تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

کم کم فروشنده­ها بخش جدا نشدنی مترو شدن. مترو سوارای حرفه­ای خوب فروشنده­ها رو می­شناسند. و اگه یه روز تو قطار فروشنده نباشه معناش اینه که خبر تازه­ای شده. این روزها از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو واگن بانوان پیدا می­شه . از شکلات و آدامس و پاستیل گرفته تا نون خونگی و لباس و خنزر پنزر و خرده ریز آشپزخونه. فروشنده­ها هم هر کدام داستانی دارند، هر کدوم لحن خودشونو دارن و آدم بدون اینکه قیافه­شون رو ببینه یا صداشون رو بشنوه از عبارت­­هایی که به کار می برند می­تونه تشخیص بده که کدومشون تو واگنه. در ذهن منم هر کدوم با لحن و تکه کلام خودشون حک شدن . جالبه که از هر قشر و سن و سالی بینشون پیدا می­شه. زن میانسال جنوبی با منار و چادر عربی که معمولا خوراکی می­فروشه. مریم، دختر 12 ساله ای که معمولا لوازم آرایش می­فروشه . گلاره زن جوان خوش قد و قامت که زلم زیمبو می­فروشه و ... . تازگی­ها پسرای کوچیک هم اضافه شدن که معمولا آدمکای مرد عنکبوتی می­فروشن . اما دیروز دو تا پسر ده دوازده ساله تو واگن بودن که آدامس می­فروختن. آدامسای طعم دار، سه تا پونصد تومن . تا حالا ندیده بودمشون انگار تازه وارد بودن و یه کمی هم سر و صداشون بیشتر بود، یکی از خانما کلافه شد و به سر و صدای بچه­ها اعتراض کرد، پشت سرش زن دیگه­ای هم صداش در اومد و خلاصه وقتی قطار به ایستگاه رسید شروع کردن به بد و بیراه گفتن به پسر بچه­ها که از قطار پیاده شن . با بلندتر شدن صداشون برگشتم و دیدم که دو تا زن تنومند که هر کدام حداقل هشتاد نود کیلو وزن داشتن حمله ور شدن به بچه­ها . سعی کردم از هم جداشون کنم که یکی دو تا از مشتای خانومای محترم بهم خورد و حالمو جا آورد. پسرک که زورش به خانوم غوله نمی­رسید صداشو بلند کرد و گفت : " حیف که زنی! " بقیه بانوان محترم هم که گرم تماشای نمایش بودن اصلا به روی خودشون نمی­آوردن تا اینکه قطار به ایستگاه رسید و پسربچه­ها پیاده شدن . سعی کردم با یکی از خانوما که خیلی هم خودش رو محق می­دانست، وارد گفتگو بشم :

-          شما نباید با اون بچه این رفتار رو می­کردین

-         بچه باید بفهمه  

-          شما باید بفهمید . شما نباید اون بچه رو کتک بزنید .

-         پدر و مادرش باید تربیتش می کردن و حالا من این کار رو می کنم .

-         اما شما اونو تربیت نکردین، شما فقط درس بی اعتمادی و کینه و نفرت بهش دادین، دنیا رو براش زشت­تر کردین و ...

شروع کرد به تعریف از ادب و نزاکت پسرش ... ، نا امید از کوبیدن آب در هاون نگاهش کردم و فکر کردم به نگاه پر از خشم پسرک در بیرون از قطار و به این­که پسرک از این به بعد دنیا را چطور خواهد دید و فکر کردم به دنیایی که ما آدما می­سازیم و بعد شروع می­کنیم به گلایه کردن و بد و بیراه گفتن از دنیایی که خودمون هر لحظه در حال ساختنش هستیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 12:36  توسط شبنم  | 

*               آهنگ كوچ (ایرج جنتی­عطایی)

آسمان ابری نیست

و زمستان هم،

دل من اما غمگين است

چشم من اما باراني.

بوي غربت دارد

كوچه­ي تنبل پر همهمه­مان

بوي هجرت دارد

چمدانِ خسته­ي من

و هواي گريه

مادر كور دم مردن من.

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت؟

بروم

بروم

قايقي از رنج بسازم

و بهاري از عشق

بين ما دريايي­ست

كه نخواهد خشكيد

بين ما صحرايي­ست

كه نخواهد روياند

من اگر مي­دانستم

من اگر مي­دانستم

به كجا بايد رفت

چمدانم را مي­بستم

و از اينجا مي­رفتم

قصد هجرت دارم

دل من مي­گويد:

دل به دريا بزنم

و به آن شبه جزيره بروم

ميوه­ي تازه­ي اميد بچينم

دل من مي­گويد:

سر به صحرا بزنم

بروم شهر سپيداران

و سپيدي­ها را

ارمغان آورم، آه

چه خيال خامي دارم! نه؟

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت

به كجايي كه در آن

آسمان ابري باشد

و زمستان هم

دل غمگين اما نه.

با توام اي ياور

اي دوست

تو اگر سنگر امنيت من بودي

من هواي رفتن را ...

من هراس ماندن را ...

..................................

پيش تو مي­ماندم

و بيابان­ها را

بارور مي­كرديم

چه خيال خامي دارم! نه؟

بوي هجرت دارد

چمدان خسته­ي من

و هواي گريه

مادر كور دم مردن من

قصد هجرت دارم

به كجا بايد رفت؟

پی نوشت : از جوجه طلایی عزیز ممنونم که روزی برام این شعر رو خواند که خیلی در هوای کوچ بودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:6  توسط شبنم  | 

    هفته های گذشته اتفاقات زیادی افتاد . اتفاقاتی که به قول یکی از دوستان یه آزمایشگاه فوق العاده برای جامعه شناسان بود . حالا که تب و تابش فروکش کرده اما میشه با هیجان کمتری در موردش نوشت . انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری برگزار شد . با شور و هیجان فوق العاده پیش از انتخابات و فجایع پس اون . اما چیزی که برای من در تمام روزهای راهپیمایی و شلوغی جالب بود، شکل گیری کاریزمای موسوی بود . راستش خیال نمی کردم بعد از خاتمی هیچ چهره ای چنین محبوبیتی پیدا کنه . روز پنجشنبه 28/3/88 ( که قرار بود بزرگداشت مرحوم دکتر علی شریعتی باشه ) طبق برنامه ریزی قبلی ، مردم در یه تجمع واقعا مسالمت آمیز و همراه با سکوت هم به قصد سوگواری کسانی که کشته شده بودند و هم به قصد اعلام اعتراض درمیدان امام خمینی جمع شده بودند . روز فوق العاده ای بود . وقتی در مترو امام خمینی از قطار پیاده شدم باورم نمیشد این همه آدم با نشان سبز . تمام سالنها پرا از آدمایی بود که به آرامی به سمت درهای خروجی می رفتند و بیرون از ایستگاه تا چشم کار می کرد آدمای سبز . حدود ساعت 6 بود که خود میرحسین موسوی به میان جمع آمد و در همان زمان فریاد " یا حسین ، میر حسین " چند صد هزار جمعیت ساکت یک مرتبه  به هوا خواست . یک لحظه فکر کردم که اگه من جای موسوی بودم چه می کردم . چه مسئولیت عظیمی بود پاسخگویی به این همه انتظار ... فکر کردم اگه من بودم وحشت می کردم . اما به هر حال میرحسین موسوی و چند دقیقه ای صحبت کرد و بعد رفت . روزهای جالبی بود . من روزی هم که جناح مقابل در میدان ولیعصر تجمع کرده بود رفتم تا ببینم استقبال چطوره . جالبه که با تمام دستگاههای تبلیغاتی حکومتی در این مبارزه نابرابر، ده هزار نفر هم در میدان ولیعصر نبودند. اما در تمام راهپیمایی های طرفداری از میرحسین با تمام رعب و وحشت و تهدیدی که اعمال میشد بیش از 200 هزار نفر در هر راهپیمایی حضور داشتند و تنها با زور کتک و اسلحه مردم رو به خانه ها برگرداندند . هفته دوم تهران چهره مخوفی داشت . گرگهای درنده ای که با لباس گارد ویژه و یا لباس شخصی های مجهز به انواع اسلحه سرد و گرم مشغول کتک زدن مردم بودند خشم و نفرت رو در وجود آدم بر می انگیختند. کتک زدن مردم بی سلاحی که فقط به دروغ و دو رویی اعتراض داشتند و تبلیغات دروغین رسانه ملی کاسه صبر هر آدمی رو لبریز می کرد. به هر حال این جنبش فعلا خوابیده تا روزی که معلوم نیست چه اتفاقی بیفته .  فکر می کنم کاریزمای میرحسین موسوی در طی چند روز شکل گرفت و شاید به همین دلیل رهبری جنبشی با این همه شور نصفه نیمه رها شد و حالا مردم سرگردان و سرخورده منتظر اقدامی هستند که از این بن بست نجاتشون بده .درحالی که فعالین سیاسی و اجتماعی رو دستگیر کردن . هر معترضی رو به انواع روشها سرکوب کردند و تلختر از اون اینکه خیلی از اساتید دانشگاه ها که حرفی برای گفتن داشتن از کار استعفا دادن و جالبه که این همه اعتراض بی پاسخ مانده و من در تمام این روزها به آنچه که در مورد دموکراسی خوانده و شنیده ام فکر می کنم و بیش از هر چیز هم شاید نمایش " دشمن مردم " نوشته " هنریک ایبسن " ( در نقد دموکراسی ) در ذهنم تداعی میشه و دادگاهی که دکتر استیگمان رو محاکمه میکرد و در نهایت امید بخش ترین چیزی که برام می مونه صحنه آخر همان نمایشنامه است و جمله آخرش که به حق اکبر زنجانپور به بهترین شکل بیان کرد ، در صحنه ای که در سکوت مطلق تنها دکتر استیگمان روی صحنه بود و نوری که روی چهره نافذ زنجانپور بود که گفت : " قوی ترین مردم ، تنهاترین مردمه " ...

 پی نوشت 1: امیدوارم تمام اتفاقات افتاده مردم رو نا امید از تلاش نکنه . واقعیت اینجاست که این خیلی تلخه که مردم فکر کنند هر تلاشی که بکنند بی فایده است و هر حرکتی به راحتی منجر به سرکوب میشه و به راحتی به قیمت جان آدمها تمام خواهد شد.

پی نوشت 2: دلم سخت هوای تئاتر کرده .

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 22:25  توسط شبنم  | 

وقتی یکی دو ساله بودم تو خیابونی زندگی می کردیم که حسینیه ارشاد سرش بود. اون روزها اوج محبوبیت و فعالیتهای روشنفکرانه دکتر شریعتی بود و پدر من از شیفته های استاد و هراز چندگاهی ما رو هم با خودش می برد . کلاس اول دبستان که بودم دکتر شهید شده بود و خوب یادمه بهترین شعری که دوست داشتم بخوانم این شعر بود :

دکتر علی شریعتی

معلم شهید ما

جان به کفش نهاده بود

الا الا چه همتی

دکتر علی شریعتی

 و من همیشه دلم میخواست که به جای شعرهای توپ و هلو و پیشی و ... این شعر رو بخوانم. شاید احساس می کردم آدم مهمی هستم و دارم حرفهای مهمی می زنم ، معلم ، شهید ، چه همتی و ... .

چند سال که گذشت در فضای سیاسی دهه شصت پدرم به همراه بعضی از دوستاش شریعتی می خواند و خوب یادمه آقای خسرو ف. شبها به خانه ما می آمد و عمده بحثشون یکی از کتابهای شریعتی بود . جملاتی از مذهب علیه مذهب و حسین وارث آدم رو خوب به خاطر دارم که چقدر در موردش بحث و جدل می کردند . کلاس پنجم که بودم داستان ابوذر غفاری دکتر رو خوانده بودم و کلاس اول راهنمایی فاطمه فاطمه است رو . بعضی از صحنه های کتاب ابوذر هنوز تو ذهنمه. دبیرستان که رفتم کتابهای دیگری خواندم و همیشه شیفته لحن جذابش بودم . تو دانشکده نظرات پولانزاس و آلتوسر و گرامشی رو خواندم و ربط اندیشه های دکتر شریعتی رو  با این آدمها پیدا کردم . دوست عزیزم کبری علاقه وافری به شریعتی داشت و او بود که یک روز شادمانه به من اطلاع داد که دختر دوم دکتر شریعتی به ایران آمده و از قضا جامعه شناسی خوانده و حالا قراره که تو دانشکده جامعه شناسی دین درس بده. شاید به دلیل علاقه روزهای کودکی بود که پرواز کنان به کلاسش رفتم و در نهایت دیدم که نه تنها کم از پدر نداره بلکه ضعفهای تئوریکی را هم که به نظر من شریعتی به دلیل رسالتهای روشنفکرانه اش داشت نداره و از این جهت یک گام پیشتره . چند ماه گذشته فرصت دوباره ای بود برای اینکه به عنوان دانشجوی دکتر شریعتی جوان سر کلاسش بنشینم و احساس زنده بودم کنم . امروز سالروز شهادت دکتر شریعتی بود . جامعه ایران روزهای پر فراز و نشیبی رو می گذرونه . تعدای از اساتید ارزشمند دانشگاهها استعفا داده اند و من از طرفی نگران تمام ماجراهای پیش آمده هستم و از طرفی به کسی می اندیشم که بر تمام اعتقاداتش راسخ ماند و امروز بعد از سی و دو سال از مرگ ظاهری اش هنوز زنده است ...

                                                                                            روحش شاد و راهش پر رهرو

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 23:27  توسط شبنم  | 

بالاخره سمیه بعد از 41 روز مرخص شد . درحالی که روزی که اومده بود پا داشت و حالا بدون پا بر می گشت خونه . نمیدانم بعد از این واقعا چه اتفاقاتی براش خواهد و چگونه زندگی خواهد کرد ، اما آرزو میکنم که این اتفاق خانه نشین نکندش . درتمام این روزها فکر می کردم که چقدر چیزهایی که به نظر ما بدیهی می رسند فانی اند . کی فکرشو میکنه سر راهش برای خریدن کفش ممکنه یه پاش رو از دست بده . کی فکر می کنه که همه اونچه که ما داریم در چشم بر هم زدنی از دست رفتنیه . همه چیزهای ارزشمندمون . همه اونچه که انگار تا ابد به ما تعلق داره . مثل خود زندگی و مثل هزاران چیز دیگه . مثل صدای این موسیقی که الآن اتاق کوچک منو فرا گرفته ( من او بودم ، من او شدم ، با او بدم ، بی او شدم ، در عشق او چون او شدم ... ) مثل همه آدمای عزیزی که داریم و مثل همه اونچه که گاهی آسون ، خیلی آسون به دست میاریم .

امروز خیال می کنم که تازه عید شروع شده . انقدر همگی گرم درگیر ماجرا بودیم که اصلا ندانستیم تعطیلات چگونه گذشت ، هر کداممان در این ماجرا به دنبال دغدغه های خودمون بودیم . و یکی دو ساعت پیش که به خانه بر می گشتم انگار تازه فهمیدم که بهار شده ( ... یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو ) . خیلی هم شاید بی مناسبت نبود ( از برفی که تو ولنجک می بارید و همه جا رو سپید کرده بود تا خیابون ما که نم بارونی زده بود و جیک جیک گنجشکها انگار واقعا فاصله زمستان تا بهار بود ) . حالا سه روز فرصت دارم که به کارای خودم برسم و مهمترین کارم رو انجام بدم . میخواستم این عید خودم رو ممیزی کنم و حالا باید بجنبم . باید یکبار دیگه سال 87 و شاید تمام سالهای پیش از اون رو مرور کنم تا بدانم درست و نادرست کارهای زندگیم چی بوده . می دانم که خیلی به این ممیزی احتیاج دارم . خیال دارم که بی رحمانه خودم رو نقد کنم . سالها از مهمترین خواسته هام دور بودم . انگار خیلی وقتها خودم رو فریب میدم . امسال دوباره شروع خواهم کرد . زمان زیادی ندارم . واقعا ممکنه یک لحظه دیگه دیر باشه . واقعا ممکنه دفعه بعد نوبت من باشه که بدیهی ترین نعمتهای زندگیم رو از دست بدم .

 پی نوشت 1 : با تمام وجود آرزو می کنم که سمیه زندگی پویاتری رو ادامه بده .

پی نوشت 2 : قرار بود امسال عید برم افغانستان که نشد ، جالبه که تقریبا تمام روزهای عید رو با افغانها در تهران گذراندم !!

