|
|
|
|
|
... خسته ام ، خیلی خسته ام از دنیایی که توش برمبنای اونچه که دیگری انجام داده در موردم داوری میشه . خیلی خسته ام از اینکه می شنوم دوستی آینده ای رو تصویر می کنه و در اون برای من جایگاهی در نظر می گیره بر مبنای اونچه که دیگری انجام داده نه بر مبنای اونچه که خودم عاملش بودم و ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 18:21 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش در همین صفحه با شوق تمام مطلبی نوشته بودم در مورد نمایشنامه " گوشه نشینان آلتونا " که در واقع داستان محاکمه ژان پل سارتر توسط خودش بود به خاطر حضور در جنگ جهانی به عنوان سرباز هواشناسی و ... یک هفته ای می شه که من شدم یکی از همون خرچنگهای قرن سی ام که فیلسوف بزرگ رو نه به خاطر جنگی که دیگران افروختن بلکه به خاطر اونچه که خودش گفته بود به چالش دعوت کرده ... یک هفته است که دارم در ذهن خودم با پیامبر اگزیستانسیالیسم می جنگم ، همراه با رنجی که تمام ذرات روحم رو به درد آورده و هزاران بار پرسیدم : ما در چی آزادیم " ژان پل سارتر " عزیز ؟ در دیدن رنج دیگری ؟ در دیدن یا ندیدنش ؟ در چشم بستن یا نبستن بر روی زندگی بی عشق آدمایی که برامون عزیزند ؟ آزادیم که رنج بکشیم یا نکشیم ؟ آیا اینه ته آزادیی که ازش صحبت کرده بودی ؟ من بارها و بارها نهایت درماندگی رو حس کردم و کاملا فلج بودم و تو گفته بودی اگر نتوانم بدوم کوتاهی از خودمه و من نتوانستم چرا ؟ آیا واقعا کوتاهی کردم ؟ چقدر دردناکه بد زندگی کردن آدمهایی که بهشون دلبستگی هایی داریم و در عین حال کاری نمی تونیم برای تغییر وضعشون انجام بدیم و تقریبا هر کاری که می کنیم سودی نداره . آدمهایی که در رنج هستند ، رنجی که ما براشون فراهم نکردیم ، شاید خودشون بیش از هر کس دیگه و شاید ساختارهای اجتماعی و شاید ... و چقدر دردناکه دیدن حقارت آدمها و من این رو بارها در نهایت دردمندی دیدم . و خیال می کنم به این دلیل بیشتر رنج می کشم که روحم همیشه بیش از حد تصور عاشق بوده . عاشق همه دنیایی که خدای خوب ساخته و من انگار جزء جزء زیباییش رو حس می کنم . دیروز تو درکه با صدای شهرام ناظری که انگار یکی شده بود با صدای آب و بادی که لای درختها می پیچید تمام وجودم شکر و سپاس بود اما رنج می کشیدم از اینکه آدمهای زیادی رو می شناسم که ذره ای از اون لذت رو تو زندگی نبردن . چقدر خوب احساس " مهشید " رو می فهمیدم وقتی یک روز به درد گریسته بود و من با تمام وجود فهمیده بودم که چه رنجی می کشه و با تمام وجودم می فهمیدم که کوتاهی نکرده و چقدر لجم می گرفت از کسانی که محکومش می کردند و اونو مقصر می دونستند و چقدر همیشه دلم میخواست که بهش بگم من با همون رنجی دست به گریبانم که او . گاهی فکر می کنم اگزیستانسیالیسمی که " سارتر " پایه گذاری کرد فقط در مورد خود آدم معنا داره . ما فقط می تونیم زندگی خودمون رو بسازیم و البته به بهترین یا بدترین شکل و در گسترده ترین طیف . اما در مورد دیگران خیلی توانمند نیستیم . این روزها از دعا کردن هم نا امید شدم . از دعا کردن برای عزیزترین آدمهای زندگیم هم نا امید شدم و فکر می کنم که تا خودشون نخوان کسی نمی تونه بهشون کمکی بکنه و انگار من فقط آزادم که تصمیم بگیرم که رنج بکشم یا نکشم ... پی نوشت 1 : صدای فوق العاده شهرام ناظری تو فضای اتاق کوچک و البته دوست داشتنی ام پیچیده و باز هم سپاسگزار همه دنیایم . پی نوشت 2 : با همه عشقی که به دنیا دارم منکر زشتی ها و تلخی هایی که اغلب هم ما آدمها به وجود می آریم نیستم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:45 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
چند
روزی می شه که بین زمین و آسمانم ، نه ببخشید در اوج آسمانم . چه دلخوشیهای ساده
ای دارم من . یک هفته است که دارم رو ابرها راه میرم . چون قراره که چند روز دیگه
به کنسرت پرشورترین خواننده دنیا برم . از هفدهم تا بیست و یکم مرداد ماه "
شهرام ناظری " کنسرت داره و من یک هفته است که دارم براش لحظه شماری می کنم .
