تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

کافه پیانو

نویسنده : فرهاد جعفری

یکی دو هفته ای بود که می خواستم در موردش بنویسم ولی به خاطر مشغله زیاد مثل خیلی کارهای دیگه ام به تعویق افتاد . امروز فکر کردم تا فراموشش نکردم باید بنویسم .

کافه پیانو از اون کتابهاییه که آدم رو خوب جذب می کنه و شاید به همین دلیل هم در کمتر از 6 ماه 8 بار تجدید چاپ شده .

کتاب شرحی از زندگی مردیه که یه روز روزنامه نگار بوده و حالا برای خودش یه کافه باز کرده . در بخشهای مختلف داستان از روابطش با همسر ، فرزند ، دوستان و آشنایانش می گه . اما چیزی که اصلا خوشایند نیست عشق مرد به یه زن احمق و نادانه که لابلای داستان از حماقتش گفته می شه ، با وجود این راوی عاشقشه . همیشه برام این نوع روابط جای سوال دارن . اگه آدمی انقدر اشکال داره چرا دوستش داریم ؟ نمیدونم که این موضوع تناقض درونی آدماست یا عشقی از سر ناچاری یا ... ؟ به هر حال اصلا برام خوشایند نیست و از اون ناخوشایندتر نکته ای که دوست عزیزی تلاش می کنه تو مخ پوک من فرو کنه و البته من نمی فهمم و اون اینکه " ببین شبنم ، تو دنیای مردانه رو درست نمی شناسی ، همه مردا به همه زنا نگاه صرفا جنسی دارن و به همین دلیل هم دیگه براشون مهم نیست که اون زن چی فکر می کنه ، چه آرمانهایی داره و چطور زندگی می کنه و شاید به همین دلیل هم براشون یه زن روشنفکر با یه زن ابله تفاوتی نداره فقط کافیه که برخی جاذبه های جنسی رو براشون داشته باشه ... " و من همواره تلاش میکنم که باور نکنم ، و دیدگاه راوی در کافه پیانو هم تاییدی بر این ادعای اون دوست بسیار عزیز بود و البته من هنوز هم با سماجت اعتقادات خودم رو دارم که اگه میلیونها نفر هم شکلی از زندگی رو تکرار کردن اون شکل رو به نفر میلیون و یکم تعمیم ندم شاید به این دلیل که خودم همواره از این تعمیم های غیر منصفانه آزار دیدم .

از ویژگیهای مثبت کتاب توصیفات دقیق نویسنده است . 

نگاه شوخی انگارانه نویسنده به زندگی جالبه . در کافه پیانو گویا همه چیز بازیه از داستان صفورا گرفته تا داستان طلاق و جدایی راوی از همسرش ، یه بازی تکراری و بی سر و ته .

خوشایندترین بخش داستان ، رابطه راوی با فرزندش بود که البته باز هم می بینیم که دخترک تحت تعلیمات نادرست مادر نادانی است که راوی عاشقشه !!! و البته شاید از دل همین نوع روابطه که این همه معضل بیرون میاد . معضلاتی که گاهی نمی دانیم علتش چیه ؟ شاید داستان داره بخشی از واقعیات جامعه رو بیان می کنه ولی روح سرکش من پذیرای هیچ واقعیت جبرگرایانه ای نیست و به همین دلیل تا پایان داستان منتظر اتفاق تازه ای بودم و دلم می خواست که راه برون رفت از وضعیتی که تصویر شده رو می دیدم اما نشد ...

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 1:0  توسط شبنم  | 

هایدگر ، کوندرا و دیکنز ، مقاله ای است از " ریچارد رورتی " و ترجمه خانم " هاله لاجوردی " که در شماره ۱ مجله ارغنون چاپ شده . فکر میکنم خوندن این مقاله برای شروع مطالعه جامعه شناسی ادبیات مقدمه خوبیه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 5:46  توسط شبنم  | 

دوستان عزیز !