پی نوشت 3 : در این ماجرا فهمیدم سازمانهایی هستند که به طور سیستماتیک وظیفه کمک ( مالی ) به بیمارانی مثل سمیه رو انجام میدن . مثل کمیساریای پناهندگان سازمان ملل ، سازمان ایراک ( که عراقیه ) و معاونت درمان دانشگاههای علوم پزشکی . یعنی هنوز میشه به بشر و به دنیا امیدوار بود ؟؟!!!

پی نوشت 4 : از لطف و کمک و پیگیری همه دوستان سپاسگزارم .

پی نوشت 5 : آرزو می کنم سال جدید ، سال خوبی برای همه آدمای خوب دنیا باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 17:52  توسط شبنم  | 

" خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم . بگذار آن را من ، خود ، انتخاب کنم ، اما آنچنان که تو دوست می داری . "

                                                  دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 16:7  توسط شبنم  | 

دخترک شب که میشه بیشتر بیتابی میکنه ، نمیدانم که درد پاش واقعا شبا بیشتر می شه یا خلوت شبانه باعث می شه به اتفاقی که براش افتاده بیشتر فکر کنه . دم غروب دلش می گیره . اول دل تنگی می کنه ، بعد از درد پاش شکایت می کنه ، بعد به التماس می افته ، بعد گله می کنه . بعد خدا رو به همه مقدسات قسم میده و به تمام کسانی که بهشون اعتقاد داره متوسل میشه و آرزوی بهبود می کنه .

گاهی از ماجرای رخ داده می گه و راهنمایی می خواد . و گاهی چنان متحیرم می کنه که بهش حسادت می کنم . بارها بهم گفته : " من فقط از یک چیز خوشحالم اونم اینکه روزی که پامو قطع کردند روز چهل و هشتم ( 28 ماه صفر ) بود " . و من فکر می کردم که واقعا چه نفوذی داره این ایمان مذهبی و چه ساده انگارانه و سبک سرانه است فکر گرفتنش از جامعه بدون هیچ جایگزینی !!!

گاهی وقتها وسط تلاشی که برای آروم کردنش به کار می برم به خودم میگم خفه شو ! آیا خودت به همه این حرفها ایمان داری ؟ آیا خودت می تونی این همه بی عدالتی رو تحمل کنی ؟ آیا اگه خودت بودی دلت نمیخواست که تمام دنیا رو ویران کنی ؟ نه برای نفس حادثه ، بلکه به خاطر بی عدالتیهای ناتمامی که کنارش می بینی . باید چی بگی ؟ بگی تحمل کن عزیزم ! تحمل کن نازنین ! تحمل کن جانم ! حقت بوده ؟ مجازاتت بوده ؟ پاداش سختیهای زندگیت بوده ؟ قسمتت بوده ؟! ...

تنها راهی که به ذهن ما رسید این بود که تلاش کردیم که از همه کسانی که دوستی شون می تونست براش مفید باشه کمک بگیریم . یه لیست از همه دختر آپاچی های دور و بری تهیه کردیم و بعضیهاشونو به ملاقاتش بردیم و بعضی رو برای بعد نگه داشتیم . راستش وقتی داشتم تو ذهنم دنبال این لیست می گشتم احساس غرور کردم . من این همه دوست به درد بخور دارم ؟! آدمایی که بودنشون می تونه انقدر مفید باشه . آدمایی که تلاش می کنن دنیای بهتری بسازن ، برای خودشون و دیگران . این فوق العاده است و حالا خوشحالترم که هنوز چند تا برگ آس دارم که گذاشتمشون برای آینده . شاید مهمترینشون خانم ج . عزیز باشه . و باز روزهای آخر سال خوشحال شدم که فرحناز عزیز عازم سفر زیارتی کربلا بود و با همه مشغله ای که داشت روز پیش از سفر به دیدن سمیه آمد و حضورش واقعا مفید بود .

اما این روزها که دخترک داره از بیمارستان میره بار دیگه ای روی دوش همه مون سنگینی می کنه . ( هزینه درمان : 16 ملیون تومن ناقابل !!! ) . که مددکاری ممکنه حاضر به پرداختش نشه و بیمه ای در کار نیست و کمکهای قانونی شامل مهاجر افغان نمیشه و ... و باز خشمگین می شم از اینکه می بینم ما مرزهایی می کشیم و دنیا رو به سهم ما و دیگری قسمت می کنیم و تبصره و قانونی می ذاریم که معناش قطعا برابری آدمها " مثل دندانه های شانه با هم " نمی تونه باشه .

حالا باید چی کار کرد ؟ آیا دختر آپاچی های ما که بیش از اینکه به فکر تقویت جیبشون باشند به فکر تقویت روحشون بودن می تونن این مبلغ رو فراهم کنند ؟ به فرض که بشه نصف رقم رو هم تخفیف گرفت ، نصف دیگه رو  آیا می شه فراهم کرد ؟ یک هفته ابتدای سال همگی دست به گریبان این داستانها بودیم و این وسط هراز چندگاهی هم خبر تازه ای می رسید مثل آمپولهای دونه ای 200 هزار تومنی که عجالتا باید هر روز تزریق بشه و پول خرید پروتز و هزینه توانبخشی و کاردرمانی و ...

و همه اینها گاهی چنان خشمگینم می کرد که فکر می کردم بهتره دست جمعی بریم و راننده سواری رو تا می خورده کتک بزنیم . یه آدمی ( که البته به نظرم او هم قربانی است ) برای تفریح و سرگرمی و خنده با سرعت خیلی بالا به سمت دخترکی که تو ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده می ره و چند ثانیه بعد پای دخترک رو هم با ماشین میبره !! اونچه که من بهش باور دارم و بارها به سمیه گفتم این بود که میشه با یک پای مصنوعی هم خوب زندگی کرد ، خیلی خوب ، خیلی بهتر از گذشته ، حتما میشه و باید بشه . به قول اخوان " تواند بود و باید بودها گفتیم " . اما میدانم که این حرفها ظلمی رو که بر آدمی ، بر آدمهایی گذشته جبران نمیکنه حتی اگه " رنج ، رقص روح  " باشه ، نمیشه به راحتی هضمش کرد ، نمیشه . نمیشه . و اونوقت من هم به خدا شکایت می کنم و از عدالتش می پرسم و باز هم یاد اخوان می افتم : " زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟!! " و بعد از خودم شرمگین میشم ... 

و من احساس ناتوانی و بیهودگی می کنم و هزاران بار از خودم میپرسم من برای دنیا چه کردم ؟ و باز می پرسم که اگه علم جامعه شناسی نتونه هیچ مشکلی رو حل کنه ، اگه این دانش به درد حل مسائل زندگی آدمایی که رنج می کشند نخوره ، اگه نتونه دردی رو دوا کنه چرا می خوانمش ؟ وقتی مهمترین علاقه زندگیم اینطوری به چالش کشیده می شه اگه نتوانم پاسخی براش پیدا کنم که خودم رو قانع کنه زندگیم معنایی نخواهد داشت ...

 پی نوشت : راستی خود من چند بار آسیبی به دیگری زدم که توان جبرانش رو ندارم ؟

+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 2:41  توسط شبنم  | 

    نمیدونم علاقه کودکیم به تماشای تعزیه بود که شیفته تئاترم کرد یا برعکس . این سالها محرم که میشه دلم خیلی هوای یه تعزیه درست و حسابی می کنه . چند سال پیش که تلویزیون سریال شب دهم رو پخش می کرد بر خلاف خیلیها که داستان عشق " حیدر خوش مرام " و " شاهزاده خانم فخر الزمان " رو دنبال می کردند من تماشاچی صحنه های تعزیه بودم و به عشق تعزیه بود که سریال رو بارها و بارها ( وقتی هر سال روز عاشورا هم از شبکه های لوس آنجلسی پخش میشد ) با جدیت تماشا می کردم . خوب که فکر می کنم تعزیه برام جذابیتهای زیادی داشت . شاید اول از همه متن که به نظرم همیشه قوی و جدی بود و بعد موسیقی و صحنه آرایی و چهره پردازی و طراحی لباس و ... . این روزها فکر میکنم که شاید کله شقی های تموم نشدنیم بیش از هر چیز متاثر از شخصیت های بزرگ کودکیم بود . امام حسین عزیز همیشه برام اسطوره ایستادگی و راستی بود و دنیای من با داستانهای عاشورا ساخته میشد با همون جنگ همیشگی خیر و شر و آخر ماجرا من یاد می گرفتم که پیروزی یعنی پایداری ...

    شاید هم تعزیه برام یادآور مادر بزرگه . هر سال من و مادر بزرگ از اول تا دهم محرم همراه میشدیم و البته آخر همه اجراها با گریه و زاری و بی تابی من از تکیه بیرون میومدیم . خدا بیامرز پیرزن هیچکدام از سالهایی که من همراهش بودم نتونست آخر تراژدی رو ببینه . حالا که خوب فکر می کنم می بینم خودم هم هرگز آخر نمایش رو ندیدم . مخصوصا تعزیه ظهر عاشورا رو همیشه تا صحنه شیر می دیدم و بعدش در حالی که دستان کوچکم در دستان مهربان و زمخت و استخوانی مادر بزرگ گم شده بود کنار در تکیه ایستاده بودیم . من گریه می کردم و مادر بزرگه مهربانانه تشر میزد که " دیگه نمیارمت " اما انگار انقدر سرد و گرم روزگار رو چشیده بود که بدونه بعضی تهدیدها رو هرگز نباید عملی کرد به همین دلیل هم فردا غروب که میشد دوباره صدام می کرد که " پاشو حاضر شو بریم تعزیه " و من باز هم دست در دست مادر بزرگ به سمت تکیه سبز و پر از عشق پرواز می کردم . روزهای محرم برام یادآور مادر بزرگ و قصه دیو و انار خاتون و البته قصه روباه هم هست که مادر بزرگ با شیرینی تعریف می کرد ( از وقتی یادم میاد پیر بود ، صورتش چروک بود و هیچوقت دندان نداشت - حتی دندان مصنوعی – و البته همیشه سرپا و سلامت بود ) و شبهای محرم تعزیه و قیمه نذری و امام حسین عزیز که برام اسطوره مقاومت و راستی بود . امروز نزدیک به سی سال از اون روزها و شبها می گذره و بیش از پانزده ساله که مادر بزرگ با همه مهر و محبتش رفته و شاید از دستان مهربانش جز مشتی خاک چیزی نمانده و من امسال بیش از هر سال دیگه ای دلتنگ مادر بزرگ و تعزیه و امام حسین هستم .

    انقدر ذهنیت خوبی از تعزیه دارم که قطعا اگه یه روز فرزند خوانده ای داشته باشم غیر از کوه و تئاتر تعزیه رو هم جزو برنامه های ثابت زندگیش قرار خواهم داد .

    امسال می خوام که حتما تعزیه ظهر عاشورا رو ببینم و خوشحال میشم اگه کسی خبری از یه تعزیه خوب داره خبرم کنه وگرنه احتمالا میرم تئاتر شهر .

    امشب برای مادر بزرگ حلوا درست می کنم و هر کسی خواست میتونه بیاد خونه ما به صرف حلوای خیراتی پیرزنی که همه وجودش عشق و محبت بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 10:37  توسط شبنم  | 

کودکان این زمین و آب و هوا                   

این درختان که پرگل و زیباست

باغ و بستان و کوه و دشت همه

خانه ما و آشیانه ماست

دست در دست هم دهیم به مهر

میهن خویش را کنیم آباد

یار و غمخوار یکدگر باشیم

تا بمانیم خرم و آزاد

 

    ... یاد روزگار کودکی به خیر که عاشق شعراش بودم و هر وقت این شعر رو می خوندم از باغ و بستان و کوه و دشت جایی مثل خوزستان در ذهنم تداعی میشد تا اینکه سال 74 ( 13 سال پیش ) همین موقعها فرصتی پیش اومد که به خوزستان سفر کردم و دیدم که چقدر به تصویر کودکیم نزدیک بوده و با همین ذهنیت هم سه سال پیش دعوت دوست بی نهایت ارزشمند و عزیز ( حمید ) و خانواده شو با کمال میل پذیرفتم و چند روز از تعطیلات نوروز رو مهمان عشیره ای از عشایر عرب خوزستان ( عشیره حمید ) شدم که البته سفر فوق العاده ای بود . این روزها فرصت دیگه ای پیش اومد و باز هم با عشق به سمت خوزستان پرواز کردم . این بار سفر به مقصد خرمشهر و آبادان بود و موضوع سفر یه پروژه کاری . قراره که عاطفه سریال مستندی از وضعیت امروز خرمشهر ( 20 سال پس از جنگ ) برای شبکه خبر بسازه و من به عنوان محقق طرح همراهیش کنم . و در واقع این سفر ، یک مطالعه اکتشافی بود که محقق از همون شروع کار ارزشهای شخصیش رو درش دخالت داده !

    در این سفر تقریبا هر جایی رو که به فکرمون می رسید دیدیم و تلاش کردیم که با هر کسی که ممکن بود در این مرحله به کارمون بیاد صحبت کنیم . نیم روز آخر رو هم در آبادان گذروندیم که ظاهرا متفاوت از خرمشهر بود .

    اما اونچه که من بعد از 13 سال در خرمشهر می دیدم تاسف آور بود و اونچه که میزبان می گفت ( به عنوان کسی که تمام 8 سال جنگ رو در خرمشهر گذرونده و بعد از اون هم دائم به شهر رفت و آمد داشت ) گرانبارتر . در جزیره مینو با توضیحات آقای " ق " غم دنیا به دلم نشست . از ویرانی نخلستانها بعد از جنگ گفت و روند رو به تزاید این ویرانی و عللش و نمونه هایی که شاهد آورد و دیدیم . تصویر کودکیم از خوزستان و نخلستانهایی که نماد خوزستان بود ، در حال از بین رفتنه اون هم در شرایطی که خیلی راحت میشه از نابودیشون پیشگیری کرد . همونطور که شکل مدرنش در عراق داره انجام می شه . این تصویر آدمو زمانی بیشتر آزار میده که می فهمه کل شلمچه ( که حالا یه بیابون برهوته و جای جای اون فقط تابلوهای ورورد ممنوع با تصویر جمجمه نصب شده ) پیش از جنگ ، از خرمشهر تا بصره یکسره نخلستان بوده و حالا تصور جزیره مینو بعد از چند سال دهشتناک خواهد بود . و مهمتر از نابودی تصویر کودکی من اینه که ویرانی نخلستان یعنی نابودی کشاورز خوزستانی و نرخ بالای 27 درصدی بیکاری و مهاجرت و اعتیاد و سرشکستگی و ...

    و باز غم عالم رو دلم سنگینی کرد وقتی دیدم شهری که یه روز مردمش بیش از یک ماه با چنگ و دندون در مقابل توپ و تانک دشمن ایستاده بودند حالا پر از گدا و معتاد و ولگرد شده .

    دیروز یکبار دیگه وارد مسجد جامع خرمشهر شدم و باز هم یاد اون روزها در ذهنم زنده شد . اون بار هم دلم پیش از سفر بدجور شکسته بود ...

    در این سفر رودخانه ها و پلهای خرمشهر رو دیدیم . سری به بازارها و اماکن تفریحیش !!! زدیم ، موزه جنگ رو دیدیم ، دوبار رفتم شلمچه . ترمینال مسافربری شلمچه ، گمرکات و مناطق آزاد ، بندر خرمشهر ، دانشگاهها ، بیمارستانها ، محله های مختلف شهر ، یکی دو تا از روستاهای اطراف شهر ، جزیره مینو ، آثار جنگ و درنهایت مسجد جامع خرمشهر رو دیدیم و چند روز خوب رو در زندگی رقم زدیم .

 

    در نهایت از مهمان نوازی بسیار گرم محمد م. و پدرش بی نهایت سپاسگزارم و همینطور از همراهی عاطفه و آقای علی احمدنیا که سفر خیلی خوبی رو با هم تجربه کردیم . امیدوارم و تمام تلاشم رو خواهم کرد که بتونیم کاری انجام بدیم که نتایج خوبی برای خرمشهر قهرمانمون داشته باشه .

پی نوشت 1 : در سفر خیلی یاد دکتر اباذری عزیز می افتادم که درانتهای سمینار پوپولیسم یادآوری کرد که " همه ما جیره خوار شهدای جنگ هستیم ... " و یادآوریش مثل همیشه به جا بود .

پی نوشت 2 : یاد زهره ( درویش ) عزیز به خیر که در سفر پیشین به خرمشهر همراهم بود و در این سفر خیلی یادش افتادم .

