تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

    نمیدونم علاقه کودکیم به تماشای تعزیه بود که شیفته تئاترم کرد یا برعکس . این سالها محرم که میشه دلم خیلی هوای یه تعزیه درست و حسابی می کنه . چند سال پیش که تلویزیون سریال شب دهم رو پخش می کرد بر خلاف خیلیها که داستان عشق " حیدر خوش مرام " و " شاهزاده خانم فخر الزمان " رو دنبال می کردند من تماشاچی صحنه های تعزیه بودم و به عشق تعزیه بود که سریال رو بارها و بارها ( وقتی هر سال روز عاشورا هم از شبکه های لوس آنجلسی پخش میشد ) با جدیت تماشا می کردم . خوب که فکر می کنم تعزیه برام جذابیتهای زیادی داشت . شاید اول از همه متن که به نظرم همیشه قوی و جدی بود و بعد موسیقی و صحنه آرایی و چهره پردازی و طراحی لباس و ... . این روزها فکر میکنم که شاید کله شقی های تموم نشدنیم بیش از هر چیز متاثر از شخصیت های بزرگ کودکیم بود . امام حسین عزیز همیشه برام اسطوره ایستادگی و راستی بود و دنیای من با داستانهای عاشورا ساخته میشد با همون جنگ همیشگی خیر و شر و آخر ماجرا من یاد می گرفتم که پیروزی یعنی پایداری ...

    شاید هم تعزیه برام یادآور مادر بزرگه . هر سال من و مادر بزرگ از اول تا دهم محرم همراه میشدیم و البته آخر همه اجراها با گریه و زاری و بی تابی من از تکیه بیرون میومدیم . خدا بیامرز پیرزن هیچکدام از سالهایی که من همراهش بودم نتونست آخر تراژدی رو ببینه . حالا که خوب فکر می کنم می بینم خودم هم هرگز آخر نمایش رو ندیدم . مخصوصا تعزیه ظهر عاشورا رو همیشه تا صحنه شیر می دیدم و بعدش در حالی که دستان کوچکم در دستان مهربان و زمخت و استخوانی مادر بزرگ گم شده بود کنار در تکیه ایستاده بودیم . من گریه می کردم و مادر بزرگه مهربانانه تشر میزد که " دیگه نمیارمت " اما انگار انقدر سرد و گرم روزگار رو چشیده بود که بدونه بعضی تهدیدها رو هرگز نباید عملی کرد به همین دلیل هم فردا غروب که میشد دوباره صدام می کرد که " پاشو حاضر شو بریم تعزیه " و من باز هم دست در دست مادر بزرگ به سمت تکیه سبز و پر از عشق پرواز می کردم . روزهای محرم برام یادآور مادر بزرگ و قصه دیو و انار خاتون و البته قصه روباه هم هست که مادر بزرگ با شیرینی تعریف می کرد ( از وقتی یادم میاد پیر بود ، صورتش چروک بود و هیچوقت دندان نداشت - حتی دندان مصنوعی – و البته همیشه سرپا و سلامت بود ) و شبهای محرم تعزیه و قیمه نذری و امام حسین عزیز که برام اسطوره مقاومت و راستی بود . امروز نزدیک به سی سال از اون روزها و شبها می گذره و بیش از پانزده ساله که مادر بزرگ با همه مهر و محبتش رفته و شاید از دستان مهربانش جز مشتی خاک چیزی نمانده و من امسال بیش از هر سال دیگه ای دلتنگ مادر بزرگ و تعزیه و امام حسین هستم .

    انقدر ذهنیت خوبی از تعزیه دارم که قطعا اگه یه روز فرزند خوانده ای داشته باشم غیر از کوه و تئاتر تعزیه رو هم جزو برنامه های ثابت زندگیش قرار خواهم داد .

    امسال می خوام که حتما تعزیه ظهر عاشورا رو ببینم و خوشحال میشم اگه کسی خبری از یه تعزیه خوب داره خبرم کنه وگرنه احتمالا میرم تئاتر شهر .

    امشب برای مادر بزرگ حلوا درست می کنم و هر کسی خواست میتونه بیاد خونه ما به صرف حلوای خیراتی پیرزنی که همه وجودش عشق و محبت بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 10:37  توسط شبنم  |