|
|
|
|
|
کم کم فروشندهها بخش جدا نشدنی مترو شدن. مترو سوارای حرفهای خوب فروشندهها رو میشناسند. و اگه یه روز تو قطار فروشنده نباشه معناش اینه که خبر تازهای شده. این روزها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو واگن بانوان پیدا میشه . از شکلات و آدامس و پاستیل گرفته تا نون خونگی و لباس و خنزر پنزر و خرده ریز آشپزخونه. فروشندهها هم هر کدام داستانی دارند، هر کدوم لحن خودشونو دارن و آدم بدون اینکه قیافهشون رو ببینه یا صداشون رو بشنوه از عبارتهایی که به کار می برند میتونه تشخیص بده که کدومشون تو واگنه. در ذهن منم هر کدوم با لحن و تکه کلام خودشون حک شدن . جالبه که از هر قشر و سن و سالی بینشون پیدا میشه. زن میانسال جنوبی با منار و چادر عربی که معمولا خوراکی میفروشه. مریم، دختر 12 ساله ای که معمولا لوازم آرایش میفروشه . گلاره زن جوان خوش قد و قامت که زلم زیمبو میفروشه و ... . تازگیها پسرای کوچیک هم اضافه شدن که معمولا آدمکای مرد عنکبوتی میفروشن . اما دیروز دو تا پسر ده دوازده ساله تو واگن بودن که آدامس میفروختن. آدامسای طعم دار، سه تا پونصد تومن . تا حالا ندیده بودمشون انگار تازه وارد بودن و یه کمی هم سر و صداشون بیشتر بود، یکی از خانما کلافه شد و به سر و صدای بچهها اعتراض کرد، پشت سرش زن دیگهای هم صداش در اومد و خلاصه وقتی قطار به ایستگاه رسید شروع کردن به بد و بیراه گفتن به پسر بچهها که از قطار پیاده شن . با بلندتر شدن صداشون برگشتم و دیدم که دو تا زن تنومند که هر کدام حداقل هشتاد نود کیلو وزن داشتن حمله ور شدن به بچهها . سعی کردم از هم جداشون کنم که یکی دو تا از مشتای خانومای محترم بهم خورد و حالمو جا آورد. پسرک که زورش به خانوم غوله نمیرسید صداشو بلند کرد و گفت : " حیف که زنی! " بقیه بانوان محترم هم که گرم تماشای نمایش بودن اصلا به روی خودشون نمیآوردن تا اینکه قطار به ایستگاه رسید و پسربچهها پیاده شدن . سعی کردم با یکی از خانوما که خیلی هم خودش رو محق میدانست، وارد گفتگو بشم : - شما نباید با اون بچه این رفتار رو میکردین - بچه باید بفهمه - شما باید بفهمید . شما نباید اون بچه رو کتک بزنید . - پدر و مادرش باید تربیتش می کردن و حالا من این کار رو می کنم . - اما شما اونو تربیت نکردین، شما فقط درس بی اعتمادی و کینه و نفرت بهش دادین، دنیا رو براش زشتتر کردین و ... شروع کرد به تعریف از ادب و نزاکت پسرش ... ، نا امید از کوبیدن آب در هاون نگاهش کردم و فکر کردم به نگاه پر از خشم پسرک در بیرون از قطار و به اینکه پسرک از این به بعد دنیا را چطور خواهد دید و فکر کردم به دنیایی که ما آدما میسازیم و بعد شروع میکنیم به گلایه کردن و بد و بیراه گفتن از دنیایی که خودمون هر لحظه در حال ساختنش هستیم ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 12:36 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان ابری نیست و زمستان هم، دل من اما غمگين است چشم من اما باراني. بوي غربت دارد كوچهي تنبل پر همهمهمان بوي هجرت دارد چمدانِ خستهي من و هواي گريه مادر كور دم مردن من. قصد هجرت دارم به كجا بايد رفت؟ بروم بروم قايقي از رنج بسازم و بهاري از عشق بين ما درياييست كه نخواهد خشكيد بين ما صحراييست كه نخواهد روياند من اگر ميدانستم من اگر ميدانستم به كجا بايد رفت چمدانم را ميبستم و از اينجا ميرفتم قصد هجرت دارم دل من ميگويد: دل به دريا بزنم و به آن شبه جزيره بروم ميوهي تازهي اميد بچينم دل من ميگويد: سر به صحرا بزنم بروم شهر سپيداران و سپيديها را ارمغان آورم، آه چه خيال خامي دارم! نه؟ قصد هجرت دارم به كجا بايد رفت به كجايي كه در آن آسمان ابري باشد و زمستان هم دل غمگين اما نه. با توام اي ياور اي دوست تو اگر سنگر امنيت من بودي من هواي رفتن را ... من هراس ماندن را ... .................................. پيش تو ميماندم و بيابانها را بارور ميكرديم چه خيال خامي دارم! نه؟ بوي هجرت دارد چمدان خستهي من و هواي گريه مادر كور دم مردن من قصد هجرت دارم به كجا بايد رفت؟ پی نوشت : از جوجه طلایی عزیز ممنونم که روزی برام این شعر رو خواند که خیلی در هوای کوچ بودم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:6 توسط شبنم
|
|
||