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 10:30  توسط شبنم  | 

پنجره بگشا جهان باغ پر از رنگ و بوست

شاهد و گل خواه و مل ، گر طربت آرزوست

عارف خوش آرزو ! منتظر چيستي ؟

آنسوي اين پنجره منظره روي اوست

     اين شعر رو آقاي صدفي ، پنجشنبه گذشته در مسير برگشت از پلنگ چال خواند . اما واقعا بهترين توصيف اون روز دركه بود . نم باروني زده بود و صخره ها مي درخشيدند . برگ درختان صدها رنگ داشت و هوا لطافتي وصف ناشدني و از همه مهمتر خدايي كه حضورش همه فضا رو آكنده بود .

     بگذريم قرار نيست بعد از مدتها تعطيلي كافه ، وصف زيبايي دركه رو بگم كه البته به وصف هم نمياد .

    خيلي سرم شلوغ بود كلي مطلب گفتني داشتم كه فرصت نمي شد بنويسم از حلقه اي كه نيمه كاره رها شده تا پيشنهاد مهرداد مبني بر بحث سانسور كتاب و تحولات كاري خودم و دانشكده و دهها مطلب ديگه . بالاخره امروز خواستم كه براي بالا كشيدن كركره كافه دوباره همت كنم .

     اين روز ها به جملاتي از كتاب " روي ماه خداوند را ببوس نوشته مصطفي مستور " بيشتر مي انديشم . جملاتي كه به گمانم تمام ارزش كتاب به همان چند جمله است ، حدود صفحه 65 كتاب ، جملاتي از زبان علي نقل ميشه با اين مضمون كه : " زندگي لايه لايه است و اين لايه ها رو ما مي سازيم و هر لايه اي كه مي سازيم شرايط رو براي ساختن لايه بعدي فراهم مي كنه و در نهايت تركيب اين لايه ها ميشه زندگي ما " شايد اين عصاره اگزيستانسياليسميه كه من بهش معتقدم و البته تعبير من از معناي زندگي . روز پنجشنبه دوستي كه او هم به اين نگاه اعتقاد داشت همين موضوع رو به زبان ديگه اي بيان مي كرد و من باز هم فكر ميكردم كه اگه همه آدما چنين نگاهي به دنيا داشته باشند زندگي و دنيا چقدر متفاوت خواهد شد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 8:58  توسط شبنم  | 

   باز هم یه برنامه پیش بینی نشده . یکشنبه در حالی که کلی کار داشتم بهدخت و مهدی تلفن زدن و پیشنهاد کردند که بریم کویر . با اینکه آمادگی نداشتم بعد از کمی فکر کردن پذیرفتم . روز شلوغی بود تا بعد از ظهر به سرعت کارهامو انجام دادم و راه افتادم در حالی که امکانات یه شب تو بیابون موندن رو هم اصلا نداشتم و کلی از زحماتم افتاد گردن بهدخت عزیز از مانتو و روسری تا لباس گرم و پتو و ...

    ساعت 5 بعد از ظهر از مقر فرماندهی ( دفتر پارس ارتباط ) حرکت کردیم ، بعد از کاشان به سمت آران و بیدگل و از اونجا بعد از 50 کیلومتر حرکت در جاده خاکی ساعت 10 شب کاروانسرای مرنجاب بودیم ...

    در حالی که هیچ کسی اونجا نبود به جز ما شش نفر و سرایدار و نگهبان کاروانسرا ( سه نفر ) . شب جالبی رو گذروندیم . مهدی و راد سخت مشغول عکاسی بودن . لیلا و سمیرا تو ماشین مهدی دعای جوشن کبیر گوش میدادن . من با رادیو تو کویر قدم می زدم و دعا گوش می کردم بهدخت قدم می زد و موسیقی خودش رو گوش می کرد . بعد از دعا دور هم جمع شدیم در حالی که لیلا هم شمع روشن کرده بود و خلاصه تا دم صبح ماجراها داشتیم که فکر کنم حسابی نگهبان بومی کاروانسرا رو گیج کرده بود . صبح روز دوشنبه ساعت 7 به سمت رملها حرکت کردیم . از اون تپه هایی که تو فیلمهای کویر دیده میشن . حرکت روی تپه های شنی جالب بود . با هر حرکت یه دومینو درست می شد . اول که به سمت رملها رفتیم تپه ها کاملا صاف و یک دست بودند و البته بعضی جاها موجهای فوق العاده جالبی روی شنها بود . اما جا پای ما حسابی به همشون زد . فکر کردم با هر حرکتی که می کنیم نظمی رو بر هم می زنیم و البته بعد نظم جدیدی شکل می گیره و تصویر تازه ای ایجاد میشه و از اون جالبتر اینکه با یه باد ملایم چند دقیقه ای همه ردپاها از بین می رفت و نظم اولیه بر می گشت سر جای خودش . فکر کردم مثل زندگی می مونه . ما با هر حرکت نظمی رو بر هم می زنیم و انگار برای حرکت کردن گریزی از بر هم زدن نظم موجود نیست اما از اون جالبتر اینکه نظم جدیدی که شکل می گرفت هم لطف خاص خودش رو داشت و نکته دیگه اینکه ظاهرا دنیا با تغییرات ریزی که ما ایجاد می کردیم تغییری نمی کرد ... به هر حال تجربه حرکت روی رملها برام تجربه بی نظیری بود .

    بعد از برگشت از تپه های شنی ، کاروانسرا رو دیدیم که مربوط به دوران حکومت شاه عباس بود و بعد برنامه رو تغییر دادیم و با اینکه قرار بود زود بیاییم تهران به سمت دریاچه نمک حرکت کردیم . بلور های نمک که شکل گرفته بودند شبکه های زیبایی مثل کندو روی زمین و به وسعت چندین کیلومتر تشکیل داده بودند . در مسیر برگشت به سمت تهران دوباره تو مسیر به تپه های شنی برخوردیم و مهدی پیشنهاد کرد که یک بار دیگه بریم روی تپه ها و با اینکه خیلی موافق نبودیم ولی با مهدی همراه شدیم که نتیجه اش هم جالب شد . اولین تپه رو که رد کردیم وسط تپه های شن روان چشممون افتاد به یه عروس و داماد !!!

    سر ظهر ، وسط کویر ، روز بیست و یکم ماه رمضان عروس و دامادی داشتن عکس و فیلم می گرفتن .

    همه مون شگفت زده بودیم . با این همه به طرفشون رفتیم و سر صحبت رو باز کردیم و در نهایت چند تایی هم باهاشون عکس گرفتیم . 

ساعت 6 بعد از ظهر تهران بودیم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 6:42  توسط شبنم  | 

...
و گلرخ میره چون می فهمه که دیگه جایی برای موندن نداره .
وقتی جایی برای موندن نداریم رفتن بهترین کار دنیاست ...
امیدوارم هیچکدام از آدمهای عزیز زندگیم این حس رو تجربه نکنند . اما اگه تجربه کردند گلرخی داشته باشن که بهش پناه ببرن و با تکیه به روح گلرخ یادشون بمونه که باید بر سر اونچه که بهش ایمان دارن محکم بایستن حتی اگه تمام دنیا باهاشون سر جنگ داشته باشه و هابرماسی که در پناه اندیشه هاش تلاش کنند بفهمند که چرا حوزه روابط انسانی انقدر نا امنه و چرا آدمها رفتارشون با ما رو بر مبنای روابط و قراردادهاشون با دیگران تنظیم می کنند ...

خسته ام ، خیلی خسته ام از دنیایی که توش برمبنای اونچه که دیگری انجام داده در موردم داوری میشه .

خیلی خسته ام از اینکه می شنوم دوستی آینده ای رو تصویر می کنه و در اون برای من جایگاهی در نظر می گیره بر مبنای اونچه که دیگری انجام داده نه بر مبنای اونچه که خودم عاملش بودم و ...
با این همه خیال مرگ و سوگواری ندارم . 
تارم رو تعمیر کردم ، تصمیم ندارم نوازنده بشم فقط میخوام برای دل خودم بنوازم .
با حسین عبدالملکی قرار مشخصی گذاشتیم که " کنش ارتباطی " هابرماس رو بخوانیم و تا پایان شهریور به جاهای خوبی برسونیمش . البته اول باید کمک کنم که زودتر امتحان آمارش رو بده . باید بجنبم کارهای زیادی برای انجام دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 18:21  توسط شبنم  | 

     چند وقت پیش در همین صفحه با شوق تمام مطلبی نوشته بودم در مورد نمایشنامه " گوشه نشینان آلتونا " که در واقع داستان محاکمه ژان پل سارتر توسط خودش بود به خاطر حضور در جنگ جهانی به عنوان سرباز هواشناسی و ...

     یک هفته ای می شه که من شدم یکی از همون خرچنگهای قرن سی ام که فیلسوف بزرگ رو نه به خاطر جنگی که دیگران افروختن بلکه به خاطر اونچه که خودش گفته بود به چالش دعوت کرده ...

     یک هفته است که دارم در ذهن خودم با پیامبر اگزیستانسیالیسم می جنگم ، همراه با رنجی که تمام ذرات روحم رو به درد آورده و هزاران بار پرسیدم :  ما در چی آزادیم " ژان پل سارتر " عزیز ؟ در دیدن رنج دیگری ؟ در دیدن یا ندیدنش ؟ در چشم بستن یا نبستن بر روی زندگی بی عشق آدمایی که برامون عزیزند ؟ آزادیم که رنج بکشیم یا نکشیم ؟ آیا اینه ته آزادیی که ازش صحبت کرده بودی ؟

     من بارها و بارها نهایت درماندگی رو حس کردم و کاملا فلج بودم و تو گفته بودی اگر نتوانم بدوم کوتاهی از خودمه و من نتوانستم چرا ؟ آیا واقعا کوتاهی کردم ؟

 

     چقدر دردناکه بد زندگی کردن آدمهایی که بهشون دلبستگی هایی داریم و در عین حال کاری نمی تونیم برای تغییر وضعشون انجام بدیم و تقریبا هر کاری که می کنیم سودی نداره . آدمهایی که در رنج هستند ، رنجی که ما براشون فراهم نکردیم ، شاید خودشون بیش از هر کس دیگه و شاید ساختارهای اجتماعی و شاید ... و چقدر دردناکه دیدن حقارت آدمها و من این رو بارها در نهایت دردمندی دیدم . و خیال می کنم به این دلیل بیشتر رنج می کشم که روحم همیشه بیش از حد تصور عاشق بوده . عاشق همه دنیایی که خدای خوب ساخته و من انگار جزء جزء زیباییش رو حس می کنم . دیروز تو درکه با صدای شهرام ناظری که انگار یکی شده بود با صدای آب و بادی که لای درختها می پیچید تمام وجودم شکر و سپاس بود اما رنج می کشیدم از اینکه آدمهای زیادی رو می شناسم که ذره ای از اون لذت رو تو زندگی نبردن .

     چقدر خوب احساس " مهشید " رو می فهمیدم وقتی یک روز به درد گریسته بود و من با تمام وجود فهمیده بودم که چه رنجی می کشه و با تمام وجودم می فهمیدم که کوتاهی نکرده و چقدر لجم می گرفت از کسانی که محکومش می کردند و اونو مقصر می دونستند و چقدر همیشه دلم میخواست که بهش بگم من با همون رنجی دست به گریبانم که او .

 

    گاهی فکر می کنم اگزیستانسیالیسمی که " سارتر " پایه گذاری کرد فقط در مورد خود آدم معنا داره . ما فقط می تونیم زندگی خودمون رو بسازیم و البته به بهترین یا بدترین شکل و در گسترده ترین طیف . اما در مورد دیگران خیلی توانمند نیستیم . این روزها از دعا کردن هم نا امید شدم . از دعا کردن برای عزیزترین آدمهای زندگیم هم نا امید شدم و فکر می کنم که تا خودشون نخوان کسی نمی تونه بهشون کمکی بکنه و انگار من فقط آزادم که تصمیم بگیرم که رنج بکشم یا نکشم ...

 

پی نوشت 1 : صدای فوق العاده شهرام ناظری تو فضای اتاق کوچک و البته دوست داشتنی ام پیچیده و باز هم سپاسگزار همه دنیایم .

پی نوشت 2 : با همه عشقی که به دنیا دارم منکر زشتی ها و تلخی هایی که اغلب هم ما آدمها به وجود می آریم نیستم .

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:45  توسط شبنم  | 

چند روزی می شه که بین زمین و آسمانم ، نه ببخشید در اوج آسمانم . چه دلخوشیهای ساده ای دارم من . یک هفته است که دارم رو ابرها راه میرم . چون قراره که چند روز دیگه به کنسرت پرشورترین خواننده دنیا برم . از هفدهم تا بیست و یکم مرداد ماه " شهرام ناظری " کنسرت داره و من یک هفته است که دارم براش لحظه شماری می کنم . چقدر دلم می خواست قطعاتی از " گل صد برگ " رو اجرا می کرد . چقدر دلم می خواست تصنیف " درس سحر " رو می خواند و یا " دلا نزد کسی بنشین ... " و آواز " همزبانی خویشی و پیوندی است ... " رو . البته برنامه هیچ کدام از اینها نخواهد بود چون قراره با گروه مولانا اجرا بشه و احتمالا قطعاتی از مولویه که آخرین کارش بوده رو اجرا می کنه . بعضی قطعات اون رو هم خیلی دوست دارم . یادش به خیر یک ماه پیش که قرار بود به " علم کوه " برم در منزل دوست بسیار عزیزم ( لیلا ) شب تا صبح بیدار بودم و دهها بار بعضی از قطعات مولویه رو گوش میکردم ، بی خیال اینکه قراره فرداش به دومین قله مرتفع ایران صعود کنیم و البته لیلا رو هم نذاشتم که بخوابه ! شاید می ترسیدم عمر زیادی برای شنیدن " شیدا شدم " نداشته باشم ... و حالا احتمالا به صورت زنده " بدین زاری که هزدی ! ، به عشقم چون برآیی ؟ " رو خواهم شنید و شاید " چون که من از دست شدم ، بر ره من شیشه منه ، گر بنهی پا بنهم ، هرچه بیابم شکنم ... "

 این دومین باری خواهد بود که من به کنسرت شهرام ناظری میرم و همچنان منتظر از نزدیک شنیدن پر شور ترین صدای جهانم با اشعاری از پرشورترین شاعر جهان احتمالا . چه دلخوشیهای ساده ای دارم من و البته چه دلخوشیهای ناب و ارزشمندی ( از نظر خودم ) و به همین دلیل همیشه حس می کنم ناسپاسی از جانب من گناهی نابخشودنی خواهد بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 16:33  توسط شبنم  | 

   دیروز پس از مدتها تنهایی رفتم درکه ، البته فقط تا آذغالچال .  پس از اون آقای مجلسی و آقای رجایی رو دیدم و با اونها همراه شدم تا پلنگچال . در مسیر آقای رجایی ازم دعوت کرد که برای تعطیلات هفته بعد همراهشون باشم برای کمپینگ 3 روزه ای در ییلاقشون به اضافه هر روز جنگل نوردی و کوهنوردی در منطقه " نمارستاق " ، اونطوری که تعریف می کرد برنامه جالبی بود ( البته من هم بهش گفتم که اگه بخوام برم حدود هفت هشت تایی همراه دارم ! ) اما به دلیل برنامه صعود هفته آینده ازش گذشتم . بعد هم مینو رو دیدیم که برامون شعر فوق العاده ای با صدای محشرش خواند ( عارف آدام ناکام اولماز ... ) و آقای رجایی هم سر ذوق اومد و از شجریان خواند ... تو پناهگاه پلنگچال ستاره رو دیدم و فرخ رو که کتاب می خواند و البته ویلیام که دلم هم براش تنگ شده بود . قصدم این بود که پس از چند ماه برم آذغالچال ناهار بخورم . اما ناهار مهمان سیب زمینی و تخم مرغ و شاید محبت ویلیام و حسن سلیقه آقای رجایی بودم . بعد به سرعت خداحافظی کردم و رفتم سراغ درختهای بیدمون ، یه کمی نشستم به درختها آب دادم و بعد هم برگشتم آذغالچال . نمیدونم پس از چند ماه بود که دوباره در فضای باز آذغالچال که خیلی هم دوستش دارم می نشستم . فوق العاده بود . مخصوصا که باز هم پس از چند ماه  آقا فرهاد ( آشنای نمایش بینم ) رو دیدم و کلی در مورد نمایشهای چند ماه اخیر صحبت کردیم . وقتی از آژی دهاک گفتم کلی متاسف شد که اصلا خبردار نشده . و از مجموع حرفهاش دستگیرم شد که در حال حاضر یه نمایش خوب داره اجرا میشه با موضوعی که برام جالبه . قرار شد اولین روز ممکن ( یکشنبه ) برم ببینمش البته به شرط اینکه هنوز اجرا داشته باشه و جالبه که من اصلا خبر نداشتم . به هر حال روز فوق العاده ای رو گذروندم .