چقدر دلم می خواست قطعاتی از " گل صد برگ " رو اجرا می کرد . چقدر دلم
می خواست تصنیف " درس سحر " رو می خواند و یا " دلا نزد کسی بنشین
... " و آواز " همزبانی خویشی و پیوندی است ... " رو . البته
برنامه هیچ کدام از اینها نخواهد بود چون
قراره با گروه مولانا اجرا بشه و احتمالا قطعاتی از مولویه که آخرین کارش بوده رو
اجرا می کنه . بعضی قطعات اون رو هم خیلی دوست دارم . یادش به خیر یک ماه پیش که
قرار بود به " علم کوه " برم در منزل دوست بسیار عزیزم ( لیلا ) شب تا
صبح بیدار بودم و دهها بار بعضی از قطعات مولویه رو گوش میکردم ، بی خیال اینکه
قراره فرداش به دومین قله مرتفع ایران صعود کنیم و البته لیلا رو هم نذاشتم که
بخوابه ! شاید می ترسیدم عمر زیادی برای شنیدن " شیدا شدم " نداشته باشم
... و حالا احتمالا به صورت زنده " بدین زاری که هزدی ! ، به عشقم چون برآیی
؟ " رو خواهم شنید و شاید " چون که من از دست شدم ، بر ره من شیشه منه ،
گر بنهی پا بنهم ، هرچه بیابم شکنم ... " این دومین باری خواهد بود که من به کنسرت
شهرام ناظری میرم و همچنان منتظر از نزدیک شنیدن پر شور ترین صدای جهانم با اشعاری
از پرشورترین شاعر جهان احتمالا . چه دلخوشیهای ساده ای دارم من و البته چه
دلخوشیهای ناب و ارزشمندی ( از نظر خودم ) و به همین دلیل همیشه حس می کنم ناسپاسی
از جانب من گناهی نابخشودنی خواهد بود ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 16:33 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز پس از مدتها تنهایی رفتم درکه ، البته فقط تا آذغالچال . پس از اون آقای مجلسی و آقای رجایی رو دیدم و با اونها همراه شدم تا پلنگچال . در مسیر آقای رجایی ازم دعوت کرد که برای تعطیلات هفته بعد همراهشون باشم برای کمپینگ 3 روزه ای در ییلاقشون به اضافه هر روز جنگل نوردی و کوهنوردی در منطقه " نمارستاق " ، اونطوری که تعریف می کرد برنامه جالبی بود ( البته من هم بهش گفتم که اگه بخوام برم حدود هفت هشت تایی همراه دارم ! ) اما به دلیل برنامه صعود هفته آینده ازش گذشتم . بعد هم مینو رو دیدیم که برامون شعر فوق العاده ای با صدای محشرش خواند ( عارف آدام ناکام اولماز ... ) و آقای رجایی هم سر ذوق اومد و از شجریان خواند ... تو پناهگاه پلنگچال ستاره رو دیدم و فرخ رو که کتاب می خواند و البته ویلیام که دلم هم براش تنگ شده بود . قصدم این بود که پس از چند ماه برم آذغالچال ناهار بخورم . اما ناهار مهمان سیب زمینی و تخم مرغ و شاید محبت ویلیام و حسن سلیقه آقای رجایی بودم . بعد به سرعت خداحافظی کردم و رفتم سراغ درختهای بیدمون ، یه کمی نشستم به درختها آب دادم و بعد هم برگشتم آذغالچال . نمیدونم پس از چند ماه بود که دوباره در فضای باز آذغالچال که خیلی هم دوستش دارم می نشستم . فوق العاده بود . مخصوصا که باز هم پس از چند ماه آقا فرهاد ( آشنای نمایش بینم ) رو دیدم و کلی در مورد نمایشهای چند ماه اخیر صحبت کردیم . وقتی از آژی دهاک گفتم کلی متاسف شد که اصلا خبردار نشده . و از مجموع حرفهاش دستگیرم شد که در حال حاضر یه نمایش خوب داره اجرا میشه با موضوعی که برام جالبه . قرار شد اولین روز ممکن ( یکشنبه ) برم ببینمش البته به شرط اینکه هنوز اجرا داشته باشه و جالبه که من اصلا خبر نداشتم . به هر حال روز فوق العاده ای رو گذروندم . همه این داستانها رو گفتم که یادآوری کنم دنیا با همه پست و بلندی هاش همیشه میتونه روز خوبی رو برای ما رقم بزنه . شاید هم روح من انقدر عجیب و غریبه که هم از تنهایی لذت میبره و هم از همراه یه دوست بودن و هم از همسخنی