|
|
|
|
|
بالاخره سمیه بعد از 41 روز مرخص شد . درحالی که روزی که اومده بود پا داشت و حالا بدون پا بر می گشت خونه . نمیدانم بعد از این واقعا چه اتفاقاتی براش خواهد و چگونه زندگی خواهد کرد ، اما آرزو میکنم که این اتفاق خانه نشین نکندش . درتمام این روزها فکر می کردم که چقدر چیزهایی که به نظر ما بدیهی می رسند فانی اند . کی فکرشو میکنه سر راهش برای خریدن کفش ممکنه یه پاش رو از دست بده . کی فکر می کنه که همه اونچه که ما داریم در چشم بر هم زدنی از دست رفتنیه . همه چیزهای ارزشمندمون . همه اونچه که انگار تا ابد به ما تعلق داره . مثل خود زندگی و مثل هزاران چیز دیگه . مثل صدای این موسیقی که الآن اتاق کوچک منو فرا گرفته ( من او بودم ، من او شدم ، با او بدم ، بی او شدم ، در عشق او چون او شدم ... ) مثل همه آدمای عزیزی که داریم و مثل همه اونچه که گاهی آسون ، خیلی آسون به دست میاریم . امروز خیال می کنم که تازه عید شروع شده . انقدر همگی گرم درگیر ماجرا بودیم که اصلا ندانستیم تعطیلات چگونه گذشت ، هر کداممان در این ماجرا به دنبال دغدغه های خودمون بودیم . و یکی دو ساعت پیش که به خانه بر می گشتم انگار تازه فهمیدم که بهار شده ( ... یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو ) . خیلی هم شاید بی مناسبت نبود ( از برفی که تو ولنجک می بارید و همه جا رو سپید کرده بود تا خیابون ما که نم بارونی زده بود و جیک جیک گنجشکها انگار واقعا فاصله زمستان تا بهار بود ) . حالا سه روز فرصت دارم که به کارای خودم برسم و مهمترین کارم رو انجام بدم . میخواستم این عید خودم رو ممیزی کنم و حالا باید بجنبم . باید یکبار دیگه سال 87 و شاید تمام سالهای پیش از اون رو مرور کنم تا بدانم درست و نادرست کارهای زندگیم چی بوده . می دانم که خیلی به این ممیزی احتیاج دارم . خیال دارم که بی رحمانه خودم رو نقد کنم . سالها از مهمترین خواسته هام دور بودم . انگار خیلی وقتها خودم رو فریب میدم . امسال دوباره شروع خواهم کرد . زمان زیادی ندارم . واقعا ممکنه یک لحظه دیگه دیر باشه . واقعا ممکنه دفعه بعد نوبت من باشه که بدیهی ترین نعمتهای زندگیم رو از دست بدم . پی نوشت 1 : با تمام وجود آرزو می کنم که سمیه زندگی پویاتری رو ادامه بده . پی نوشت 2 : قرار بود امسال عید برم افغانستان که نشد ، جالبه که تقریبا تمام روزهای عید رو با افغانها در تهران گذراندم !! پی نوشت 3 : در این ماجرا فهمیدم سازمانهایی هستند که به طور سیستماتیک وظیفه کمک ( مالی ) به بیمارانی مثل سمیه رو انجام میدن . مثل کمیساریای پناهندگان سازمان ملل ، سازمان ایراک ( که عراقیه ) و معاونت درمان دانشگاههای علوم پزشکی . یعنی هنوز میشه به بشر و به دنیا امیدوار بود ؟؟!!! پی نوشت 4 : از لطف و کمک و پیگیری همه دوستان سپاسگزارم . پی نوشت 5 : آرزو می کنم سال جدید ، سال خوبی برای همه آدمای خوب دنیا باشه . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 17:52 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
" خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم . بگذار آن را من ، خود ، انتخاب کنم ، اما آنچنان که تو دوست می داری . " دکتر علی شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 16:7 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک شب که میشه بیشتر بیتابی میکنه ، نمیدانم که درد پاش واقعا شبا بیشتر می شه یا خلوت شبانه باعث می شه به اتفاقی که براش افتاده بیشتر فکر کنه . دم غروب دلش می گیره . اول دل تنگی می کنه ، بعد از درد پاش شکایت می کنه ، بعد به التماس می افته ، بعد گله می کنه . بعد خدا رو به همه مقدسات قسم میده و به تمام کسانی که بهشون اعتقاد داره متوسل میشه و آرزوی بهبود می کنه . گاهی از ماجرای رخ داده می گه و راهنمایی می خواد . و گاهی چنان متحیرم می کنه که بهش حسادت می کنم . بارها بهم گفته : " من فقط از یک چیز خوشحالم اونم اینکه روزی که پامو قطع کردند روز چهل و هشتم ( 28 ماه صفر ) بود " . و من فکر می کردم که واقعا چه نفوذی داره این ایمان مذهبی و چه ساده انگارانه و سبک سرانه است فکر گرفتنش از جامعه بدون هیچ جایگزینی !!! گاهی وقتها وسط تلاشی که برای آروم کردنش به کار می برم به خودم میگم خفه شو ! آیا خودت به همه این حرفها ایمان داری ؟ آیا خودت می تونی این همه بی عدالتی رو تحمل کنی ؟ آیا اگه خودت بودی دلت نمیخواست که تمام دنیا رو ویران کنی ؟ نه برای نفس حادثه ، بلکه به خاطر بی عدالتیهای ناتمامی که کنارش می بینی . باید چی بگی ؟ بگی تحمل کن عزیزم ! تحمل کن نازنین ! تحمل کن جانم ! حقت بوده ؟ مجازاتت بوده ؟ پاداش سختیهای زندگیت بوده ؟ قسمتت بوده ؟! ... تنها راهی که به ذهن ما رسید این بود که تلاش کردیم که از همه کسانی که دوستی شون می تونست براش مفید باشه کمک بگیریم . یه لیست از همه دختر آپاچی های دور و بری تهیه کردیم و بعضیهاشونو به ملاقاتش بردیم و بعضی رو برای بعد نگه داشتیم . راستش وقتی داشتم تو ذهنم دنبال این لیست می گشتم احساس غرور کردم . من این همه دوست به درد بخور دارم ؟! آدمایی که بودنشون می تونه انقدر مفید باشه . آدمایی که تلاش می کنن دنیای بهتری بسازن ، برای خودشون و دیگران . این فوق العاده است و حالا خوشحالترم که هنوز چند تا برگ آس دارم که گذاشتمشون برای آینده . شاید مهمترینشون خانم ج . عزیز باشه . و باز روزهای آخر سال خوشحال شدم که فرحناز عزیز عازم سفر زیارتی کربلا بود و با همه مشغله ای که داشت روز پیش از سفر به دیدن سمیه آمد و حضورش واقعا مفید بود . اما این روزها که دخترک داره از بیمارستان میره بار دیگه ای روی دوش همه مون سنگینی می کنه . ( هزینه درمان : 16 ملیون تومن ناقابل !!! ) . که مددکاری ممکنه حاضر به پرداختش نشه و بیمه ای در کار نیست و کمکهای قانونی شامل مهاجر افغان نمیشه و ... و باز خشمگین می شم از اینکه می بینم ما مرزهایی می کشیم و دنیا رو به سهم ما و دیگری قسمت می کنیم و تبصره و قانونی می ذاریم که معناش قطعا برابری آدمها " مثل دندانه های شانه با هم " نمی تونه باشه . حالا باید چی کار کرد ؟ آیا دختر آپاچی های ما که بیش از اینکه به فکر تقویت جیبشون باشند به فکر تقویت روحشون بودن می تونن این مبلغ رو فراهم کنند ؟ به فرض که بشه نصف رقم رو هم تخفیف گرفت ، نصف دیگه رو آیا می شه فراهم کرد ؟ یک هفته ابتدای سال همگی دست به گریبان این داستانها بودیم و این وسط هراز چندگاهی هم خبر تازه ای می رسید مثل آمپولهای دونه ای 200 هزار تومنی که عجالتا باید هر روز تزریق بشه و پول خرید پروتز و هزینه توانبخشی و کاردرمانی و ... و همه اینها گاهی چنان خشمگینم می کرد که فکر می کردم بهتره دست جمعی بریم و راننده سواری رو تا می خورده کتک بزنیم . یه آدمی ( که البته به نظرم او هم قربانی است ) برای تفریح و سرگرمی و خنده با سرعت خیلی بالا به سمت دخترکی که تو ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده می ره و چند ثانیه بعد پای دخترک رو هم با ماشین میبره !! اونچه که من بهش باور دارم و بارها به سمیه گفتم این بود که میشه با یک پای مصنوعی هم خوب زندگی کرد ، خیلی خوب ، خیلی بهتر از گذشته ، حتما میشه و باید بشه . به قول اخوان " تواند بود و باید بودها گفتیم " . اما میدانم که این حرفها ظلمی رو که بر آدمی ، بر آدمهایی گذشته جبران نمیکنه حتی اگه " رنج ، رقص روح " باشه ، نمیشه به راحتی هضمش کرد ، نمیشه . نمیشه . و اونوقت من هم به خدا شکایت می کنم و از عدالتش می پرسم و باز هم یاد اخوان می افتم : " زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟!! " و بعد از خودم شرمگین میشم ... و من احساس ناتوانی و بیهودگی می کنم و هزاران بار از خودم میپرسم من برای دنیا چه کردم ؟ و باز می پرسم که اگه علم جامعه شناسی نتونه هیچ مشکلی رو حل کنه ، اگه این دانش به درد حل مسائل زندگی آدمایی که رنج می کشند نخوره ، اگه نتونه دردی رو دوا کنه چرا می خوانمش ؟ وقتی مهمترین علاقه زندگیم اینطوری به چالش کشیده می شه اگه نتوانم پاسخی براش پیدا کنم که خودم رو قانع کنه زندگیم معنایی نخواهد داشت ... پی نوشت : راستی خود من چند بار آسیبی به دیگری زدم که توان جبرانش رو ندارم ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 2:41 توسط شبنم
|
|
||