   همه این داستانها رو گفتم که یادآوری کنم دنیا با همه پست و بلندی هاش همیشه میتونه روز خوبی رو برای ما رقم بزنه . شاید هم روح من انقدر عجیب و غریبه که هم از تنهایی لذت میبره و هم از همراه یه دوست بودن و هم از همسخنی با آشنایان گذرا و هم حتی از پند و اندرزهای دوستانه ویلیام ...  فقط کافیه که با خودمون و با دنیا شفاف و صادق باشیم و بدانیم که از بین این همه ، جای ما کجاست ...

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 17:3  توسط شبنم  | 

این مطلب رو سه شنبه شب با خودکاری که هدیه " حسین " بود به مناسبت 36 سالگیم در سر رسیدم نوشته بودم اما فرصت نشده بود که بذارمش اینجا . حالا با تاخیر :

 

    امروز اول مرداد بود و معناش این بود که 36 سال از حضور من در این دنیا میگذره ...

    از ساعت 4 صبح که بیدار شدم به این فکر میکردم که : من به این 36 سال عمر چه هدیه ای دادم ؟ چه کاری انجام دادم ( نه برای دنیا ) برای خودم فقط ؟ مسخره اینجاست که من میدانم از دنیا چه میخواهم یا دست کم خیال می کنم که میدانم . امروز اما ( روز اول مرداد ماه ) روز محاکمه است و باید به خودم پاسخگو باشم ، واقعیت اینجاست که پاسخ قانع کننده ای ندارم به قول ناظمای مدرسه ( دلیل موجهی ندارم ) . سالها همه زندگیم موقتی بوده ... مسخره اینه که من 13 ساله که دارم موقتا یه کار موقتی انجام میدم ... تا سر فرصت برم سراغ کار اصلی خودم ... اما امروز از خودم می پرسم کی قراره این موقتی بودن تموم بشه ؟ بیش از 36 سالگی ؟ آیا به قدر کافی دیر نشده ؟ آیا خود زندگی به قدر کفایت موقتی و گذرا نیست ؟ اگرچه سر سوزنی از کارهایی که برای دیگران انجام دادم پشیمان نیستم و فکر می کنم که پاداشش رو هم گرفتم ، امروز فکر می کنم اگر روزی لازم بود کمکی به دیگرانی بکنم که شاید به نوعی میتوانستم براشون مفید باشم ، حالا خدا رو شکر انقدر بزرگ و توانمند شدن که دیگه نیازی به من نداشته باشند . اما چیزی که امروز آزارم میده اینه که می بینم انگار خودم رو فراموش کردم و غرق شدم در روزمرگی ای که قرار بود که موقتی باشه و حالا موقتی بودن شده بازی تکراری و مسخره زندگی من . نمیدانم چند نفر از دور و بریهام معنای زندگی شون رو می دونند و یا چند نفرشون در راه تحقق اون معنا گام بر میدارند اما می دانم که برای من راه و هدف مشخصی وجود داشته و داره اما سالهاست که براش تلاش نمی کنم . سالهاست که مثل یه رویا گوشه ای مهجور افتاده و از اون بدتر این که معنای زندگی من اصلا دشوار و دسترسی ناپذیر نیست و جالبه که به تجربه فهمیدم که من هر آنچه رو که براش تلاش می کنم به سادگی به دست میارم ضمن این که اون معنا برای من لذتبخشه نه انجام یه وظیفه صرف و به همین دلایل هم این پارادوکس امروز انقدر آزارم میده . جالبه که من همیشه برای خیلی از کسانی که از نزدیک می شناختنم الگوی انرژی و تلاش بودم . خیلی وقتها شده که بنفشه بهم بگه " من واقعا تعجب می کنم ، تو خسته نمیشی ؟ " واقعیت اینجاست که خیلی هم خستگی سرم نمیشه . پس چه غلطی می کنم که از مهمترین کارهای زندگیم عقبم ؟ حالا فکر می کنم این آدم خستگی ناپذیر مهمترین کارهای زندگی شو انجام نداده . چرا ؟ !!!

    قطعا 36 سالگی آخرین مهلتم بوده برای موقتی و گذرا زندگی کردن ...

    شاید هرگز شنبه ای برای اونچه که قراره انجام بدم نباشه ...

 

پی نوشت 1 : جمعی از دوستان و همنوردان بسیار عزیز جشن با شکوهی در کافه گرامافون ترتیب داده بودن که حسابی شرمنده و شگفت زده ام کرد . از همه شون سپاسگزارم . شادی اون جشن و سورپریز حضور تک تک دوستان باعث شد که چند ساعتی یادم بره که مشغول بررسی کارهای خودم بودم ...

پی نوشت 2 : از دوست گرامی ( یوسف  زین العابدین ) بابت تلنگرش سپاسگزارم .

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 15:18  توسط شبنم  | 

  این مطلب رو دوست عزیز و گرامی ( مهرداد ) نوشته . مطلب بسیار جالبیه مخصوصا تیپولوژی خلاصه ای که از چند تا از میادین داده حقیقتا ظریف و قابل توجهه

تهران، خیابان ولیعصر. قدم مي زنم زير سايه هاي درختان پيرش، بالاتر از پارک وي، مي داني که کجا را مي گويم، درسته همانجا. و آنهم با چه حالي! چند روز ديگر دلم براي اينجا تنگ خواهد شد و آرزوي دوباره قدم زدن در اين پياده رو را خواهم داشت، تنها درطولاني ترین خیابان شهر تهران يا ایران.تا حالا ميدان هاي توي اين خيايان را شمرده ايد؟ نشمرده ايد ؟. اصلاً مهم است که اين خيابان چندتا ميدان دارد توي اين ترافيک و گرما و دود و گراني!؟ اما خوب اگر نشمرده ايد  از جنوب به شمال. ۱. میدان راه آهن ۲.میدان منیریه ۳. میدان ولیعصر ۴. میدان ونک ۵. میدان تجریش. هه هه! ديديد حالا مهم شد! اين يعني خاطره نسل ها، اين يعني تاريخ، باور نمي کنيد از پدر، مادر، عمو، دايي يا اگر هستند پدربزرگ و مادربزرگ بپرسيد ببينيد که چه ها دارند برايتان بگويند از اين ميدان ها!

میدان راه آهن شلوغ و قديمي، من را ياد هيچ نمي اندازد جز فقر و فراق و غم، صد سال است يا بيشتر که همينطور آنجا افتاده، انگار جسم محتضريست که خيال جنبيدن ندارد. میدان منیریه، با پدرم در خيابان هايش قدم مي زنم ، محبت را احساس مي کنم، برايم ساندويچي مي خرد که هنوز مزه اش را حس مي کنم، کجايي تا دوباره دستم را بگيري! منيريه نماد مشروطه ایرانی است که هیچ وقت به ثمر نرسید. میدان ولیعصر مسخره ترين ميدان روي زمين، بلاتکليف و بي اصل و نسب مثل زني هرجايي، هربار شکلي و نامي، فقط به درد بزک کردن و شعار دادن مي خورد، بعد هم گشت نيروي انتظامي و ارشاد و اين حرف ها. میدان ونک  فقط يک عده جماعت مثلاً بورژوا و شيک پوش سامسونت به دست که دستشان به دهانشان مي رسد و صد البته به من چه که چه چطوري! دارند تند تند توش راه مي روند تا برسند به کجا و ناکجاي خودشان ، ونک هميشه براي من محل عبور بوده و هرگز جاي ايستادن و تماشا نبوده است عين آدم هاش همه عبوري، همه موقتي.میدان تجریش اما حال هواي ديگه اي داره مي توني توش بموني و تماشا کني، تازگي ها شلوغ اما قديم ترها خوب و خوش آب هوا خيلي قديم ترها را من يادم نيست اما حتماً بهتر و باصفاتر از قديم هاش بوده با اون خونه هاي بزرگ و باغ هاي قشنگش، بعد سعد اباد و نياوران و فرمانيه.

تهران خيابان وليعصر، قدم مي زنم با خودم فکر مي کنم اين شهر به کجا داره مي ره يا من کجا دارم مي رم؟

دوروبرم رو نگاه مي کنم قيافه ها رو ديگه نمي شناسم همه نقاب، پشت نقاب، چندتا نقاب ... کله پاچه... بنز 300 ميليون توماني، حليم تازه توي پنت هاوس، بايد خوردني باشه! سولاريوم که برنزه بشيم !!! بوي عود و مجسمه بودا، يک جور روشن فکري بيمايه،  اصلاحات و رهبرانش، راديکاليسم و طرفدارانش، ديروز و امروز چقدر باهم فرق داره!!!   

تهران خيابان وليعصر، قدم مي زنم با خودم فکر مي کنم ...

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 5:47  توسط شبنم  | 

    امروز چند تا پیامک برام اومد با مضمون تبریک روز زن !!

      چه معنی داره ؟ چه هنری کردیم که زن هستیم یا مرد ؟ وقتی روز زن یا مرد رو تبریک می گیم چه چیزی رو ستایش می کنیم ؟ کدام تلاش رو ؟ کدام زحمت رو ؟ کدام تقلا رو ؟ چرا باید به من تبریک گفت ؟ یعنی چی ؟ آفرین ؟ خسته نباشی ؟ زحمت کشیدی ؟ دمت گرم با این همه اراده ؟ با این همه پشتکار ؟ فکر می کنم مناسبتهایی مثل روز پزشک ، پرستار ، کارگر و ... خیلی قابل درکند ، وقتی روز پزشک رو تبریک می گیم یعنی داریم چند سال تلاش یک نفر رو تحسین می کنیم اما وقتی زن بودن یا مرد بودن کسی رو تبریک می گیم ... ؟!! کادو گرفتنش که دیگه حکایتیه !!!

پی نوشت : ابوذر یه اس ام اس خنده دار برام فرستاد که بی معنا بودن این قبیل تبریکات هم توش مستتر بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 21:15  توسط شبنم  | 

     تاریخ داره تکرار میشه انگار و من یک بار دیگه دارم اونچه رو که سالها پیش تجربه کرده بودم ، تجربه می کنم . سال هفتاد و سه بود شاید و تا هفتاد و پنج طول کشید . جزئیات داستان انقدر مشابه تجارب دهه هفتادمه که هر بار اون روزها و لحظه ها رو پیش چشمم زنده می کنه ، مثل یه فیلم ، شاید نمایش ، شاید یه تراژدی که آخرش رو میدونم چیه . یکی از ملموسترینهاش دو هفته پیش در فروشگاه درفک ( وقتی شادمانه داشتم برای خودم هدایایی می خریدم ) رخ داد ، با یه جمله پای تلفن کلی خاطره پیش چشمم زنده شد ، چه شباهتی !!! چه روزهای تلخی بود . چه رنجی می کشیدم . امروز اما دیگه اصل داستان آزارم نمیده ، حتی به نظرم خنده دار میاد . تنها بخش غم انگیز داستان یادآوری اون خاطراته . چه روزهایی ، چه روزهایی و چه شبهایی ... . و حالا بخشی از تاریخ داره تکرار میشه .

     امروز اما فهمیدم چیزی برای از دست رفتن وجود نداره . چیزی متعلق به من نیست که بخوام از دستش بدم . حالا دیگه آدم دنیا دیده ای شدم که میدونه همه چیز در این دنیا گذرا ست و بعد از اون همه فراز و نشیبی که از سر گذروندم دیگه دلم نمیخواد عمرم رو با غم از دست دادن چیزی که متعلق به من نیست تباه کنم . دیگه نه دل می بندم و نه غم از دست دادن دارم ...

     اون روزها دخترک جوان بیست و سه چهار ساله ای بودم که همه دنیاش در حال ویرانی بود و امروز در آستانه سی و شش سالگی شادمانه میدانم که اونچه متعلق به من باشه در درون منه و هیچکس نمی تونه ازم بگیردش ، هیچکس . و اونچه که متعلق به من نیست بهتره که بره . امروز شادم که فهمیدم همه داشتنیها در درون ماست و همه قید و بندها هم . امروز شادم که میدانم چیزهای ارزشمندی دارم که برای همه عمرم کفایت می کنه و هیچکس نمی تونه ازم بگیردشون الا خودم . شاید بیش از هر چیز " خدایی که در این نزدیکی است " . دیگه از رفتن چیزی رنج نمی کشم بلکه با شادی بدرقه اش می کنم و به قول دو قلوهای افسانه ای می گم خیر پیش ، به سلامت ...

پی نوشت : امشب مرد بزرگی رو دیدم . افتخار این رو داشتم که چند جمله ای باهاش صحبت کنم و صمیمانه براش آرزوی سلامت و موفقیت کنم البته ربطی به مطالب بالا نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 23:50  توسط شبنم  | 

تعطیلات رو به پیاده روی گرمابدر – یوش رفتیم . روز چهاردهم ساعت 3:15 صبح از خونه حرکت کردم . برنامه فوق العاده بود . از وانت سواری اول صبحش گرفته تا مسیر پر فراز و نشیب و زیبایی که با کوله های سنگین پیمودیم . همنوردان همه خوب بودند . سفر از منطقه حفاظت شده گرمابدر فشم شروع شد ( ما به نام گروه کوهنوردان بانک مرکزی مجوز ورود به منطقه رو تهیه کرده بودیم ) ابتدا یه مسیری رو سر پایینی رفتیم که همراه شد با شب ، سکوت ، کویر شجریان ... بعد از تنگه برفی یونیزا عبور کردیم و وارد دشت لار شدیم از دشت و رودخانه عریض لار گذشتیم و دوباره دشت بود و دشت تا رسیدیم به آبشار سفید آب که بهشتی بود دیدنی . ناهار سبک و کم حجمی پایین آبشار خوردیم و کسانی که می خواستن استراحت کنند پایین موندن و ما رفتیم بالا تا بالاترین نقاط آبشار و ... ساعت 5 بعد از ظهر با نیم ساعت تاخیر ( که ما به وجود آورده بودیم ) مسیر سربالایی رو به سمت محل اتراق شب شروع کردیم در حالی که باران ریزی میبارید دو ساعت بعد به گوسفند سرا رسیدیم . چادرها رو علم کردیم و شبی بارانی رو گذراندیم تا صبح فردا . فردا صبح ساعت 6 به دوباره شروع به حرکت کردیم و تا گردنه کبود ( ارتفاع بالای 4000 متری ) سربالایی رفتیم . سر گردنه که رسیدیم روبه رومون قله " چپکرو " بود و سمت راستمون قله " قو " و البته " دماوند " هم به دلیل مه آلود بودن هوا دیده نمی شد . از گردنه به بعد بیشتر مسیرمون سر پایینی بود تا کاروانسرای عباسی که بقایای یه کاروانسرای قدیمی بود و بعد هم دشت شروع می شد تا تنگه " پلنگ باز " و بعد هم محیط بانی منطقه که محل اتراق روز دوم بود . حدود ظهر رسیدیم و چادرها رو علم کردیم و باقی وقت تا صبح فردا دست خودمون بود . هر کسی به کاری مشغول بود . من زیر اندازم رو پهن کردم نزدیک رودخونه و کتابم رو به دست گرفتم . بهدخت و لیلا مشغول نقاشی بودند . بعضیها ناهار درست می کردن . بعضیها وسایلوشون رو مرتب می کردند و ... . بعد از ظهر دوباره به اتفاق لیلا و بهدخت و مهدی و حسین و راد و ... از کوه بالا رفتیم تا به یه بهشت دیگه رسیدیم . و تا غروب آفتاب بالا بودیم .  مسیر برگشت همراه شد با بحث داغی بین ما پنج نفر که به نظر من محورش مسئولیت انسان بود که البته نیمه کاره هم موند اما شاید خلاصه اش جمله ای بود که ابوذر گفت : " اونچه رو که میخوای یا به دست بیار یا از ذهنت بیرون کن " ( یادش نبود که از کی بوده ) . اون شب چون شب آخر بود نمیخواستیم زود بخوابیم از طرفی هم بیرون چادر انقدر سرد بود که نمیشد بیرون موند . پس سریع سر و ته شام رو هم آوردیم ( شام سوپ بود ) و باز دور هم جمع شدیم . یکی دو ساعت چادر مهدی و راد و کاظم بودیم و یک ساعتی هم چادر حسین و ابوذر و کیوان و هر جا که می رفتیم آقا بهمن ( سرپرست برنامه ) و محمد اسدی هم همراهمون بودند . خلاصه شبی بود به یاد ماندنی مخصوصا با شلوغیها و شیطنتها و جک تعریف کردنهای حسین و ... صبح فردا ساعت 4:30 بیدار باش بود و 5 صبح حرکت به سمت یالرود . ساعت 11 به یالرود و حدود 12 به یوش رسیدیم و در منزل روستایی آقا بهمن اتراق کردیم . ناهار با همت بچه ها فراهم شد و بعد هم دیدار روستا و خانه نیما یوشیج و عصر ساعت 5 حرکت به سمت تهران .