    پیرو مذاکراتی که با دوست و هم دانشکده ای عزیز ( محمد مظهری ) داشتیم قرار بر این شد که به اتفاق دوستانی که علاقمندن حلقه مطالعاتی جامعه شناسی ادبیات رو تشکیل بدیم  ، به قول دکتر جلائی پور ، " لذا " از همه علاقمندان دعوت می شه که در این زمینه هر پیشنهاد یا نظری دارن به بنده یا محمد مظهری اعلام کنند و هر کسی رو هم که فکر می کنند مناسبه دعوت کنند به ما بپیونده ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 3:44  توسط شبنم  | 

امسال نمایشگاه کتاب نرفتم

اما آدمهای ... رو می شناسم که به همراه خانواده بساط خاله بازی و عشق و عاشقی شونو تو نمایشگاه کتاب پهن کرده بودند...

یکی از تیترهای هفته نامه شهروند این بود " روشنفکران به نمایشگاه کتاب نرفتند "

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 9:53  توسط شبنم  | 

توپچنار

نویسنده : انسیه شاه حسینی

ناشر : انتشارات فرهنگ و سینما

     توپچنار ، داستان دختر جوانی است که به عنوان معلم نهضت سواد آموزی در روستایی ( توپچنار ) در نزدیکی بجنورد خدمت می کند . نویسنده به زبانی ساده و در عین حال زیبا زندگی اهالی یکی از روستا کشور را به تصویر میکشد . آن هم در دوران جنگ و مشکلات منبعث از آن ، که برخلاف بسیاری از شعائر زندگی در روستا رسوخ یافته ، نویسنده نگاه چند جانبه ای به عوامل داستان داره که به نظرم جالب اومد . از یکطرف بخشی از مشکلات زندگی روستایی رو به تصویر می کشه و از طرف دیگه جذابیتها و لطائف زندگی ساده و دور از هیاهوی شهر رو ، از یک سو به مشکلات دختر جوانی که به عنوان معلم وارد روستا شده می پردازه و از سوی دیگه به اثر بخشی حضور معلم و تلاشهای چند جانبه اش نگاه می کنه و ...

شاید تنها ایراد داستان ضعف نویسنده در برخی از توصیفات باشد . عاملی که منو به خواندن این داستان تشویق کردن همان علاقه ام به خواندن رمانهای رئال از نویسندگان ایرانی بود و البته به نظرم کتابی بود که به خواندنش می ارزید .

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 2:51  توسط شبنم  | 

 

این داستان رو به خاطر اینکه از روی چاپ ۲۴ امش از ترکی ترجمه شده بود ، از نمایشگاه خریدم .

فکر می کردم کتابی که در ترکیه (که فرهنگی نزدیک به ما داره ) به چاپ بیستم میرسه باید چیز جالبی باشه . اما اشتباه کردم . با زجر خواندمش . کل داستان داشت رفتارهای اشتباه یک نفر رو به دیگران نسبت می داد . و البته اینکه این کتاب در ترکیه با اقبال رو به رو شده شاید به این معنا باشه که ترکها علاقمند به فرافکنی رفتارشون به غیر هستند ! و البته حسن داستان این بود که به آدم یادآوری می کرد که همیشه روی دیگر رو هم باید نگاه کرد ، در اینصورت شاید کمتر دیگران رو متهم و محکوم کنیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 11:6  توسط شبنم  | 

 

ایتالو کالوینو نویسنده طنز پرداز ایتالیایی سه گانه ای دارد با عنوان نیاکان ما

 

بارون درخت نشین

    

      " کوزیمو دو روندو " پسر دوازده ساله یک خانواده بورژواست که در برابر مقررات سخت و خشک زندگی بورژوایی ، طغیان می کند و در پی آن به بالای درختان می رود و تا پایان عمر بالای درختان می ماند . داستان به شرح احوالات و زندگی " کوزیمو " در بالای درختان می پردازد . به نظر می رسد نویسنده در پی بیان فاصله گرفتن از شیوه زندگی روزمره بورژواهاست بدون جدا شدن کامل از زندگی طبیعی . " کوزیمو " به بالای درختان می رود اما هرگز انزوا پیشه نمی کند و همواره با مردم در ارتباط است ، وارد مسائل اجتماعی می شود ، در حل مسائل مردم به آنان کمک می کند ، حتی در اجتماعات از همان بالای درختان شرکت می جوید . شاید نکته ای که در خواندن این داستان به دنبال آن بودم اما به آن نرسیدم این بود که انتظار داشتم در زندگی جدید تحولی رخ دهد اما متاسفانه " کوزیمو " فقط زندگی روی زمین را به روی درختان انتقال داده و شاید فقط در مواردی پس رفتی داشته و گاهی حتی مثل انسانها اولیه زندگی می کند اما تحول خاصی در روابط انسانی پدید نیامده است طوری که حتی حس کردم که اگر جمهوری درختستانی هم تشکیل میشد پس از چند وقت همون زندگی بورژایی با تمام ویژگیهاش رو تکرار میکرد . ایده کتاب برام بسیار جالبتر از محتوای آن بود .

