تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

کم کم فروشنده­ها بخش جدا نشدنی مترو شدن. مترو سوارای حرفه­ای خوب فروشنده­ها رو می­شناسند. و اگه یه روز تو قطار فروشنده نباشه معناش اینه که خبر تازه­ای شده. این روزها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو واگن بانوان پیدا می­شه . از شکلات و آدامس و پاستیل گرفته تا نون خونگی و لباس و خنزر پنزر و خرده ریز آشپزخونه. فروشنده­ها هم هر کدام داستانی دارند، هر کدوم لحن خودشونو دارن و آدم بدون اینکه قیافه­شون رو ببینه یا صداشون رو بشنوه از عبارت­­هایی که به کار می برند می­تونه تشخیص بده که کدومشون تو واگنه. در ذهن منم هر کدوم با لحن و تکه کلام خودشون حک شدن . جالبه که از هر قشر و سن و سالی بینشون پیدا می­شه. زن میانسال جنوبی با منار و چادر عربی که معمولا خوراکی می­فروشه. مریم، دختر 12 ساله ای که معمولا لوازم آرایش می­فروشه . گلاره زن جوان خوش قد و قامت که زلم زیمبو می­فروشه و ... . تازگی­ها پسرای کوچیک هم اضافه شدن که معمولا آدمکای مرد عنکبوتی می­فروشن . اما دیروز دو تا پسر ده دوازده ساله تو واگن بودن که آدامس می­فروختن. آدامسای طعم دار، سه تا پونصد تومن . تا حالا ندیده بودمشون انگار تازه وارد بودن و یه کمی هم سر و صداشون بیشتر بود، یکی از خانما کلافه شد و به سر و صدای بچه­ها اعتراض کرد، پشت سرش زن دیگه­ای هم صداش در اومد و خلاصه وقتی قطار به ایستگاه رسید شروع کردن به بد و بیراه گفتن به پسر بچه­ها که از قطار پیاده شن . با بلندتر شدن صداشون برگشتم و دیدم که دو تا زن تنومند که هر کدام حداقل هشتاد نود کیلو وزن داشتن حمله ور شدن به بچه­ها . سعی کردم از هم جداشون کنم که یکی دو تا از مشتای خانومای محترم بهم خورد و حالمو جا آورد. پسرک که زورش به خانوم غوله نمی­رسید صداشو بلند کرد و گفت : " حیف که زنی! " بقیه بانوان محترم هم که گرم تماشای نمایش بودن اصلا به روی خودشون نمی­آوردن تا اینکه قطار به ایستگاه رسید و پسربچه­ها پیاده شدن . سعی کردم با یکی از خانوما که خیلی هم خودش رو محق می­دانست، وارد گفتگو بشم :

-          شما نباید با اون بچه این رفتار رو می­کردین

-         بچه باید بفهمه  

-          شما باید بفهمید . شما نباید اون بچه رو کتک بزنید .

-         پدر و مادرش باید تربیتش می کردن و حالا من این کار رو می کنم .

-         اما شما اونو تربیت نکردین، شما فقط درس بی اعتمادی و کینه و نفرت بهش دادین، دنیا رو براش زشت­تر کردین و ...

شروع کرد به تعریف از ادب و نزاکت پسرش ... ، نا امید از کوبیدن آب در هاون نگاهش کردم و فکر کردم به نگاه پر از خشم پسرک در بیرون از قطار و به این­که پسرک از این به بعد دنیا را چطور خواهد دید و فکر کردم به دنیایی که ما آدما می­سازیم و بعد شروع می­کنیم به گلایه کردن و بد و بیراه گفتن از دنیایی که خودمون هر لحظه در حال ساختنش هستیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 12:36  توسط شبنم  | 

*               آهنگ كوچ (ایرج جنتی­عطایی)

آسمان ابری نیست

و زمستان هم،

دل من اما غمگين است

چشم من اما باراني.

بوي غربت دارد

كوچه­ي تنبل پر همهمه­مان

بوي هجرت دارد

چمدانِ خسته­ي من

و هواي گريه

مادر كور دم مردن من.

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت؟

بروم

بروم

قايقي از رنج بسازم

و بهاري از عشق

بين ما دريايي­ست

كه نخواهد خشكيد

بين ما صحرايي­ست

كه نخواهد روياند

من اگر مي­دانستم

من اگر مي­دانستم

به كجا بايد رفت

چمدانم را مي­بستم

و از اينجا مي­رفتم

قصد هجرت دارم

دل من مي­گويد:

دل به دريا بزنم

و به آن شبه جزيره بروم

ميوه­ي تازه­ي اميد بچينم

دل من مي­گويد:

سر به صحرا بزنم

بروم شهر سپيداران

و سپيدي­ها را

ارمغان آورم، آه

چه خيال خامي دارم! نه؟

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت

به كجايي كه در آن

آسمان ابري باشد

و زمستان هم

دل غمگين اما نه.

با توام اي ياور

اي دوست

تو اگر سنگر امنيت من بودي

من هواي رفتن را ...

من هراس ماندن را ...

..................................

پيش تو مي­ماندم

و بيابان­ها را

بارور مي­كرديم

چه خيال خامي دارم! نه؟

بوي هجرت دارد

چمدان خسته­ي من

و هواي گريه

مادر كور دم مردن من

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت؟

پی نوشت : از جوجه طلایی عزیز ممنونم که روزی برام این شعر رو خواند که خیلی در هوای کوچ بودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:6  توسط شبنم  |