سفر بسیار خوبی بود . بهتر از اونچه که فکرش رو می کردم . سفرمون در جمعی بسیار گرم و دوستانه و به قول لیلا به دور از حاشیه برگزار شد . همه جمع عاشق طبیعت بودند و این امتیاز بزرگی بود . حرکتمون از گردنه خاتون بارگاه با صدای شجریان شروع شد . جاهایی صدای نامجو شنیدیم و بعد شور عشق افتخاری طنین انداز بود ... . از به یادماندنی ترین صحنه های برنامه جانماز حسین و ابوذر و کیوان بود که در هر بار در اولین اتراق بعد از اذان در زیباترین جاهای دنیا پهن میشد و ... باز شیطنتهای پر از ظرافت همین مثلث که باعث شد همه گروه در پایان سفر ازشون تشکر ویژه کنند و زحمات و صبر و حوصله آقا بهمن سرپرست برنامه و محمد اسدی و مهدی که زحمات زیادی کشیدند و محمد محمود زاده که عقب دار برنامه بود و خیلی خوب برنامه رو جمع می کرد . حمایتهای دوستان بی نظیر بود . من با اعتقادات محمد از قبل آشنا بودم . او می گفت اگه زنها حقوق برابر می خوان بسیار خوب ، اما باید تلاش برابر هم بکنند و حالا در این برنامه ما همون کوله های سنگینی رو می کشیدیم که اونها و همون مسیری رو طی می کردیم که آقایون و با وجود حمایت تمام اعضای گروه از هم هرگز این حس مرد و زن بودن بین ما به وجود نیامد . با اینکه کافی بود برای عبور از عرض رودخانه عمق رودخونه زیاد بشه تا محمد محمود زاده با اون اندام ورزشکارانه اش با یه سنگ هفت هشت کیلویی برامون پل درست کنه ، یا موقع به پشت گذاشتن کوله ها اولین کسی که نزدیک بود به کمک بشتابه ( چون کوله ها سنگین بودن معمولا احتیاج بود که کسی برای روی پشت گذاشتن کوله به آدم کمک کنه ) . از کل این برنامه بهترین خاطره ای که به یادم خواهد ماند یکی از نابترین مدلهای ارتباط انسانی بود . در این سفر افراد خیلی ادعای دوستی نداشتن . بعضیها اصلا برای اولین بار هم رو می دیدن اما تمام برنامه دور محور یه ارتباط انسانی فوق العاده و احترام به هم و کمک به هم می گذشت . خلاصه اینکه برنامه بسیار شاد و خوبی رو گذروندیم . این برنامه از طبیعتگردی هم در نهایت کمال بود . ما در این چند روز از کوه ، دشتهای پر از گل ، رود ، چشمه ، آبشار ، تنگه ، باغ ، قله ، گردنه ، ارتفاع 4000 متری ، اثر تاریخی ( کاروانسرا ) ، اثر فرهنگی و روستا  با کوله های سنگینی ( شامل هر آنچه که دوست داشتیم شاید ) گذشتیم و چند روز به یادماندنی را در زندگی ثبت کردیم که البته قطعا نمیشه به راحتی توصیفش کرد . امیدوارم سال بعد سفر بهتری داشته باشیم .

پی نوشت 1 : تا روزی که زنده ام سپاسگزار مهدی غفوریان خواهم بود برای اینکه واسطه تحقق یکی از قدیمی ترین رویاهای زندگیم شد .

پی نوشت 2 : به قول " ابوذر " : " سفر دماوند ما در سال گذشته اگر هیچ نداشت این حسن رو داشت که ما رو با هم آشنا کرد . "

پی نوشت 3 : از زحمات تمام برنامه ریزان برنامه و از همه دوستانی که در برنامه شرکت کردند و به ویژه از دوستان عزیزم ( لیلا ، بهدخت و راد ) سپاسگزارم .

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 22:19  توسط شبنم  | 

خوشحالم که یه جورایی این وبلاگ داره عمومی میشه

شاید واقعا گروهیش کنم .

به هر حال مطلب زیر رو " مهرداد " عزیز که یکی از دوستان بسیار ارزشمندمه نوشته :

 

     چقدر سخت است حرف ‌زدن درباره‌ي خود، همانطور که هستي،‌ خود واقعي آدم،‌ خود خود خودت ،كه به هزار و يك دليل پيچيده‌ي روحي و شايد نامعقول، معلق ماندي تا بگريزي از برداشتن نقاب چهره ات،  انگار که از ريخت خودت بيزاري، سخت است کاويدن لايه لايه هاي وجودت، افکارت و سر فرو بردن در چاه وجود... شرقي هستيم ديگر، با روحي كه مثل كوچه‌هاي گذشته‌مان، ساده و پيچيده مثل نقش هاي نقاش هايمان، پر از سردابه‌ها و دهليزها تا پناهگاهي باشند براي فرار از خودمان، تو در تو . بس كه توسري خورده‌ايم در طول تاريخ، بس كه مثل غارتيان بر سرمان ريختند و پس و پيش وجودمان را زير رو كردند و هنوز هم مي کنند.

     بعد فكر مي‌كني كه تازه آن چه از پرسه زدن در پس كوچه‌هاي گذشته و دهليزها و چاه‌ها و هر كوفت و زهرمار ديگري كه در درونت پنهان است، بگويي براي ديگران كه چه شود؟ مگر تو كي هستي؟   در این مملکت بساز و بندازهای تازه به دوران رسیده‌ای که برای تو ارزش تعیین می‌کنند چه مي خواهي بگويي مگر اصلاً ديگر جايي براي گفتن تو هست ؟ توي معلوم نيست چه کاره در کجاي کار اين مملکتي ، در شرايطي كه بهاي آرايش ماهانه يکي از خانم هاي  يكي از همين تازه به دوران رسيده‌ها برابر است با درآمد يک ماه جان کندن تو براي همين تازه بدوران رسيده ها؟ آقاي عزيز راهت را بگير و برو. چه نفعي دارد که براي ديگران بگويي چه هستي و دنبال چه چيزي هي شلنگ و تخته مي اندازي و اين ور و اونور مي دوي؟ كه بگويند اين هم يک مجنون  و بي عرضه ديگر؟ بدبخت!  بايد بروي پي کارت نصف بيشتر عمرت را گذراندي و هنوز آواره اي ! دريغ از يک روز خوش و يک سرپناه امن.

     يادت هست كه بچه بودي و تمام بچگي را با دربدري هاي پدرت در اين شهر و آن شهر گذراندي،‌ بعد زندگي از دست  رفت و پدر را نديدي  و منتظر بودي تا خبر ناگواري برايت بياورند که نياوردند  و سال ها بعد پاکتي به دستش دادند که برود و جواب کارهاي نکرده را بدهد و رفت و دوسال بعد آمد... به کسي چه ارتباط دارد که در اين دو سال بي پدري برتو چه گذشت به کجاي اين دنياي لکاته برخورد که پدر نبود و خرج خانه را چه کسي مي داد؟

     حالا   تو مي خواهي از  زندگييت بنويسي ، بنويسي که چه بشود که بخوانند و سري تکان بدهند و چيزي بگويند بعدش چه ؟ يعني مگر اين زندگي ارزش نوشتن را دارد براي مايي که کل هنرمان را در اين زندگي  هنوز نمي توانم بگويم که چه بود يعني مي دانم اما ....

     انشاء امروز ما: زندگي خود را در چند صفحه بنويسيد.

     قبلي‌ها را از زيرش در رفتي.

     دريک سال قبل، اسباب و اثاث را جمع کردي و هرچه داشتي و نداشتي فروختي و راه افتادي .....

     گفتي:‌يا خود خدا... بگوييد نيستم رفتم كوير.

     و شش ماه قبل : در خيابان هاي وين قدم مي زدي و با جيب خالي ويترين هاي شيک و جماعتي را نگاه مي کردي که تو برايشان يک موجود خيالي بودي  با آن قيافه شرقي ؟

     در دلت گفتي به درك كه من را نمي فهمند و به من محل نمي گذارند مگر آنها خودشان کي هستند اما بعد کمي که دور وبرت را نگاه مي کني مي بيني نه تويي که اشتباه مي کني . چيزي که سال هاست دنبال آن مي دويم را آنها سالهاست که دارند .....

    از انتخابات و سياست و ترافيك و هزار درد بي‌درمان ديگر کسي چيزي نمي پرسد ....

     

     اما اين يكي را گير افتادي، اينجا را ديگر بايد محکم بچسبي. حالا بنويس ديگر. راستش را بگو. وسط اين الم شنگه‌اي كه نامش زندگي است و سهم تو جهان سومي، کله سياه که تازگي ها به تروريست بودن هم مفتخر شدي از اين دنيا، سهمي ناعادلانه.

     بنويس از معاش و آينده‌ي نامعلوم و كاري كه پابر هواست و هنوز نداري و نوشتن. چقدر فرصت مانده براي نوشتن وقتي تشويش و اضطراب يك دقيقه آرامت نمي‌گذارد. بنشين و بگو كي هستي.

     اين كه متولد چه سالي هستي مهم نيست. مهم نيست در كدام شهر به دنيا آمدي، هست؟ يا واقعاً هست. ديدي که هست ، بدجوري هم هست .....

     بگو مثلاً زماني به دنيا آمدم كه هنوز رحم و شفقتي در دل مردم بود و کوره سوادت خريداري داشت  و سفره شام مادربزرگ هنوز رنگ و لعابي  و چشم كه به دنيا گشودم، حجله‌ها را ديدم بر سر كوچه‌هاي محلمان و بيرق هاي سياه عزاداري

     يا بگو محل تولدم دارالخلافه‌ي به دود نشسته غرق مصيبت و پرخاش و آشفتگي و پر از هياهوست كه روي گسلي هفت، هشت ريشتري پرپر مي‌زند تا کي بلا بیايد و خلاص .

بنويس باز اگر مي تواني بنويس ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 11:9  توسط شبنم  | 

از ميدان ونک تا محل کارم راهي نيست يعني پياده رفتنش  به ماشين سواري مي ارزه.ولي وقتي فکرمي کنم در پياده روي سر بالايي چقدر قراره براي فعاليت مضاعف ششها گاز سمي بخورم به راحتي بي خيال مي شم و در يک قارقارک فلزي سوار مي شم.براي امنيت رواني و احيانا جسمي مي پرم و جلو مي شينم ولي گويا اشتباه بزرگي مرتکب شده ام.چون از شدت گرماي موتور اتوموبيل احساس شاطر نانوايي مي کنم.

به سر کوچه که مي رسم نسيم خنکي خستگي ام را قطع مي کند. کوچه هاي بالاي شهر براي فرار از گرما و شلوغي جنون آميز و آلودگي خيابانها عاليست. يکي از نمادهاي سرمايه داري در ايران پناه به دار و درخت و کوه از گرماست.

از روبروي خانه نجف دريابندري مي گذرم و دوباره به اين موضوع فکر مي کنم که جبر زيستن يک حکايت است و جبر زمان زيستن حکايتي ديگر.

قطعا نجف جزو قشر ثروتمند يا نو کيسه اي نيست که پول مفت دستش رسيده باشد و الان سر پيري در خانه اي در شان خودش در جردن زندگي کند. بلکه در دوره اي که او زندگي کرده با اندکي وام و قرض و غيره مي شد علم زندگي را سرپا نگه داشت ولي براي ما اين دوره تقديم دو دستي جواني براي دستمزدي است که تورم چنان بي ارزشش کرده که خستگي را ده چندان به تن مي گذارد.

وقتي مستاصل مي شوم فکر مي کنم شايد چند دهه پيش زندگي مي کردم بهتر از پس زندگي ام بر مي آمدم ولي اصلا مطمئن نيستم که جواب خوبي براي اين زندگي باشد.

زندگي بين يک سري آدمي که مصلحتها و منفعتهاي متضاد و متناقضي با هم دارند و بقاي يکي مستلزم سقوط ديگري است بهتر از اين نمي شود. منکه مي دانم نجف هم در جاي خود بهاي انديشه هايش را دولا پهنا پرداخته است.

حکايت زندگي ما ها

نه در غربت دلم شاد و نه روي اندر وطن دارم

شده است .اين درد براي هميشه با ماست جايي که تامين هستي مال تو نيست و جايي که مال توست هيچي نداري و به خودت هم بدهکاري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 15:58  توسط   | 

بچه که بودم ( شاید 8 ساله بودم ) یکی از برنامه های مورد علاقه ام سریال حامی و کامی بود .

   سریالی که فکر می کنم نویسنده داستانهاش هم نادر ابراهیمی بود و ماجرای دو تا پسربچه ده دوازده ساله رو نقل میکرد  که با هم سفر می رفتند و خانواده از دور مراقبشون بودند ولی بچه ها دنیا رو با هم تجربه می کردند . بیشترین خاطره ای که از اون برنامه تو ذهنم مونده کمپینگها و زندگی شون تو چادر تو جنگل بود ، بعد از اون هم همیشه یکی از رویاهام سفر با یه کوله پشتی و چادر و ... و البته راه رفتن و رفتن رفتن و دیدن بود . چند سال پیش که خاطرات سیمون دوبووار رو می خواندم دوباره رویای چندین ساله ام قوت گرفت . چه عشقی میکردم وقتی میخواندم که سیمون دوبووار با یه کوله پشتی و چند تا کتاب از کوهها و جنگلها و شهرها و روستاها میگذشت . با مردم صحبت میکرد و شب یه مهمانخانه ای و یا حتی توجنگل تو کیسه خوابش کتاب میخواند .

اینطوری شد که تصمیم گرفتم رویای قدیمم رو محقق کنم اما انگار تنبلی می کردم و طفره می رفتم . تا اینکه پارسال تو گروهی که با هم رفته بودیم دماوند با کسانی آشنا شدم که چنین تجربه ای داشتند و ازم دعوت کردند که امسال در این سفر همراهشون باشم . فکر کنم از مرداد سال گذشته تاهمین دیروز ذوق سفر گرمابدر - یوش رو داشتم . دیروز جلسه توجیهی سفر برگزار شد . " مهدی " اومد و در مورد برنامه برامون توضیحاتی داد . از مسیر گفت و ساعت حرکت و مناظری که خواهیم دید و عبور خواهیم کرد و ... که عالی بود . اما ناخوشایندترین بخش حرفهاش شاید محوریت برنامه بود که به نظرم با دنیای من فاصله زیادی داشت . راستش تو همون یک ساعت کلافه شدم از بس که صحبت خوردن و نوشیدن بود . داشتم کلافه میشدم که حرفها تموم شد اما با خودم می گفتم اشکالی نداره ، مهم نیست ، من راه خودم رو میرم و طبیعت رو تماشا میکنم و به یمن تکنولوژی موسیقی خودم رو گوش می کنم و ... در عوض به سفری میرم که شاید 25 سال آرزوشو داشتم .

     اما بعد که اندکی فکر کردم یادم افتاد که دارم همون کاری رو انجام میدم که بابتش دیگران رو متهم می کنم . من همیشه نق می زدم که چرا آدما در عمل رفتاری رو تایید می کنند که در گفتار هزار بار تقبیحش کردند و حالا خودم دارم همین کار رو میکنم . من همیشه کلافه بودم از برنامه هایی که محوریتشون خورد و خوراک بود و حالا راه افتاده بودم و داشتم به این سفر می رفتم . بعد که خوب فکر کردم به این نتیجه رسیدم که باید ازخیرش بگذرم . لازمه که من با شجاعت بهای اعتقادم به شیوه ای از زندگی رو که می پسندم بپردازم . حتی اگه این بها گذشتن از رویای 25 ساله باشه . امروز صبح همینطور که اتاقم رو تمیز می کردم سری به سگ کشی زدم تا یادم بمونه که چطوری باید بهای اعتقادمون رو بپردازیم حتی اگه همه دنیا باهامون سر جنگ داشته باشه .

 پی نوشت 1 : البته قطعا کیفیت سفری که در رویاهای من بود با این سفر فاصله زیادی داشت .

پی نوشت 2 : مهمترین دلیل اینکه از سفر نوروز اون همه لذت بردم این بود که وجود عمو علی کافی بود که به سفر رنگ و بوی فرهنگی بده .

پی نوشت 3 :  بعد فهمیدم که میتونم به سراغ گروههایی برم که این برنامه رو به صورت تور برگزار میکنند و با یکی از اونها همراه بشم ، حتما پیدا می شه .