با آشنایان گذرا و هم حتی از پند و اندرزهای دوستانه ویلیام ... فقط کافیه که با خودمون و با دنیا شفاف و صادق باشیم و بدانیم که از بین این همه ، جای ما کجاست ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 17:3 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب رو سه شنبه شب با خودکاری که هدیه " حسین " بود به مناسبت 36 سالگیم در سر رسیدم نوشته بودم اما فرصت نشده بود که بذارمش اینجا . حالا با تاخیر : امروز اول مرداد بود و معناش این بود که 36 سال از حضور من در این دنیا میگذره ... از ساعت 4 صبح که بیدار شدم به این فکر میکردم که : من به این 36 سال عمر چه هدیه ای دادم ؟ چه کاری انجام دادم ( نه برای دنیا ) برای خودم فقط ؟ مسخره اینجاست که من میدانم از دنیا چه میخواهم یا دست کم خیال می کنم که میدانم . امروز اما ( روز اول مرداد ماه ) روز محاکمه است و باید به خودم پاسخگو باشم ، واقعیت اینجاست که پاسخ قانع کننده ای ندارم به قول ناظمای مدرسه ( دلیل موجهی ندارم ) . سالها همه زندگیم موقتی بوده ... مسخره اینه که من 13 ساله که دارم موقتا یه کار موقتی انجام میدم ... تا سر فرصت برم سراغ کار اصلی خودم ... اما امروز از خودم می پرسم کی قراره این موقتی بودن تموم بشه ؟ بیش از 36 سالگی ؟ آیا به قدر کافی دیر نشده ؟ آیا خود زندگی به قدر کفایت موقتی و گذرا نیست ؟ اگرچه سر سوزنی از کارهایی که برای دیگران انجام دادم پشیمان نیستم و فکر می کنم که پاداشش رو هم گرفتم ، امروز فکر می کنم اگر روزی لازم بود کمکی به دیگرانی بکنم که شاید به نوعی میتوانستم براشون مفید باشم ، حالا خدا رو شکر انقدر بزرگ و توانمند شدن که دیگه نیازی به من نداشته باشند . اما چیزی که امروز آزارم میده اینه که می بینم انگار خودم رو فراموش کردم و غرق شدم در روزمرگی ای که قرار بود که موقتی باشه و حالا موقتی بودن شده بازی تکراری و مسخره زندگی من . نمیدانم چند نفر از دور و بریهام معنای زندگی شون رو می دونند و یا چند نفرشون در راه تحقق اون معنا گام بر میدارند اما می دانم که برای من راه و هدف مشخصی وجود داشته و داره اما سالهاست که براش تلاش نمی کنم . سالهاست که مثل یه رویا گوشه ای مهجور افتاده و از اون بدتر این که معنای زندگی من اصلا دشوار و دسترسی ناپذیر نیست و جالبه که به تجربه فهمیدم که من هر آنچه رو که براش تلاش می کنم به سادگی به دست میارم ضمن این که اون معنا برای من لذتبخشه نه انجام یه وظیفه صرف و به همین دلایل هم این پارادوکس امروز انقدر آزارم میده . جالبه که من همیشه برای خیلی از کسانی که از نزدیک می شناختنم الگوی انرژی و تلاش بودم . خیلی وقتها شده که بنفشه بهم بگه " من واقعا تعجب می کنم ، تو خسته نمیشی ؟ " واقعیت اینجاست که خیلی هم خستگی سرم نمیشه . پس چه غلطی می کنم که از مهمترین کارهای زندگیم عقبم ؟ حالا فکر می کنم این آدم خستگی ناپذیر مهمترین کارهای زندگی شو انجام نداده . چرا ؟ !!! قطعا 36 سالگی آخرین مهلتم بوده برای موقتی و گذرا زندگی کردن ... شاید هرگز شنبه ای برای اونچه که قراره انجام بدم نباشه ... پی نوشت 1 : جمعی از دوستان و همنوردان بسیار عزیز جشن با شکوهی در کافه گرامافون ترتیب داده بودن که حسابی شرمنده و شگفت زده ام کرد . از همه شون سپاسگزارم . شادی اون جشن و سورپریز حضور تک تک دوستان باعث شد که چند ساعتی یادم بره که مشغول بررسی کارهای خودم بودم ... پی نوشت 2 : از دوست گرامی ( یوسف زین العابدین ) بابت تلنگرش سپاسگزارم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 15:18 توسط شبنم
|
|
||