تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

کافه پیانو

نویسنده : فرهاد جعفری

یکی دو هفته ای بود که می خواستم در موردش بنویسم ولی به خاطر مشغله زیاد مثل خیلی کارهای دیگه ام به تعویق افتاد . امروز فکر کردم تا فراموشش نکردم باید بنویسم .

کافه پیانو از اون کتابهاییه که آدم رو خوب جذب می کنه و شاید به همین دلیل هم در کمتر از 6 ماه 8 بار تجدید چاپ شده .

کتاب شرحی از زندگی مردیه که یه روز روزنامه نگار بوده و حالا برای خودش یه کافه باز کرده . در بخشهای مختلف داستان از روابطش با همسر ، فرزند ، دوستان و آشنایانش می گه . اما چیزی که اصلا خوشایند نیست عشق مرد به یه زن احمق و نادانه که لابلای داستان از حماقتش گفته می شه ، با وجود این راوی عاشقشه . همیشه برام این نوع روابط جای سوال دارن . اگه آدمی انقدر اشکال داره چرا دوستش داریم ؟ نمیدونم که این موضوع تناقض درونی آدماست یا عشقی از سر ناچاری یا ... ؟ به هر حال اصلا برام خوشایند نیست و از اون ناخوشایندتر نکته ای که دوست عزیزی تلاش می کنه تو مخ پوک من فرو کنه و البته من نمی فهمم و اون اینکه " ببین شبنم ، تو دنیای مردانه رو درست نمی شناسی ، همه مردا به همه زنا نگاه صرفا جنسی دارن و به همین دلیل هم دیگه براشون مهم نیست که اون زن چی فکر می کنه ، چه آرمانهایی داره و چطور زندگی می کنه و شاید به همین دلیل هم براشون یه زن روشنفکر با یه زن ابله تفاوتی نداره فقط کافیه که برخی جاذبه های جنسی رو براشون داشته باشه ... " و من همواره تلاش میکنم که باور نکنم ، و دیدگاه راوی در کافه پیانو هم تاییدی بر این ادعای اون دوست بسیار عزیز بود و البته من هنوز هم با سماجت اعتقادات خودم رو دارم که اگه میلیونها نفر هم شکلی از زندگی رو تکرار کردن اون شکل رو به نفر میلیون و یکم تعمیم ندم شاید به این دلیل که خودم همواره از این تعمیم های غیر منصفانه آزار دیدم .

از ویژگیهای مثبت کتاب توصیفات دقیق نویسنده است . 

نگاه شوخی انگارانه نویسنده به زندگی جالبه . در کافه پیانو گویا همه چیز بازیه از داستان صفورا گرفته تا داستان طلاق و جدایی راوی از همسرش ، یه بازی تکراری و بی سر و ته .

خوشایندترین بخش داستان ، رابطه راوی با فرزندش بود که البته باز هم می بینیم که دخترک تحت تعلیمات نادرست مادر نادانی است که راوی عاشقشه !!! و البته شاید از دل همین نوع روابطه که این همه معضل بیرون میاد . معضلاتی که گاهی نمی دانیم علتش چیه ؟ شاید داستان داره بخشی از واقعیات جامعه رو بیان می کنه ولی روح سرکش من پذیرای هیچ واقعیت جبرگرایانه ای نیست و به همین دلیل تا پایان داستان منتظر اتفاق تازه ای بودم و دلم می خواست که راه برون رفت از وضعیتی که تصویر شده رو می دیدم اما نشد ...

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 1:0  توسط شبنم  | 

هایدگر ، کوندرا و دیکنز ، مقاله ای است از " ریچارد رورتی " و ترجمه خانم " هاله لاجوردی " که در شماره ۱ مجله ارغنون چاپ شده . فکر میکنم خوندن این مقاله برای شروع مطالعه جامعه شناسی ادبیات مقدمه خوبیه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 5:46  توسط شبنم  | 

دوستان عزیز !