 

ویکنت دو نیم شده

     داستان از آنجا آغاز می شود که " ویکنت " در جنگ با ترکان توسط گلوله توپ زخمی شود . از بقایای بدن او مردی با نیمی از بدن انسانی به دست می آید . نیمه " ویکنت " به قلعه خود باز می گردد . اما دست به کارهایی می زند که باعث آزار دیگران می شود . دایه اش در میابد که آنچه از " ویکنت " مانده نیمه شر اوست . پس از مدتی که اهالی به نیمه انسان شرور و کارهایش عادت می کنند ، گاهی نیمه انسان را می بینند که بر خلاف انتظارشان به آنها آسیب نمی رساند و حتی بسیار کمک می کند . پس از رویارویی با این تناقض و با دقت بیشتر در می یابند که نیمه خیر و شر یکی نیستند و در واقع پی میبرند که نیمه خیر " ویکنت " بازگشته است . دو نیمه کاملا عکس هم هستند ، نیمه راست شر است و نیمه چپ خیر . اما نویسنده نشان می دهد که هر دو اینها نظم زندگی مردم را بر هم می زنند و نیمه چپ ( خیر ) همانقدر برای مردم ناخوشایند است که نیمه راست ( شر ) ." اهالی دهکده کم کم می گفتند " نیمه خوب به مراتب بدتر از نیمه بد است " " ( ص 107 ) . " احساساتمان بی رنگ و عاری از شور و شوق می شد ، چون حس می کردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیر انسانی گیر کرده ایم . " ( ص 108 )  داستان با تلفیق دوباره دو نیمه و یکی شدن و تبدیل شدن به یک انسان کامل پایان می یابد .

     با اینکه داستان خوب نوشته شده بود اما ایده اصلیش برام جالب نبود . به نظرم نوعی تسلیم و پذیرش وضع موجود بود که من باهاش میونه ای ندارم . درسته که برخی چیزها نظم زندگی مردم رو به هم می زنند ، اما نظم موجود همیشه هم خوب نیست و گاهی اوقات باید بهم بخوره ، گاهی باید همه چیز خراب بشه تا وضعیت بهتری جایگزینش بشه . از این داستان به نظرم رسید که " کالوینو " ( حداقل وقتی این داستان رو می نوشته ) آدم محافظه کاری بوده !

    

شوالیه ناموجود

    " شوالیه ناموجود " با شرحی از جنگهای صلیبی آغاز می شود . جنگی بین مسیحیان متمدن و اعراب غیر متمدن ! شوالیه " آژیلوف "  ، زرهی است میان تهی ، زرهی که درون آن هیچکس نیست . اما این شوالیه تنها کسی است که اعمالش معنایی دارد . سایر جنگجویان معنایی برای کار خود نمی شناسند و در واقع نمی دانند که به چه دلیل در جنگ شرکت می کنند و حتی جایی از داستان یکی از شوالیه ها آماده است تا جنگی رخ دهد و او در آن شرکت جوید اما برایش فرقی نمی کند با چه کسی . به نوعی به نظر می رسد که پوچی و بی معنایی زندگی انسانها را مطرح می کند . زندگی انسانها بیهوده و بی معنا می گذرد و به پایان می رسد . در بخشی از داستان هنگام دفن اجساد کشتگان جنگ ، " آژیلوف " سخن می گوید : " ای مرده ، تو آن چیزی را داری که من هرگز نداشته و نخواهم داشت : این پیکر را ... آیا نباید احساس خوشبختی کنم از این که به علت نداشتن آن کاری برای انجام دادن ندارم و در عین حال هر کاری دلم بخواهد می توانم بکنم ؟ ... و نیز کارهای دیگری را که من بهتر از افرادی که وجود دارند می توانم انجام بدهم ، بدون داشتن نقائص معمولی آنها که عبارتند از : وقاحت ، بیهودگی و تعفن . البته آن که وجود دارد در هر کار کوچکی که انجام می دهد رد پای خاصی علاوه بر سایر چیزها از خود باقی می گذارد ، که من هرگز موفق به گذاشتن آن نمی شوم ... "