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 14:7  توسط شبنم  | 

نمیدونم چرا من بعضی چیزها رو انقدر آسون به دست میارم

کافیه فقط بخوامشون ، اونوقت با یک چندم تلاش آدمای دیگه به دستشون میارم

و شاید به همین دلیل هم هست که نسبتا راحت ازشون می گذرم .

گاهی فکر می کنم خدا دستم انداخته و شاید هم می خواد کوچک بودن همه چیز رو نشونم بده ...

به هر حال هزار بار شکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 12:55  توسط شبنم  | 

این مطلب رو دوست عزیزم لیلا نوشته

 

بيش از يكسال از پيشنهاد شبنم براي رفتن به آباده و ديدن مرزعه دوستش مي گذشت. فيروزه را نمي شناختم، اين موضوع زياد به حال من و فيروزه فرقي نمي كرد. مي دانستم كشاورزي خوانده است و گلخانه دارد و من هيجان ديدن آن گلخانه را داشتم. من مهمان ناخوانده و ناديده اي بودم كه خاطرخواه گلخانه فيروزه شده بودم و به اين دليل فيروزه بايد مرا تحمل مي كرد. اما وقتي به فيروزه رسيدم او را آنقدر بزرگ و دوست داشتني يافتم كه گلخانه اش تجلي يكي از گوشه هاي قلب مهربان و بزرگ او بود.

گلخانه فيروزه ي فضاي مسقف 3000 متري بود كه به دو بخش تقسيم مي شد. نيمي خيار و نيمي گوجه محصولات گلخانه بودند. فيروزه امسال مجبور شده بود كل گلخانه را فقط با كمك هاشم آقا كارگر و سرايدار گلخانه نايلون كشي كند و بپوشاند.

آنجا که بوديم وزش باد فيروزه را نگران مي كرد كه مبادا نايلونها كنده شوند وگلخانه آسيب ببيند.

 تحمل چشمان مضطرب فيروزه را نداشتم. دوباره يكي ديگر از معدود لحظات زجرآور _ پرتنش و سرشار از انقباض عمرم فرا رسيده بود كه با تمام وجود آرزو مي كردم اي كاش پول داشتم و اين گلخانه را براي بانوي آبي، محكم و مسقف مي كردم كه دلش را هيچ بادي نلرزاند. اي كاش. . .  .

فكر مي كنم فقط با عمليات آكروباتيك و كارهايي شبيه طناب بازي مي شد فضاي به آن بزرگي را نايلون پيچيد. همت فيروزه قوي تر، استوارتر و پرهيبت تر از هر طناب بازي بود. طناب همت فيروزه را پدر سخت كوش و زنده دلش بافته بود و نغمه هاي حزين و داغدار مادر مهربانش پرورش داده بود. همت و غيرت بلند فيروزه و گلخانه آباد و سرسبزش بخشي از روح آرام _ آبي و مهربان فيروزه بود. فيروزه درسهاي زيادي براي ياد دادن داشت كه مجالي بيشتر از دو روز مي طلبيد مگر آنكه تشنه اش مي بودي و همه چيز را مي بلعيدي.

 يكي از وجوه متمايز و شاخص فيروزه و زندگي اش، سادگي بي ادعايي و بی غل و غش اوبود.

ساده پوش بود و سيال

زيور زنانه فيروزه خنده هاي شيرين اش بود و گوهر اصيل وجودش: نگاههاي مهربان و قلب صاف او.

 در خانه اش همه امكانات لازم براي يك زندگي راحت و بي دغدغه وجود داشت اما وسايلش هم مثل خودش آرام بودند و بي نمايش و بي ادعا. انگار كه نبودند، ولي بودند و در جاي خودشان كارشان را مي كردند.

مردان خانه فيروزه هر كس در حوزه وظايف و امور خود مشغول بودند و بي سر و صدا.

اگر قضاوت عجولانه نكرده باشم من در خانه فيروزه آزادي فردي و استقلال اعضاء را بسيار بيشتر از مدعيان و سينه چاكهاي آن در ديگر جاها ديدم.

فيروزه را پرچم دار جنبشي ديدم كه به نفع اکثر زنان ايراني نيست كه او را ببيند و تاييد كنند. فيروزه برابری را داد نمي زد بلكه آنرا زندگي مي كرد. فيروزه مدارج كسب آزادي و استقلال اش را در يك محيط كوچك و سنتي با به كار بستن همت و غيرتش كسب كرده بود نه از حرفهاي مد روز و بدون پشتوانه فكري.

مردان خانواده فيروزه دوستش داشتند و حامي اش بودند ولي مطمئناً همه مي دانستند كه او فقط حامي مي خواهد نه نردبان. نردبان فيروزه افكار پويا و متهورانه اش بود نه چيز ديگر.

دوست داشتم كه دستان زحمتكش و پر مهر فيروزه را مي بوسيدم (متواضع تر از آن بود كه بشود چنين كاري كرد) و مي گفتم :

فيروزه جان، عزيز دلم _ بانوي آسماني، خاك پاي تو بايد سرمه چشمان زنان ايراني باشد تا زودتر ببيند و باور كنند كه راه استقلال و عزت نفس و آرامش روحي آنها از وسط كيف پول و دسته چك مردان و حرفهاي صدمن يه غاز پست مدرن و فمنيستي نمي گذرد بلكه از فكر بلند و همت والاي انسانهای آزاد انديش و آزاده ای چون تو می گذرد.

همتت بلند  و

                   بلندتر

 

                روحت سبز و

                                سبزتر

                                 و روزي ات سرشار

                                                         بانوي گلخانه پاييز سبز

 

 

1- پاييز سبز نام رسمي گلخانه فيروزه

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 15:8  توسط شبنم  | 

امروز مرگ رو دیدم انگار

- اون کی بود که داشت باهام دعوا می کرد ؟ چرا آرامم نمی ذاشت ؟ چرا هر کاری می کردم نمی تونستم خودمو نجات بدم ؟ چرا سرم داد میزد ؟ جهنم بود انگار ...

وقتی چشم باز کردم چقدر آدم دورم بود ...

دکتر گفت دو دقیقه ای در اغما بودم با افت شدید سطح هوشیاری ...

همیشه فکر می کردم مرگ همراه با آرامش خواهد بود

امروز دیدم که با همه رنجهایی که در دو هفته گذشته کشیدم همراه بود ...

باید هر طور شده خودمو از بین آدمای داستان نه چندان جدیدم بکشم بیرون وگرنه قطعا موقع مرگ هم آرامش نخواهم داشت

پی نوشت : خدا رو شکر حالم خوبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 15:17  توسط شبنم  | 

آخر هفته گذشته رفتیم آباده

   بعد از سه سال به دیدار دوست بسیار عزیزم ( فیروزه ) می رفتم .

     سفر فوق العاده ای بود . با اینکه خیلی فشرده بود ( و این فشردگیش شاید یه کمی فرشته های کوچولوی همراهمون رو خسته کرد ) ولی عالی بود . دیدن فیروزه که دلم براش خیلی تنگ شده بود و کلی حرف با هم داشتیم و دیدن پسرش دوباره زنده ام کرد . بعد از اون ماجراهای تلخی که در هفته گذشته از سر گذرونده بودم ، این سفر تونست دوباره بلندم کنه . همیشه از اینکه می دیدم فرشته های کوچولو ، بعد از چند سال و البته تحت تربیت ما بزرگترها ، تبدیل به آدمهای دلال و روزمره مثل هزاران دلال دیگه می شن و نظام پر از دروغ دنیا رو بازتولید می کنن رنج می کشیدم و حالا سیاوش انگار منو پیش خودم و فیروزه رو پیش من روسفید کرد . دیدن سیاوش عزیز برام نشان امید بود . خوشحالم که دنیای آینده دارای گنجی خواهد بود مثل سیاوش فیروزه . فکر می کنم از اسمی که آدمها رو فرزندشون میذارن و انگیزه شون از انتخاب اون اسم خیلی چیزها رو می شه در مورد آینده اون بچه حدس زد و فیروزه عزیز اسم اسطوره راستی رو برای پسرکش انتخاب کرده بود و با روشن بینی یه پسر فوق العاده خوب و یه نوجوان روشنفکر تربیت کرده بود که آدم از همصحبتیش احساس غرور می کرد و حالا افتخار می کنم که " خاله شبنم " گوهر گرانبهایی مثل " سیاوش " هستم .

پی نوشت ۱ : از همراهی لیلای عزیز و ساقی عزیز سپاسگزارم و همینطور از حضور گرم فرشته های کوچولوی ساقی که شادیهای بزرگی رو برای من و جمع فراهم کردند .  

پی نوشت ۲ : جای علی کوچولو ( ی سراج ) ، که برام خیلی عزیزه ، خیلی خالی بود.

پی نوشت ۳ :امیدوارم در آینده به وجود علی ، آرینا ، آرتا و اروند هم مثل سیاوش افتخار کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 19:53  توسط شبنم  | 

دوستان عزیز سلام

    انقدر پاسخ کامنتهای قبلی زیاد شد که فکر کردم بهتره یه پست جدید بنویسم . اولا از همه دوستان ممنون که با دقت و حوصله حرفهامو خوندن و نظرشون رو نوشتن و بعد هم فکر کنم آقای دکتر " س " ( با اون ظرافت طبعشون ) الان دارن به ما می خندن که با یک پرسش ساده ، چند روزه حداقل من یک نفر رو حسابی سر کار گذاشتن . ضمنا انقدر غرق این موضوع شدیم که یادمون رفت بگیم اون پنجشنبه روز بسیار خوبی بود ، پر از خنده و شادی و ما به اتفاق هم ، نزدیک پلنگ چال 6 تا درخت بید کاشتیم .

۱- از اظهار لطف مهران سپاسگزارم  .

۲-  در مورد فیلم حق با بهزاد بود ، امیدوارم فرصتی که به دنبالش هستیم پیش بیاد . فکر کنم خیلی حرفهای نصفه نیمه داریم

۳- همونطور که مهرداد نوشته فیلم ماموریت (The mission ) بود .

۴-   بله من می پذیریم که باید بهای چیزی رو که انتخاب می کنیم بپردازیم و اصلا این یکی از مهمترین معتقدات منه و همواره شادمانه و شجاعانه این بها رو پرداختم . شاید به دلیل اینکه ایمان داشتم که کار درستی انجام میدم . رنج من از اونچه که خودم به دست نیاوردم نیست . بی عدالتی اون چیزیه که خوشایند من نیست حتی اگه نتیجه اش به سود من باشه . این عدم تناسب بین تلاش و پاداشه که مطلوب نیست و همین باعث نا امنی حوزه روابط انسانی میشه و امید و اعتماد و مسئولیت پذیری آدمها رو از بین میبره . من با کوشیار موافقم که هر کدام از ما فقط یک بار فرصت زندگی داره و دقیقا به همین دلیل هم تعلل می کنم در اینکه الگوی خودم رو به دیگران توصیه کنم . من در مورد خودم بهایی رو که باید با کمال میل می پردازم اما دلم میخواست که خبر بهتری می داشتم برای کسانی که راستی و درستی رو بهشون پیشنهاد می کردم . ترجیح می دادم بشارتی برایشان می داشتم شاید خوب بود اگه مثل مذهبیها بهشتی رو میشد وعده داد . اما در دنیایی که متاسفانه مذهب ( قویترین انگیزه و امید برای رعایت اخلاق ) هم داره رنگ می بازه چه دلخوشی ای میشه به عزیزانمون بدیم . من از راههایی که در زندگیم انتخاب کردم پشیمون نیستم . خیلی وقتها از سر سختی خودم لذت هم میبرم اما وقتی آدمهایی رو می بینم که بر اثر سیلی ای که از زمانه خوردند دچار افسردگی شدن رنج میکشم چون معتقدم که پاداش کسی که عمرش رو پای اعتقادش گذاشته ، از هستی ساقط شدن نیست و درمانده می شم چون نمیدانم که چه توصیه ای باید بهشون بکنم ، بگم برن قاطی جماعت شن یا بمانند و اون بهای گزاف رو بپردازند ؟ شما می گین به کوچکترها چه پیشنهادی بکنیم ؟ من سالها سماجت کردم و صد البته پشیمان نیستم و یقین دارم که به این راه ادامه خواهم داد اما تردید دارم که این شنا کردن بر خلاف جریان رود رو به کسانی که برام ارزشمند هستند توصیه کنم ، شاید چون میترسم از اینکه انقدر قوی نباشند که بتوانند تاب بیاورند . دلم می خواد کوچکترها رو در حد امکان قوی بار بیاریم ، انقدر که در مقابل نا ملایمات دنیا روئین تن باشند .

 ۵- پاسخ مهرداد

دکتر از راهنماییتون ممنون . انگار شما باز هم فیلم رو بهتر از من دیدین . اما منظور ما از مردم گریز اصطلاحی بود مربوط به صحبتهایی که اون روز بینمون رد و بدل شد نه نوعی بیماری روانی . داشتیم از کسانی صحبت می کردم که ترجیح میدن از دیگران فاصله بگیرن . ضمنا در مورد تعارض لعنتی با شما مخالفم به نظرم این تعارض اصلا چیزی بدی نیست حتی ارزشمنده . هم نشانه اختیار و آزادی انسانه و هم باعث میشه که ما حواسمون به کارهایی که می کنیم باشه .

و پاسخ دوست عزیزم لیلا :

۱- لیلا جان من احساساتی نشدم ، این احساسات همیشه با منه ، فقط  بیانش کردم .

۲- برام بگو چقدر دنیا را سیاه می بینی ؟ از تو می پرسم دنیایی که در آن شبی کودک ده ساله ای در حوالی پاسگاه نعمت آباد به طرز فجیعی به قتل می رسه چند درصد از سیاهیی رو که من به تصویر کشیدم تبیین می کنه ؟ دنیایی که طبق آمار یونیسف 250 میلیون کودک در آن به بیگاری مشغولند چند درجه سیاهه ؟ میخوام بگم دوست عزیزم ! بخشهایی از دنیا بله از نظر من بسیار سیاه و تاریکه ، اما معناش این نیست که ما زانوی غم به بغل بگیریم و بنشینم بلکه این موضوع مسئولیت ما رو سنگینتر می کنه و به ما یادآوری می کنه که باید چراغهای بیشتری بیفروزیم ... . ضمن اینکه از دنیا نه بیزارم و نه نا امید . حداقل به دلیل اینکه دوستانی دارم که هرکدامشان به عالمی می ارزند . چند تا از بهترینهاشون تو همین صفحه حضور دارند .

۳- من از جنگ با دیگران سخن نگفتم اونچه گفتم فقط توجه به وظیفه و مسئولیت خودمان بود . نه خط کشی کردم و نه در دیگران به دنبال مقصر گشتم .

 ۴- سخن من از بی عدالتیهای مادی نبود ، دوست عزیز من از پاداش در ارتباطات انسانی سخن گفتم . با این همه در مورد میوه ای که نوشتی صد در صد با تو موافقم .

۵- در مورد مردم گریزی دوستمان باید بگم من اصلا در مورد یک فرد خاص صحبت نمی کنم . میدانم که دوست بسیار عزیز ما توانایی دفاع از خودشو خیلی بهتر از ما داره و من حتی فکر نمی کنم که اون آدم ، مردم گریز باشه ، این فقط یه شوخی بود که بهانه ای شد برای شروع صحبتی که ریشه های عمیقتری داشت .

 ۶- پیشنهاد می کنم گوشه نشینان آلتونا را بخوانی .

 ۷- از انتقاد صادقانه ات نه تنها نرنجیدم بلکه بسیار سپاسگزارم . شاید کمترین حسن این بحث همین باشه که ما یاد بگیرم افکارمون رو چکش کاری کنیم و این گام بسیار ارزشمندیه

۸- به قول یکی از دوستان بسیار عزیز " ما مخلصیم ! "

                                                                                                  یا علی !

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 0:15  توسط شبنم  | 

دیروز کسی ازمن پرسید چرا یه نفر مردم گریز میشه ؟

    دیروز خیلی فرصت پاسخگویی نبود اما حالا که خوب فکر می کنم می بینم پرسش خیلی مهمی پرسیده بود .

