تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

   باز هم یه برنامه پیش بینی نشده . یکشنبه در حالی که کلی کار داشتم بهدخت و مهدی تلفن زدن و پیشنهاد کردند که بریم کویر . با اینکه آمادگی نداشتم بعد از کمی فکر کردن پذیرفتم . روز شلوغی بود تا بعد از ظهر به سرعت کارهامو انجام دادم و راه افتادم در حالی که امکانات یه شب تو بیابون موندن رو هم اصلا نداشتم و کلی از زحماتم افتاد گردن بهدخت عزیز از مانتو و روسری تا لباس گرم و پتو و ...

    ساعت 5 بعد از ظهر از مقر فرماندهی ( دفتر پارس ارتباط ) حرکت کردیم ، بعد از کاشان به سمت آران و بیدگل و از اونجا بعد از 50 کیلومتر حرکت در جاده خاکی ساعت 10 شب کاروانسرای مرنجاب بودیم ...

    در حالی که هیچ کسی اونجا نبود به جز ما شش نفر و سرایدار و نگهبان کاروانسرا ( سه نفر ) . شب جالبی رو گذروندیم . مهدی و راد سخت مشغول عکاسی بودن . لیلا و سمیرا تو ماشین مهدی دعای جوشن کبیر گوش میدادن . من با رادیو تو کویر قدم می زدم و دعا گوش می کردم بهدخت قدم می زد و موسیقی خودش رو گوش می کرد . بعد از دعا دور هم جمع شدیم در حالی که لیلا هم شمع روشن کرده بود و خلاصه تا دم صبح ماجراها داشتیم که فکر کنم حسابی نگهبان بومی کاروانسرا رو گیج کرده بود . صبح روز دوشنبه ساعت 7 به سمت رملها حرکت کردیم . از اون تپه هایی که تو فیلمهای کویر دیده میشن . حرکت روی تپه های شنی جالب بود . با هر حرکت یه دومینو درست می شد . اول که به سمت رملها رفتیم تپه ها کاملا صاف و یک دست بودند و البته بعضی جاها موجهای فوق العاده جالبی روی شنها بود . اما جا پای ما حسابی به همشون زد . فکر کردم با هر حرکتی که می کنیم نظمی رو بر هم می زنیم و البته بعد نظم جدیدی شکل می گیره و تصویر تازه ای ایجاد میشه و از اون جالبتر اینکه با یه باد ملایم چند دقیقه ای همه ردپاها از بین می رفت و نظم اولیه بر می گشت سر جای خودش . فکر کردم مثل زندگی می مونه . ما با هر حرکت نظمی رو بر هم می زنیم و انگار برای حرکت کردن گریزی از بر هم زدن نظم موجود نیست اما از اون جالبتر اینکه نظم جدیدی که شکل می گرفت هم لطف خاص خودش رو داشت و نکته دیگه اینکه ظاهرا دنیا با تغییرات ریزی که ما ایجاد می کردیم تغییری نمی کرد ... به هر حال تجربه حرکت روی رملها برام تجربه بی نظیری بود .

    بعد از برگشت از تپه های شنی ، کاروانسرا رو دیدیم که مربوط به دوران حکومت شاه عباس بود و بعد برنامه رو تغییر دادیم و با اینکه قرار بود زود بیاییم تهران به سمت دریاچه نمک حرکت کردیم . بلور های نمک که شکل گرفته بودند شبکه های زیبایی مثل کندو روی زمین و به وسعت چندین کیلومتر تشکیل داده بودند . در مسیر برگشت به سمت تهران دوباره تو مسیر به تپه های شنی برخوردیم و مهدی پیشنهاد کرد که یک بار دیگه بریم روی تپه ها و با اینکه خیلی موافق نبودیم ولی با مهدی همراه شدیم که نتیجه اش هم جالب شد . اولین تپه رو که رد کردیم وسط تپه های شن روان چشممون افتاد به یه عروس و داماد !!!

    سر ظهر ، وسط کویر ، روز بیست و یکم ماه رمضان عروس و دامادی داشتن عکس و فیلم می گرفتن .

    همه مون شگفت زده بودیم . با این همه به طرفشون رفتیم و سر صحبت رو باز کردیم و در نهایت چند تایی هم باهاشون عکس گرفتیم . 

ساعت 6 بعد از ظهر تهران بودیم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 6:42  توسط شبنم  |