     در مجموع به نظرم داستان نکات قابل تامل و جالبی داشت . اگرچه که در ابتدا لحن جذابی نداشت و به سختی خواندمش .

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 20:10  توسط شبنم  | 

 

نمایشنامه در پنج پرده

خلاصه داستان : " فرانتس فن گرلاخ " پسر ارشد یک کارخانه دار آلمانی است که مدت 13 سال است خود را در اتاقی در خانه پدری پنهان کرده و جز خواهرش  - " لنی " - کسی او را نمی بیند . ضمنا دیگران به جز پدر و " لنی " گمان می کنند که " فرانتس " سالها پیش مرده است . پدر به بیماری سرطان حنجره مبتلا شده و چون مرگ خود را نزدیک می بیند می خواهد با " فرانتس " ملاقات کند اما او تمایلی به ملاقات با پدر ندارد . برادر " فرانتس " به همراه همسرش " یوهانا " به خانه پدری می آیند و پدر با نقشه ای " یوهانا " را به اتاق " فرانتس " می فرستد . در خلال ملاقاتهای " یوهانا " راز گوشه نشینی " فرانتس " افشا می گردد . " فرانتس " در بین هذیانهای خود از محاکمه قرن بیستم توسط مردمان قرن سی ام  سخن می گوید ...

داستان گوشه نشینان آلتونا در واقع داستان دغدغه های خود ژان پل سارتر نسبت به جنگ جهانی است . سارتر در سال 1939 به عنوان افسر هواشناسی درگیر جنگ شده و سپس در سال 1940 اسیر جنگی می شود . پس از بازگشت از اسارت اندوهی وی را فرا می گیرد و حتی در دوره هایی از زندگی خود ( همانطور که سیمون دو بووار در خاطراتش اشاره می کند ) با توهم خرچنگها درگیر می شود . گوشه نشینان آلتونا یکی از برجسته ترین نوشته های ژان پل سارتر بوده و به زیبایی گویای مهمترین دغدغه ذهنی او ( مسئولیت بشر ) می باشد .

پی نوشت : این کتاب پس از سالها ( با حذف بخشهایی از آن ) توسط انتشارات نیلوفر تجدید چاپ شده .  البته من نمیدانم چطور کسی به خودش اجازه می ده که بخشهایی از نوشته یکی دیگه رو تغییر بده !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 5:16  توسط شبنم  | 