     آقای دکتر ! راستی چرا یه آدم مردم گریز میشه ؟ چه اتفاقی در زندگی و ذهنش می افته که دیگه تحمل همنوع خودش رو نداره ؟ چه اتفاقی سبب میشه که آدما افسرده میشن ؟

     دیروز بهزاد فیلمی بهم داد و گفت فقط به خاطر لوکیشنهاش ارزش دیدن داره اما من لذت بیشتری از فیلم بردم . داستان یه عده مبلغ مذهبی بود که وارد امریکای جنوبی شده بودن تا بومیان وحشی رو اهلی ، مسیحی و متمدن کنند و بعد نیروهای دولتی استعمار از راه رسیدن و کم کم جنگ وحشیانه ای درگرفت تا بومیها رو از محل زندگی شون دور و سرزمینشون رو تصرف کنند . در اثنای جنگ وحشیانه شون یکی از سران دچار عذاب وجدان شده بود و دیگری برای آرام کردنش می گفت دنیا همینه ، تا بوده همین بوده مهم نیست . اولی پاسخ جالبی بهش داد و گفت ما این دنیا رو اینطوری ساختیم

... Thus have we made the word . Thus have I made it

شاید پاسخ شما هم همینه ، آقای دکتر ! ما آدمها دنیا رو برای هم زشت و تحمل ناپذیر می کنیم . با رفتارهایی که گاهی حتی بهشون نیندیشیدیم . در فرایندهای دروغ ، دورویی و فریب و ... و بعد شروع می کنیم به برچسب زنی مردم گریزی و بدبینی و منفی انگاری و بعد تمسخر و ... . من به آدمی که از دیگران دروغ و دورویی دیده حق میدهم که اعتمادی به دنیا نداشته باشه ، حق میدم که بخواد از آدمها فاصله بگیره ، حق میدهم که حوصله آدمهای تازه رو نداشته باشه . همونطور که به کودکی که یک روز نادیده گرفتمش حق میدم که بخواد ازم متنفر باشه . و میدانم اینکه من و شما در از بین رفتن اعتماد دیگران تاثیر مستقیمی نداشته باشیم دلیل کافی نیست برای اینکه مورد بی اعتمادیشون قرار نگیریم . شاید بارها در زندگی من یا شما هم اتفاقاتی افتاده باشه که اعتمادمون به دیگران سلب شده باشه اما توان این رو داشتیم که دوباره و صدباره بر اوضاع تسلط پیدا کنیم . بله من بارها شاهد رفتارهای ریاکارانه دیگران بودم . در اشکال مختلف از دروغ یه کفاش گرفته تا دروغ آدمهایی که در سخن من رو تایید می کنند و در عمل آدمی رو که با من از زمین تا آسمان فاصله داره . می دانید هر بار که رفتار بعضی از اطرافیان رو می بینم که در برابر سعی و تلاش من کلی تحسین و به به و چه چه میکنند و بعد در عمل کسی رو تایید میکنند که جز خوردن و خوابیدن کاری نمی کنه ، هر بار که می بینم که آدمهایی که شاید در تمام زندگیشون به اندازه یک ماه از زندگی من تلاش نکردن پاداشهایی به مراتب بیش از من به دست آوردن ، پیش از اینکه اجازه بدم این بی عدالتی نابودم کنه به خودم میگم : " من به ارزش خودم فکر میکنم ، من ارزشهامو از اصول خودم می گیرم و منتظر ارزش گذاری و گرفتن پاداش از دیگران نمی مانم ... " اما انتظار ندارم که دیگران در مقابل این نظام غیر منطقی و غیر عادلانه همون کاری رو بکنند که من کردم . شاید آدمی مثل من به قول آقای دکتر شجاعی زند با " کله شقی های خاص سرکار " بوده که از پا ننشستم و شما هم . اما این دلیل کافی نیست که از دیگران هم انتظار این همه توان رو داشته باشیم . من در زندگی بارها و بارها به تلخی تمام شاهد ویرانی کسانی بودم که عمرشون رو برای احقاق حق ، برای دفاع از ارزشهای انسانی ، برای دفاع از اعتقاداتشون گذاشته بودند و حالا یا نبودند و یا در وضع اسفباری زندگی می کردند . نمونه شو در اقشار و سطوح و مدلهای مختلف میشه دید ، از فعالان سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی گرفته تا آسیب دیدگان جنگ . من از اینکه عزیزترین آدمهای زندگیم زیر فشارهای جامعه دارن له می شن در رنج هستم ، من از اینکه ارزشمندترین آدمهای اطرافم ( کسانی که تلاش کردند که زندگی شون با گنجشک و زرافه و ... تفاوت داشته باشه ) بازنده دنیا هستند در رنج هستم . من از اینکه آدمهای بیگناه تاوان مناسبات مسخره اجتماعی آدمهای زرنگ رو پس می دهند در رنج هستم و سخت نیازمند کمک دوستان بسیار عزیزی که هنوز از دنیا نا امید نشدند و می خواهند که دنیایی که خداوند به خوبی ساخته خراب نشه ، دوستانی که زشتیها و تلخیهای دنیا رو به خوبی می بینند ، می فهمند ، بهشون اعتراض می کنند اما هرگز اجازه نمیدند که این سیل خروشان نابودشون کنه .

پی نوشت ۱ : منظورم از آقای دکتر یکی از همنوردان روز پنجشنبه بود .

پی نوشت ۲ : دلم بیش از هر کسی برای دکتر اباذری عزیز تنگ شده با همه خشم و خروش و طغیانش ...

پی نوشت ۳ : در فیلم ماموریت تناقض بین دنیایی که خدا ساخته با دنیایی که ما آدمها ساختیم تکان دهنده است .

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 0:29  توسط شبنم  | 

     سال نو امسال با سفر به کردستان شروع شد . از دوم تا ششم فروردین ، از سنندج تا مهاباد رو دیدیم ( البته توقف کوتاهی هم در همدان داشتیم و سری به آرامگاه باباطاهر زدیم که با ساز و آواز بچه ها ماندنی شد ) همراه با تعدادی از اعضای جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان که به سرپرستی " محمد " سفر بسیار خوبی رو تدارک دیده بودند . روزها گشت و گذار بود در شهر و روستاها و مکانهای دیدنی کردستان و شبها جمع دوستانه ای که با جلسه ای به ریاست " محمد " شروع می شد ( برای بررسی ماجراهای روز گذشته و انتقاد و پیشنهاد و برنامه ریزی برای روز بعد ) و ادامه پیدا می کرد با برنامه های فرهنگی فردی و جمعی ( از اجرای موسیقی توسط بچه ها گرفته تا خواندن شعر و معارفه و بیان تجربیات افراد و ... ) و شبی که تا بامداد کنار دریاچه زریوار بحث شریعتی و افکارش بود و رسالت روشنفکر و ... . خلاصه شبها تا دیر وقت بیدار بودیم و از هر دری می گفتیم و می شنیدیم و صبح بی بهانه ای ( به دستور رئیس ) ساعت 7 صبح بیدار باش بود و  صبحانه مختصری و باز حرکت و گشت و گذار که حتی در اتوبوس هم به ساز زدن بچه ها و بحثهای مختلف می گذشت بحث از تئاتر و نقد " افرا " بود و " بانوی سالخورده " و " بیضایی " و " شاملو " و " مخاطب عام " و " مخاطب خاص " و ...

     خلاصه سفر خیلی خوبی با آدمهای ارزشمندی که حظ فراوانی بردم از آشناییشون مثل " گیتا " که یک سال رو در افغانستان گذرونده بود ، " معصومه " که دو سال در بم بود ، " علیرضا " که علاقمند به کردها بود و کردی می خواند و علاقمند به نمایش بود و نمایشنامه می نوشت و شعر می سرود ، " مهدی " که خلاقیت خارق العاده ای داشت و کلی با شیطنتهای بچگانه اش همه رو می خنداند و عشق و علاقه زیادی داشت به فیلم "سگ کشی " و عاشق ساز زدن بود و سه تار و گیتار می نواخت و قرار شد در مورد نواختن عود برام تحقیقاتی انجام بده و دست آخر هم گروه موسیقی کردی " طاووس " !! رو تشکیل داد ، " ثمیلا " که ویولون می نواخت و صدای قشنگی هم داشت و " بیضایی " رو خیلی منطقی نقد می کرد ، " علی " که رادیکال بود و در نقد تندرو بود ، و " کسری " و " محمد شیرازی " و خواهرش " مریم " که قرار شد به تبع از " مهدی " ما هم گروه کوهنوردی " کرکس " !! رو تشکیل بدیم و برنامه صعود به توچال و سبلان و دماوند رو با هم بچینیم و ...

     و مسنترای جمع مثل خاله " فرح " که در مقابل نقد تند " علی " به " بیضایی "  به شدت از کوره در رفت و اعتراض کرد ، عمو " اصغر " بیش از 60 ساله که شیفته " شریعتی " بود و جستجوگر و هنوز پرسشگر که چه باید کرد ؟ ، خاله " نیره " عزیز که مهربان بود و متفکر و عمو " علی " که مرد با تجربه ای بود و همه جا تلاش می کرد که با اهالی منطقه ارتباط برقرار کنه و از وضعیت فرهنگی و اجتماعی محل سر دربیاره و ...

     و کوچکترها مثل " مینا " و " بابک " و جوونای جمع مخصوصا " الناز " که شعر برای جمع می خواند و " سروین " دختر خاله " فرح " که با وجود سن و سال کمی که داشت از آشنائیش لذت زیادی بردم و ...

     و تلاشها و زحمات بی وقفه " محمد " ، هرگز فراموش نمی کنم شبی رو که تا بامداد به تماشای دریاچه زریوار نشسته بودیم چنان خسته بود که با وجود سرمای هوا ، کناردریاچه خوابش برد و ...

     همه چیز عالی بود از دیدن کردستان گرفته با مردمی که همیشه بهشون علاقمند بودم و در این سفر بیشتر هم بهشون علاقمند شدم ( به نظرم مردم بسیار خوبی بودند مخصوصا مردم سنندج ) تا برنامه هایی که فشرده و ساده برگزار می شد و تقسیم کاری که برای تهیه و توزیع غذا توسط خاله " آذر " انجام شده بود و هر روز نوبت کارگری چند نفر بود و لباس کردی خریدن و ملبس شدن بچه ها و رقصهای کردی که فکر می کنم مهمترین ویژگیش جمعی بودنش بود ،  ... دلم می خواست چند روز دیگه می ماندیم و دلم می خواد که اون سفر تکرار بشه .

 

پی نوشت 1 : از " محمد " عزیز ملیونها بار ممنونم که امکان دیدن سرزمینی رو برام فراهم کرد که سالها مشتاق دیدارش بودم ، اون هم سفری با این کیفیت ، خواستم بگم تا یکسال تمام تئاترهای خوب رو مهمون منه ، فکر کردم باز هم جبران محبتش نخواهد شد شاید خودش هم ندونه منو به چه سفری دعوت کرده ! ( البته پیشنهادم سرجاشه ) .

پی نوشت 2 : سفر کردستان با همه حظی که بردیم همراه با رنج مردمی بود که از بسیاری امکانات اجتماعی محروم بودند و گاهی واقعا آزار دهنده بود ، شاید در فرصت دیگه ای بیشتر در موردش بنویسم .  

پی نوشت 3 : از همون روز اول فهمیدم که عکس نمی تونه اونچه رو که ما تجربه کردیم بیان کنه و عکسهایی که گرفتیم شاید فقط یادآور اون روزها و لحظه ها به خودمون باشه ، همین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 23:44  توسط شبنم  | 

    یک سالی می شه که امنترین جانپناه روح من شده فیلم " سگ کشی " ، هر وقت از هرجا کم میارم به " گلرخ " پناه میبرم . انقدر که گاهی فکر می کنم حتی خود فیلمساز هم به اندازه من فیلم رو ندیده . امروز هم برای n امین بار فیلم رو تماشا کردم . و فکر میکنم اخلاقا وظیفه دارم که از فیلمساز تشکر ویژه کنم .

    اما سگ کشی اثر بی نظیر بهرام بیضایی :

     داستان با صحنه سازی های ناصر معاصر برای ترساندن جواد مقدم شروع می شه و بعد از فرار مقدم ، گلرخ ( همسر ناصر معاصر ) به قصد آشتی با ناصر معاصر به تهران میاد . در راه هتل صحنه بسیار زیبایی از حرکت گلرخ در خیابان را می بینیم ، در خلاف جهت حرکت تمام وسائط نقلیه که نمادی از حرکت خلاف جهت گلرخ در تمام داستانه . در واقع در تمام داستان گلرخ بر خلاف جهت رایج حرکت میکنه . " اون می ترسه اما می دونه که هر قدمی که بر میداره بدون خطر کردن اصلا ممکن نیست " ، پس شجاعانه به استقبال خطرات میره . در ادامه ، داستان با روبه رو شدن گلرخ با شخصیتهای مختلف ادامه پیدا میکنه . فیلم با اون همه پرسوناژ چنان ماهرانه و عمیق در عرض چند دقیقه هر شخصیت رو به تصویر می کشه که من هنوز پس از دهها بار دیدن ، نکات تازه ای در داستان کشف میکنم .

    از یک سو بیضایی بخشی از مسائل اجتماعی رو مورد نقادی قرار میده ، نظامهای فاسد دلالی رو به چالش می کشه و در مقابل نظامهای فاسد اخلاقی و اقتصادی طغیان می کنه بی اینکه بخواد داوری یک جانبه ای داشته باشه . می بینیم که تنها ویژگی مشترک شخصیتهای داستان اینه که همه دلالند اما دیگه در جنبه های دیگه اشتراک ندارن . تحصیلکرده و بی سواد ، مرد و زن ، فقیر و غنی و ... و به نظرم این هم از ویژگیهای برجسته داستانه که بسیاری از جبرهای ساختاری رو نفی میکنه .

     و از سوی دیگه به فاجعه ندانستن می پردازه . شخصیت عیوض در واقع بیان اهمیت آگاهی است . خود بیضایی گفته بود : " من همیشه نفرت دارم از اینکه ما آدمهای نادان رو به صورت آدمهای بامزه و مامانی معرفی کنیم ، چرا که گاهی این آدمها میتونن منشاء لطمات جبران ناپذیری باشند . شخصیت عیوض فاجعه نادانی است "

     بیضایی بسیار زیبا نقش ما آدمها رو در خراب کردن دنیا بیان می کنه با اون تابلوی بزرگی که چند بار گلرخ از کنارش رد می شه ( محیط زیست را آلوده نکنیم ! ) .

     اما نکته بسیار مهم داستان ، شخصیت قهرمانی است که بیضایی به تصویر میکشه . شخصیت گلرخ آیده ال تایپ فیمینیسمی است که من عمیقا بهش معتقدم و این شخصیت چنان وارسته و مستغنی است که آدم ناخود آگاه تحسینش می کنه . من این آدم رو قبلا در شخصیت آنت ( قهرمان جان شیفته رومن رولان ) و بعد عمیقتر از اون در داستانهای محمود دولت آبادی دیده بودم ( مثل بلقیس کلیدر و یا مرگان سلوچ ) اما برتری گلرخ به اونها اینه که گلرخ یه شخصیت امروزی ایرانیه با تمام چالشهایی که یه زن ایرانی امروز با اون درگیره . گلرخ نه تنها نمونه یه زن ایده آله که به نظرم او نمودی از یک انسان ایده آل ( ابر انسان نیچه ) است . و متاسفانه انگار باید با همه دنیا در نبرد باشه که البته به قول گروهبان نغمه " زورتون نمی رسه " و من البته معتقدم که فقط بهای گزافی داره . همین که این سیل خروشان گلرخ رو با خودش نمیبره و تا پایان داستان ذره ای از فساد دنیایی که ما آدمها ساختیم به شخصیت غنی و قوی گلرخ نفوذ نمیکنه یعنی که خیلی هم کم زور نیست و این یعنی گرگ شدن اجباری نیست . و این آزادی که فیلمساز به تصویر میکشه بسیار ارزشمنده در واقع  قهرمان بیضایی تنها یک شخصیت نیست یک شیوه زیستنه ، یک مذهب و شاید یک کتاب اخلاق ( اینجا خوشبختانه باید بگم بهرام بیضایی در تعریف ابر انسان از فیلسوف بزرگ معاصر ، نیچه ، تواناتر بوده چون نیچه که در کتاب " چنین گفت زرتشت " تلاش میکنه مشخصات ابرانسان رو بیان کنه چندان فراتر از پند و اندرز نمیره اما ابر انسان بیضایی در مقابل چشمان ما زندگی میکنه ) . به نظرم بیجا نیست که بیضایی در افرا از زبان نویسنده میگه " نویسنده عاشق شخصیتی که خلق کرده میشه " راستش این شخصیت من رو هم شیفته خودش کرده . هربار که به این قهرمان افسانه ای بیضایی ، گلرخ کمالی ( که انصافا مژده شمسایی هم خیلی خوب نقشش رو بازی کرده ) ، نگاه می کنم به خودم میگم " هنوز هم میشه به انسان امیدوار بود " .

