دستم را بگيري! منيريه نماد مشروطه ایرانی است که هیچ وقت به ثمر نرسید. میدان ولیعصر مسخره ترين ميدان روي زمين، بلاتکليف و بي اصل و نسب مثل زني هرجايي، هربار شکلي و نامي، فقط به درد بزک کردن و شعار دادن مي خورد، بعد هم گشت نيروي انتظامي و ارشاد و اين حرف ها. میدان ونک  فقط يک عده جماعت مثلاً بورژوا و شيک پوش سامسونت به دست که دستشان به دهانشان مي رسد و صد البته به من چه که چه چطوري! دارند تند تند توش راه مي روند تا برسند به کجا و ناکجاي خودشان ، ونک هميشه براي من محل عبور بوده و هرگز جاي ايستادن و تماشا نبوده است عين آدم هاش همه عبوري، همه موقتي.میدان تجریش اما حال هواي ديگه اي داره مي توني توش بموني و تماشا کني، تازگي ها شلوغ اما قديم ترها خوب و خوش آب هوا خيلي قديم ترها را من يادم نيست اما حتماً بهتر و باصفاتر از قديم هاش بوده با اون خونه هاي بزرگ و باغ هاي قشنگش، بعد سعد اباد و نياوران و فرمانيه.

تهران خيابان وليعصر، قدم مي زنم با خودم فکر مي کنم اين شهر به کجا داره مي ره يا من کجا دارم مي رم؟

دوروبرم رو نگاه مي کنم قيافه ها رو ديگه نمي شناسم همه نقاب، پشت نقاب، چندتا نقاب ... کله پاچه... بنز 300 ميليون توماني، حليم تازه توي پنت هاوس، بايد خوردني باشه! سولاريوم که برنزه بشيم !!! بوي عود و مجسمه بودا، يک جور روشن فکري بيمايه،  اصلاحات و رهبرانش، راديکاليسم و طرفدارانش، ديروز و امروز چقدر باهم فرق داره!!!   

تهران خيابان وليعصر، قدم مي زنم با خودم فکر مي کنم ...

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 5:47  توسط شبنم  | 

    امروز چند تا پیامک برام اومد با مضمون تبریک روز زن !!

      چه معنی داره ؟ چه هنری کردیم که زن هستیم یا مرد ؟ وقتی روز زن یا مرد رو تبریک می گیم چه چیزی رو ستایش می کنیم ؟ کدام تلاش رو ؟ کدام زحمت رو ؟ کدام تقلا رو ؟ چرا باید به من تبریک گفت ؟ یعنی چی ؟ آفرین ؟ خسته نباشی ؟ زحمت کشیدی ؟ دمت گرم با این همه اراده ؟ با این همه پشتکار ؟ فکر می کنم مناسبتهایی مثل روز پزشک ، پرستار ، کارگر و ... خیلی قابل درکند ، وقتی روز پزشک رو تبریک می گیم یعنی داریم چند سال تلاش یک نفر رو تحسین می کنیم اما وقتی زن بودن یا مرد بودن کسی رو تبریک می گیم ... ؟!! کادو گرفتنش که دیگه حکایتیه !!!

پی نوشت : ابوذر یه اس ام اس خنده دار برام فرستاد که بی معنا بودن این قبیل تبریکات هم توش مستتر بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 21:15  توسط شبنم  | 

   مهدی می دانست که چقدر علاقمند به صعود دوباره و چند باره به دماوند هستم . روز چهارشنبه تلفن زد و پیشنهاد کرد که برنامه یک و نیم روزه برای صعود به دماوند ترتیب بدیم و من هم با وجود اینکه خیلی کار داشتم پذیرفتم و شروع به هماهنگی کردیم البته پیشنهاد اولیه رو امید داده بود . به بهزاد هم که پیشنهاد کردم اول جا خورد اما بعد گفت که همراهمون میاد . لیلا تا چند ساعت پیش از حرکت آماده بود اما برنامه اش تغییر کرد و نتونست بیاد ، ابوذر به دلیل آسیب زانو نتونست همراهمون باشه و در نهایت هشت نفر شدیم و چون بهدخت امتحان داشت حرکتمون از تهران شد ساعت 5 بعد از ظهر با همه شلوغ کاریهای مهدی . ساعت 8 شب گوسفندسرا ( در ارتفاع 3500 متری ) بودیم اما بعد از یک ساعت بررسی به دلیل نا مساعد بودن هوا تصمیم گرفتیم برنامه رو تغییر بدیم و شب رو گوسفند سرا بمونیم و فردا صبح به سمت بارگاه سوم ( در ارتفاع 4150 متری ) حرکت کنیم و در نهایت یک روز به برنامه اضافه شد .

صبح جمعه به سمت بارگاه سوم ( کمپ اصلی دماوند ) حرکت کردیم و ظهر رسیدیم بارگاه . بعد از یه ناهار مختصر و کمی استراحت رفتیم هم هوایی ( حدودا تا 4500 متری ) و شنبه صبح ساعت 3.5 به سمت قله حرکت کردیم و ساعت 10:50 دقیقه رسیدیم قله . با اینکه هوا خیلی سرد بود ، باد شدیدی می وزید و نزدیک قله بخارات گوگرد به شدت آزارمون میداد اما همه خوب تاب آوردند به خصوص بچه هایی که اولین تجربه صعودشون بود . چشمای من به دلیل نداشتن عینک نزدیک قله خیلی اذیت شد اما هر طور بود به سلامت به قله رسیدیم .

پی نوشت 1 : از همه دوستان و همنوردان بینهایت سپاسگزارم ، به ویژه از بهزاد عزیز که با وجود سرما خوردگی بسیار شدیدش تا خود قله با همت و اراده و سرسختی تمام همراهمون بود ، به نظرم اراده بی نظیرش بی نهایت ارزشمند و ستودنی است .

پی نوشت 2 : از همه کمکهایی که همه اعضای تیم به هم می کردن سپاسگزارم به ویژه از بهدخت و راد عزیز بابت کمکی که به خودم کردند وقتی اوایل مسیر سردم شد و کم آوردم و از بهزاد و حسین عزیز بابت صبر و حوصله ای که هنگام پایین اومدن یه آدم خواب آلود به خرج دادن بینهایت سپاسگزارم ( واقعا مسیر برگشت رو خواب بودم و اگه کمک بچه ها نبود شاید به مشکلات جدی بر می خوردم )

پی نوشت 3 : یکی از مناظری که هرگز از این سفر از ذهنم نخواهد رفت نماز صبح روز شنبه حسین بود که ساعت 4:50 در ارتفاع 4600 متری در مسیر صعود به قله خواند ، فکر می کنم آشنایی با این جوان کم نظیر با اون اعتقاد عمیق و شفافش و با شوخ طبعی و در عین حال جدیت و سختکوشی اش ، به قول خودش ، " از الطاف خداوند نسبت به من بود "  ، آرزو می کنم که همیشه خوب زندگی کنه اونطوری که واقعا سزاوارشه .

پی نوشت 4 : جای لیلا و ابوذر بسیار خالی بود ، امیدوارم در صعودهای بعدی همراهمون باشند .

پی نوشت 5 : دماوند نه مرده ، نه زن ، نه دیو و نه ... یه قله است . و به نظر من یه قله بی نهایت زیبا و در عین حال بسیار وحشی که هر دقیقه یه وضعی داره و اصلا قابل پیش بینی نیست و باید باهاش خیلی محتاط برخورد کنی ... امیدوارم بتونم در همین تابستون چند بار دیگه صعودش کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 22:37  توسط شبنم  |