    کیفر آتش ، داستان رویارویی دو نوع معرفت نسبت به جهان است ، یکی مربوط به پروفسور پتر کین ( چین شناس بزرگ ) که نامش را حقیقت ، اصالت و خود بودن نهاده اند و دیگری مربوط به توده ها که مایه اصلی آن جلوه فروشی زنانه ، فریبکاری و بهره کشی از دیگران است . این رویارویی با ازدواج پتر کین با مستخدمه اش آغاز می شود ، پتر کین وجودی برای دیگران قائل نیست و به نوعی دنیای اطراف خود را انکار می کند و بیشتر عمرش در کتابخانه اش می گذرد . و حتی در گردش هر روزه اش نیز توجهی به مردم ندارد و حتی گردش روزانه اش خروج موقت از کتابخانه برای تماشای کتابفروشیهاست . " از آنجا که هیچ میلی احساس نمیکرد که به مردم توجهی بکند نگاهش یا به زیر بود یا به هوا . کار او علم است و علم در نظرش همان حقیقت ، برای نزدیک شدن به حقیقت باید از انسانها دوری گزید زندگی روزانه آشوبی بود ، سطحی از همه گونه دروغ . کسانی که از کنارش می گذشتند همه دروغگو بودند . به همین سبب به آنها نگاه نمی کرد . از میان این بازیگران که توده مردمند چهره کدام یک او را اسیر خود می ساخت ؟ آنها هر لحظه شکل دیگری اختیار می کردند حتی یک روز از صبح تا شام به یک نقش وفادار نمی ماندند . او این را از پیش می دانست . اینجا تجربه به کار نمی آمد . همت بر آن گمارده بود که در زندگی سرسخت باشد نه یک ماه و نه یک سال . بلکه تمام عمر همان باشد که هست " ( ص 18 ) و ترزه زنی است میانسال با دامن آهار زده که در تمامی داستان جز منافع بسیار سطحی خود به چیزی نمی اندیشد . و دیگران را یا در نقش عاشق خود می داند ( و حاضر به پرداخت هر نوع هزینه برای آنهاست ) و یا آنها را منبعی برای انباشتن حسابهای مالی خود می داند ( مورد اخیر فقط در مورد کین مصداق دارد شاید به دلیل که بقیه شخصیتهای داستان از جنس خود وی هستند و قواعد بازی او را بهتر از خودش می دانند ) . علت ازدواج کین و ترزه این است که کین با دیدن ترزه در حال تماشای یکی از کتابهایش او را عاشق و علاقمند به کتاب می پندارد و به این دلیل شیفته او می شود . " این زن هر چه می کند از سر حرمت به کتاب است او زنی است با شعور " ( ص60 ) . اما می بینیم که ترزه وقتی یقین می کند که نمی تواند ارثیه قابل توجهی از کین بگیرد او را از خانه خود بیرون می کند ( " اوباش با پس گردنی بیرون انداخته می شوند " ( ص 31 ) . ) پتر کین پس از اخراج از خانه خود وارد دنیای واقعی می شود و با فیشرله برخورد می نماید و باز هم فریب می خورد و او را نیز شیفته کتاب می داند . سپس به همراه وی تصمیم می گیرد که به نجات کتابهایی که به گرو گذاشته می شوند بروند . در این جریان اما ، فیشرله را می بینیم که نجات کتابها را ابزاری برای تصاحب مابقی سرمایه کین قرار می دهد . فیشرله با افراد دیگری سر و کار دارد که آنها نیز هر کدام در ذهن خود زندگی می کنند . هر یک در ذهن خود به چیزی سرگرم است . گدای کور به دگمه می اندیشد ، فیشرین ( پیرزن روزنامه فروش ) دل به فیشرله بسته ، دستفروش در بین کتابها به دنبال مخدر می گردد و ... در واقع به نظر می رسد که یکی از دغدغه های مهم نویسنده دنیای ذهنی افراد می باشد و انکار دنیای واقعی . این نکته حتی در عناوین فصلها نیز مشهود است ( " سری فارغ از دنیا " ، " دنیای بدون سر " و " دنیای در سر " ) . در این میان اما پتر کین آسیب پذیرتر از دیگران است . " او از دروغ بیزار است و از همان کودکی جز راست نگفته است " ( ص 17 ) " وجودی چندان خالص دارد که خوابهایش نیز اغلب چون بیداری اش شفاف و معقولند " ( ص 24 ) . اما در ارتباطش که از ترزه آغاز می شود و با فیشرله ادامه می یابد از دیگران ، که فریبکارند و فرصت طلب ، هر بار به نحوی از انحاء فریب می خورد .

سیاوش جمادی * در مورد کتاب می گوید :