    پیرو مذاکراتی که با دوست و هم دانشکده ای عزیز ( محمد مظهری ) داشتیم قرار بر این شد که به اتفاق دوستانی که علاقمندن حلقه مطالعاتی جامعه شناسی ادبیات رو تشکیل بدیم  ، به قول دکتر جلائی پور ، " لذا " از همه علاقمندان دعوت می شه که در این زمینه هر پیشنهاد یا نظری دارن به بنده یا محمد مظهری اعلام کنند و هر کسی رو هم که فکر می کنند مناسبه دعوت کنند به ما بپیونده ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 3:44  توسط شبنم  | 

مرغ دریایی

نویسنده : آنتوان چخوف

مترجم : کامران فانی

کارگردان : دکتر محمدرضا خاکی

 چخوف در مورد این نمایش در یکی از نامه هایش نوشته :

" از نوشتن مرغ دریایی نا خرسند نیستم . اگرچه می دانم که در ارتباط با شرایط صحنه به گونه وحشتناکی اشتباه کرده ام ... این یک نمایشنامه کمدی است با چهار نقش زن و شش نقش مرد . نمایشی چهار پرده ای که چشم انداز صحنه آن یک دریاچه است و در آن مقدار زیادی گفتگو درباره هنر و ادبیات ، کمی کنش صحنه ای و پنج رنگ آمیزی درباره عشق وجود دارد "

    با اینکه به گمان من نمایش اصلا کمدی نبود ، نمیدانم چرا نمایشی که با چهره اشک بار ماشا شروع می شه و با خودکشی نینا و کنستانتین به پایان می رسه از نظر نویسنده اش کمدیه ؟ با این حال خود چخوف خیلی خوب نمایش رو در چند جمله خلاصه کرده . چهار نقش زن ( ماشا ، نینا ، ایرینا و پولینا ) و شش نقش مرد ( سمیون ، پیوتر ، کنستانتین ، یوگنی ، ایلیا و بوریس )

    روابط ساده و در عین حال پیچیده آدمها که گاهی بدجور آدم رو سردرگم می کنه . در جمع کوچک 10 نفره ای که ارتباطات ظاهری و احساسی آدمهاش شبکه درهم گیج کننده ای رو پدید آورده ، سمیون عاشق ماشاست ، ماشا عاشق کنستانتینه ، کنستانتین و نینا عاشق همند ، پولینا عاشق دکتره ، شوهر پولینا عاشق ایریناست ، بوریس عاشق نینا و ... و سر این کلاف کجاست معلوم نیست ، شاید در نگاه باری به هر جهت آدمهای نمایش به زندگی و حتی عشقی که دلیلی براش وجود نداره و این به نظر من احمقانه است . عشقی که دلیلی براش وجود نداره به نظرم انتظار نتیجه بهتری هم نمیشه ازش داشت .

    داستانهایی که تکرار مکرراتند بد جور آزارم میدن . گویی نویسنده قصد داره این مدل از روابط رو خیلی هم عادی جلوه بده . زنها همه به هم حسادت می کنند و مردها هم . بوریس الکسیوویچ نویسنده مشهور که شخصیت بسیار متعارضی داره ، در ظاهر بسیار متین و موقر و در واقع یک فرصت طلب واقعیه ، البته این موضوع برای من هم مثل نینا ناراحت کننده است که یه در پس چهره یک روشنفکر شیادی نهفته باشه . در نمایش مرغ دریایی همه دنبال فریب هم هستند و این کار رو با خونسردی تمام ، انگار که بخش مهمی از جریان زندگیه ، انجام می دن و این تلویحا نوعی جبرگرایی رو القا می کنه . داستان حقارت بار اتصال ایرینا نیکولایونا به بوریس الکسیوویچ و ضعف بوریس در مقابلش از یک طرف و داستان اشک انگیز عشق نینا به بوریس و سوء استفاده بوریس از عشق دخترک شاد و جوانی که شیفته نویسنده میانساله انقدر تکراری شده که حوصله مو سر می بره . همیشه ترجیح می دم داستانی بشنوم از آدمهای متفاوتی که زندگی رو اونطور که خودشون می خوان می سازند . ترجیح می دم سخن تازه ای بشنوم شاید به همین دلیل هم واقعا شیفته نمایشهای هنریک ایبسن هستم ( تقریبا در تمام نمایشنامه های ایبسن آدمهای متفاوتی وجود دارند که مثل خودشون رفتار می کنند و البته بهای گزافی هم براش می پردازند و بارزترین نمونه اش هم دکتر استیگمان بود . )

    درنهایت اینکه نیمه اول نمایش خیلی کند پیش می ره و کسل کننده است اما نیمه دوم داستان سیر بهتری رو طی میکنه . از ویژگیهای مثبت نمایش ، اجراهای خوب و انتخاب شایسته " مسعود دلخواه " در نقش بوریس الکسیوویچ بود که انصافا هم خوب نقشش رو ایفا کرد .

 پی نوشت  : جای پریسای نازنیم که همراه همیشگی نمایش بینی هامه خیلی خالی بود . امیدوارم برای نمایشهای بعدی طوری برنامه ریزی کنم حتما همراهم باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 3:41  توسط شبنم  |