" این چنین است رسم روزگار غدار ، کین ستانی واقعیت از خیال پردازان فارغ از زمین و زمان ... رمان کانتی اثری است اندیشه برانگیز که صورتهای کثیری از غفلت ها و خودفریبی ها را افشا می کند که بعید است کسی خود را نیز در آنها پیدا نکند . از حیث زیبایی شناختی هنر کانتی در آن است که هیچ چیز زیبایی را نشان نمی دهد ، بل زشتی جهان را به زیبایی رسوا می کند . جهان واقعی یا به تعبیر کانتی جهان بی سر که راه میان نخبگان و دیوانگان است آن بیرون وجود دارد ، لمس می شود ، می سوزاند ، می کشد ، چپاول می کند و شمار انبوه انسانها را با زنجیره های نامرئی به هم زنجیر می کند . مکنت ، شهوت و خواست قدرت و امارت ، انسانها را به فقر ، رذالت و خفت می کشاند . بسنده نیست که بگوییم جهان تصور من است بل تصور من ، شیوه است که من برای فریب خود و جهان به کار می گیرم . این توده خود فریب و یکدگر فریب همان نیروی انسانی مستعدی است که قدرت خشونت را در دولت بر آمده از خودش ، به هیولایی جهانسوز تبدیل می کند .... کانتی اندرز نمی دهد تا خود را نیز چون قهرمانش مضحکه کند . او نسخه نمی پیچد . رمان او گونه ای هشدار و محاکمه است . محاکمه خرد و فرهنگ بزک کرده و ریاکارانه ای که حضور پافشارانه اش صرفا غفلت از شرارت واقعی را مجاز می دارد . اگر در نهایت خود را ناگزیر سازیم که کمینه پایان خوشی از دیوانه خانه تکان دهنده کانتی برون آوریم ، تنها می توانیم به جمله ای شرطی بسنده کنیم : اگر بناست جهانی بهتر و امن تر داشته باشیم ، طرح آن را باید از همین جهان ، در همین جهان و برای همین جهان دراندازیم . "

    از خواندن 700 صفحه رمان که احتیاج به تعمق داشت بسیار لذت بردم . و همانطور که آقای جمادی گفته بود به نوعی خودم را هم در داستان یافتم . من هم خیلی وقتها که از محیط نه چندان خوشایند اطرافم خسته میشم  ، انکارش می کنم و نمی بینمش . اما اونچه که داستان رو ارزشمندتر می کنه جمله آخری است که آقای جمادی به خوبی بیان کرده . و صد البته چیزی که اصلا برام خوشایند نیست این نگاه تحقیر آمیز به زن و ویژگی های زنانه است که اگرچه به نظرم بخشی اش از دل واقعیت بیرون میاد ، اما بعضی وقتها بیان واقعیت ( به ویژه از جانب منابع دارای مشروعیت ) نوعی تائید و تاکید اون واقعیت و ایجاد سدی در مقابل تغییرشه .

 

* هم میهن ، پنجشنبه ، 3 خرداد 1386

پی نوشت ۱ : کانتی کتاب دیگه ای هم داره به اسم قدرت و توده ها

 پی نوشت ۲ : بهاره آروین هم یادداشتی بر این کتاب نوشته 

الیاس کانتی برنده جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۸۱ ( برای رمان کیفر آتش )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 18:12  توسط شبنم  | 

دشمن مردم ، نمایشنامه درخشانی است از " هنریک ایبسن " ، نمایشنامه نویس نروژی قرن نوزدهم .

      دکتر استیگمان ( پزشک شهر کوچکی که منبع اصلی درآمد ساکنانش چشمه های آب معدنی و حمامهای آب گرم است ) پس از یک بررسی علمی در می یابد که حمامهای شهر آلودگی میکربی داشته و عامل سرایت بیماری می باشند . دکتر به سراغ بردارش ( شهردار شهر ) رفته و از وی می خواهد که چاره جویی کند . اما شهردار پس از برآورد هزینه تعمیرات در پی انکار موضوع بر می آید و بزرگان شهر را خبر می کند و آنها نیز از این خبر به وحشت افتاده و نگران رسیدن خبر به گوش گردشگران ، تلاش می کنند که دکتر را راضی به صدور گواهی سلامت حمامها کنند و چون زیر بار نمی رود او را دشمن مردم می خوانند . و در پایان می بینیم که تقریبا تمام اهالی دکتر را محکوم و طرد می کنند ...

      نمایشنامه حاوی نکات بسیار جالبی در مورد پوپولیسم و نوعی دیکتاتوری اکثریت است که به شکل بسیار زیبا نمایش داده شده است .

      به نظرم نمایشنامه تاییدی بر گفته " ریچارد رورتی " * ( در مورد توانایی بیشتر ادبیات نسبت به فلسفه در بیان مسائل اجتماعی ) می باشد . این نمایش به کارگردانی " اکبر زنجانپور " سال گذشته ( همزمان با سال جهانی بزرگداشت ایبسن ) در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا شد .

* رورتی ، « دیکنز ، کوندرا ، هایدگر » 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 10:19  توسط شبنم  |