 

پی نوشت : فیلم نقاط قوت دیگه ای هم داره ، از جمله ایفای نقش بسیار خوب تعداد زیادی از بازیگران سینما ، موسیقی ، طراحی صحنه و ... اما من آنقدر تحت تاثیر داستان هستم که از بقیه می گذرم . 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 3:25  توسط شبنم  | 

از اون هفته ای که از کوه بر می گشتیم به حرف " بهدخت " در مورد " افرا " زیاد فکر کردم . می گفت قهرمان " بیضایی " یک نقطه ضعف بسیار بزرگ داره و اون این که نمی تونه از خودش دفاع کنه . البته " بیضایی " نیازی به دفاع من نداره و من با نوشتن این مطلب در واقع از خودم دفاع می کنم . من اون موقعیت رو تجربه کردم و به همین دلیل هم فکر می کنم که گاهی وقتها رفتن بهترین دفاعی است که آدم میتونه از خودش بکنه . گاهی دفاع این نیست که آدم شروع به داد و بیداد کنه . گاهی حیرت می کنم از اینکه این آدم چه توانایی عمیقی در دیدن واقعیات جامعه داره ، واقعیاتی که من خوب ندیده بودم تا تجربه اش کردم  . من خودِ خود " ناصر معاصر " رو از نزدیک دیدم . ازم کمک خواست و کمکش کردم . اما وقتی که مشکلش حل شد وقتی که چکهای برگشتیشو پس گرفت ، وقتی دیگه نیازی به من نداشت چنان سیلی محکمی بهم زد که تا مدتها گیج بودم . واقعیت با تمام تلخیش مثل یک دیو تنومند در برابرم قد علم کرده بود و من با تمام اگزیستانسیالیسمی که بهش معتقد بودم داشتم قالب تهی می کردم . خسته ، شکسته ، فرو پاشیده ، وحشت زده و مهمتر از همه مبهوت . مثل " گلرخ " که باورش نمیشد من هم باورم نمی شد ، باورم نمی شد . تکه تکه شدن ذرات روحم و فرو ریختنش رو به وضوح حس می کردم . چه باید میکردم ؟ گفتم : " اعتمادم رو به دنیا بهم برگردون ! " ، سرم داد زد :  " دفعه بعد مواظب باش ! " . چطور باید از خودم دفاع می کردم ؟ باید می گفتم خفه شو ؟ باید جیغ می زدم ؟ باید گریه می کردم ؟ باید چی کار می کردم که ضعیف نبوده باشم ؟ خوب یادمه که وسط خیابون خودم رو به زور سرپا نگه داشتم تا رسیدم به یه نیمکت و مبهوت روش نشستم . چی شد ؟ این چه اتفاقی بود که برام افتاده بود ؟ آیا این حق من بود ؟ من رفته بودم به یکی کمک کنم و حالا اون بره مظلومی که با اشک و التماس به سراغم اومده بود و من دستش رو گرفته و بلندش کرده بودم مثل گرگ درنده ای دندان تیز کرده بود و آماده بود که لت و پارم کنه ! چه باید می کردم که از خودم دفاع کرده باشم ؟ باید من هم گرگ میشدم ؟ باید حمله می کردم ؟ باید من هم دندان تیز میکردم ؟ یاد " گلرخ " افتادم که بغضش رو فرو خورد ، روی برگردوند و رفت . من هم بغضم رو فرو خوردم و رفتم . این بهترین دفاعی بود که می تونستم از خودم بکنم . گفتم : " دیگه هرگز نمیخوام ببینمت حتی در مراسم مرگ من شرکت نکن ! " خندید و گفت : " حالا تو بمیر ! " با خودم فکر کردم که اگه بخوام شروع کنم به جدل با این آدم منم میشم مثل خودش . منم باید سلاح خودش رو به دست می گرفتم و من از این کار بیزار بودم . بله بهدخت عزیز ! اگه " گلرخ " رها کرد و رفت علتش این بود که برای دفاع ، اول باید خودشو از اون وسط می کشید بیرون و بعد زخمهاشو مداوا میکرد . من تمام اون صحنه ها رو تجربه کردم . شاید مهمترین دلیل اینکه من فروتنانه در برابر " بیضایی " سر فرود میارم اینه که در وجود قهرمان " بیضایی " ، سرسختی زیبایی رو می بینم و لذت میبرم که اون آدم در مقابل اتفاقات دنیا میجنگه ، زخمی میشه ، آسیب می بینه ، اما تسلیم نمیشه . من هم باید می رفتم و رفتم . باید به هر جان کندنی بود خودم رو سر پا نگه می داشتم و دور می شدم . و حالا بخش مهمی از دفاعم باقی مونده بود . باید خودم از پس زندگیم بر میومدم . تا مدتها خودم رو سرزنش می کردم . فکر می کردم با اشتباهی که کردم صدمات جبران ناپذیری به خودم زدم . سلامتی خودم رو قمار کرده و باخته بودم . سلامتی که سرمایه ارزشمندم بود . حالا یادم نیست چند بار تو مسیر قله توچال کم آوردم . چند بار حس کردم که الان قلبم از کار می افته . و نگران بودم که کار دستت ندم . گفتم میرم پیش متخصص قلب حتما یه راهی هست . از اون روز که شنیدم " دفعه بعد مواظب باش! " و تو خیابون قلبم گرفته بود این اتفاق بارها تکرار شد . و هر بار خودم رو سرزنش می کردم که به دست خودم سلامتیمو از دست دادم و شاید دیگه هرگز به دست نیارمش . بابت این صدمه ای که خورده بودم چه دفاعی باید می کردم ؟ باید می رفتم شکایت می کردم ؟ اما پیش کی ؟ مگه تو این دیار مرجعی بود که من بتونم بهش شکایت کنم ؟ باید جنگ راه مینداختم تا از خودم دفاع کرده باشم ؟ باید دشنام میدادم ؟ نه اون بهتر از من دشنام دادن رو بلد بود . اینها هیچکدام دفاع نبود و هیچکدام دردی از من دوا نمیکرد و وضع منو بدتر میکرد . من باخته بودم ، و اونچه که باخته بودم بسیار مهمتر از اون بود که بشه توصیف کرد . مثل " گلرخ " ، مثل " افرا " ، اونچه که " افرا " باخته بود خیلی مهمتر از اتهام دزدی بود که بهش زده بودند . " افرا " تمام عشق و امید و اعتمادش رو باخته بود . آدمهایی که بهشون عشق ورزیده بود بهش سیلی زده بودند اینجا دفاع در مقابل یه حرف مطرح نیست ، بلکه دفاع در مقابل دنیایی است که ویران شده . " گلرخ " و " افرا " هم مثل من باید در برابر دنیایی که رو سرشون هوار شده بود ، دفاع می کردند . فهمیدم که باید زندگی کنم و اول شروع کردم به تمرینهایی برای تقویت قلب ضعیف شده ام . گاهی هم به قلبم می گفتم که تو نباید ضعیف بشی چون من حتی بعد از مرگم هم تو رو بخشیدم . حتی اگه من نبودم ، تو باید باشی اما حالا فکر میکردم شاید خودم نیاز به یه قلب پیدا کنم ! دوستم " زهره ( خسروی ) " می گفت در وجود خودت علت رو جستجو کن ! تو اونجا چه غلطی می کردی که اون اتفاق برات افتاد ؟ چرا اونجا بودی ؟ البته " زهره " تا حدی درست می گفت ، باید در وجود خودم هم کنکاش می کردم و اشکالات کار خودم رو پیدا می کردم . اما اگه یه روز تو خیابون یه ماشین بیاد به من بزنه و منو فلج کنه ، باز هم باید بگم من تو خیابون چه غلطی می کردم ؟ هرچی بود دیگه گذشته بود . باید می رفتم و زندگیمو از نو می ساختم . پس شروع کردم به انجام چند کار ، یکی اینکه بدانم چه شد که این بلا به سرم اومد ( بعدا به " زهره " گفتم شاید علتش این بود که من خیلی مغرور بودم و باید یه جوری باورم می شد که من هم آسیب پذیرم ) و یکی دیگه به دست آوردن سلامتی و شادابی از دست رفته ام . اومدم دماوند که باورم بشه هنوز زنده هستم و باید زندگی کنم و خوشبختانه کم کم دنیا به کمکم اومد . تو بودی و اون پنج شیش تا جوون که نمیدونم به چه دلیلی منو مورد لطف خودتون قرار دادین . و البته خدایی که بین اون همه آدم ورزشکار من رو به قله رسوند . همه چیز دست به دست هم داد تا من به سلامت به قله برسم و باورم بشه که باید زندگی کنم . و حالا که تقریبا به زندگی برگشتم می تونم بهتر فکر کنم . میدانم که اون آدم ضعیفتر از اونه که بخوام کارهاشو تلافی کنم و بخش مهمی از دندون تیز کردنهاش به خاطر ضعفش بود و میدانم که ممکنه فردا که باز هم چکش برگشت بخوره و کارش به من بیفته به سراغم بیاد و البته نمیدانم که اونوقت باید چه کنم . دلم میخواد که اون روز هرگز سراغ من نیاد چون فکر می کنم که اگه باز هم آدمی ازم کمک بخواد به دلیل اعتماد از دست رفته ام روی بر نخواهم گرداند اگرچه که همواره داستان " ناصر معاصر " رو به یاد خواهم آورد و همواره از خاطره اینکه مورد ظلم واقع شدم در رنج خواهم بود . اما هرگز فکر نمی کنم که از خودم دفاع نکردم و یا توانایی دفاع از خودم را نداشتم . امیدوارم هرگز برات پیش نیاد دوست جوان من ، اما اگه خدای نکرده برات چنان اتفاقی افتاد بدان که گاهی وقتها رفتن بهترین دفاعه ...  

 

      بارگاه سوم - کمپ اصلی دماوند - جمعه 86/5/19

 

  

بارگاه سوم - کمپ اصلی دماوند - جمعه 86/5/19

  

 

علف چین - آقای دیهیم در حال آموزش جمع کردن چادر به من و بهدخت - جمعه 86/5/19

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 5:2  توسط شبنم  | 

 

امروز ۹ ژانویه و سالروز تولد سیمون دوبووار بود . من یادم نبود اما یکی از دوستان محترم یادش بود و پیشنهاد کرد که در موردش مطلبی بنویسم و دیدم چقدر پیشنهادش بجا و حتی لازم بوده .

 " مثل من رفتار کنید ، نترسید . به دنبال تسخیر جهان بروید جهان متعلق به شماست "

" سیمون دو بووار " درروز نهم ژانویه 1908 در پاریس به دنیا آمد و چنانکه خود در کتابخاطراتش می نویسد دوران کودکی اش را در خانواده ای فرهیخته ( با پدر و مادری که ثروتمند نبودند اما برای رشد فکری سیمون و خواهرش  تلاش زیادی می کردند ) سپری شد . سیمون دوبووار در سن جوانی زمانی که در رشته فلسفه تحصیل می کرد با ژان پل سارتر آشنا شد و این آشنایی ( که تا پایان عمر ادامه یافت ) تاثیراتی مهمی بر هر دو فیلسوف بزرگ قرن گذشت . سیمون دو بووار در زندگی پربار و پرکار خود اثرات ارزشمندی نیز از خود به جای گذاشت . کتاب " خاطرات " وی که در چهار جلد چاپ شده اثر ارزشمندی است که چگونگی شکل گیری شخصیت نویسنده را ، در خلال تلاشهای خستگی ناپذیرش ، نشان می دهد و شاید بهترین پاسخ به این پرسش باشد که " چگونه انسان سیمون دو بووار می شود ؟ " ضمنا با مطالعه این کتاب به بخش مهمی از تاریخ سیاسی ، اجتماعی و به ویژه تاریخ ادبیات قرن بیستم فرانسه می توان دست یافت . " جنس دوم " که به نوعی کتاب مقدس فمینیستی جهان به شمار می رود در جلد اول شامل دیدگاههای تحلیلی نویسنده از وضعیت زنان و مردان در جامعه است و در جلد دوم کتاب راههای برون رفت از وضع موجود را بیان می کند .

     ویژگی مهم " سیمون دو بووار " این است که وی در وهله اول یک اگزیستانسیالیست است و در واقع فمینیسمی که وی بنیانگذاری می کند نیز بر پایه اندیشه های اگزیستانسیالیستی اوست .

" سیمون دو بووار " کتابی دارد تحت عنوان " مهمان " که در این داستان قهرمان داستان دست به قتل میزند ، وی در کتاب " خاطراتش " در این مورد می نویسد می خواستم که " فرانسوا " کاری کرده باشد غیر از تسلیم شدن در برابر شرایط . فیلسوف بزرگ در تمام طول زندگی هرگز تسلیم جبرهای اجتماعی نشد و  همواره با تلاش فراوان با تمام جبرهای زندگی مقابله کرد و شیوه زندگیش بهترین تایید بر این مدعاست . از دوران کودکی گرفته تا زندگیش در هتلها و سفرهای دور و درازش که پیاده با یک کوله پشتی و چند کتاب از جنگلها و کوهها عبور می کرد و هراز چندگاهی در روستایی می ماند و زیر درختی می نشست و می نوشت تا خاطرات زندگیش به عنوان معلم در شهرهای مختلف فرانسه و پس از آن روزهایی که تنها و یا همراه با سارتر به نقاط مختلف دنیا سفر کرد ، همه و همه خواندنی است و ...

" سیمون دو بووار " در 14 آوریل 1986 درگذشت . پس از مرگ وی بسیاری از موافقان و مخالفان از او یاد کردند و حتی مخالفان نیز از تجلیل از او خودداری نکردند .

" ژاک شیراک " نخست وزیر وقت فرانسه گفت :

" خبر مرگ سیمون دوبووار ، تاکیدی بر پایان یک دوران است ... استعداد بی نظیر او ، از وی نویسنده ای ساخته که درادبیات فرانسه جایگاهی خاص دارد . به نام دولت ، از خاطره او با احترام تجلیل می کنم . "

" جک لانگ " وزیر فرهنگ فرانسه می گوید :

" همراه با سیمون دوبووار ، زنی استثنایی را از دست می دهیم ... او فردی با همت بود که هرگز دفاع از مصالح ستمدیدگان را از یاد نبرد و دارای این ظرافت بود که این کار را با نهایت استعداد انجام دهد... "

از آثار وی می توان به کتابهای زیر اشاره کرد :

-          جنس دوم ( دو جلد )

-          خاطرات ( چهار جلد )

-          همه می میرند

-          مهمان

-          ماندارنها

-          بانوی شکسته

-          ...

پی نوشت : ممنون از مهرداد به خاطر یادآوری بسیار بجاش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 22:35  توسط شبنم  | 

     راستش مدتهاست که یقین حاصل کردم که عمر عزیز داره مثل برق و باد می گذره و دیگه حتی یک لحظه اش هم تکرار نخواهد شد . امروز صبح راه افتادم تا ساعت 7.5 صبح دم بانک باشم و بتونم زودترقبض تلفن رو بپردازم و بعد هم برم سرکار . بانک اولی شلوغ بود ، بانک دوم و بانک سوم . رفتم از  متصدی بانک پرسیدم که میشه قبض تلفن رو با عابر بانک پرداخت کرد یا نه ؟ گفت : " من نمیدونم اگه میشه پرداخت کنید اگه نمیشه پرداخت نکنید " خوب ، خدا رو شکر جواب خوبی گرفتم و راستش جرات هم نکردم با این همه مسئولیت شناسی ریسک کنم و قبض رو از طریق عابر بانک بپردازم . برگشتم رفتم تو صف ایستادم حدود 15 نفر پیش از من در صف بودند و فقط هم یکی از باجه ها به امر خطیر دریافت قبوش می رسید . چشمتون روز بد نبینه از ساعت 7:35 دقیقه تا ساعت 9:10 تو صف بودم تا یه قبض تلفن کذایی رو بپردازم . بقیه چه راحت و آسوده منتظر ایستاده بودند و  گل می گفتن و گل میشنفتن ، اما من بدجور کفری بودم . از اینهمه بی نظمی ، از اینکه انگار وقت هم جزو کالاهای ارزون این مردمه ، از اینکه رئیس شعبه با اینکه ازدحام جمعیت رو می دید حتی به خودش این زحمت رو نمیداد که یه نیروی کمکی برای دریافت قبض بذاره ( آخه فردا آخرین مهلت پرداخت بود و به همین دلیل هم مردم هجوم آورده بودند ) از اینکه هر از چند گاهی یه نفر می اومد یه سلام و علیکی میکرد و بعد هم خیلی شیک می ایستاد کنار آشناش ، یا اینکه یه مشت قبض رو می داد دست طرف و می رفت پی کارش . به خودم فحش و بد و بیراه گفتم که چرا صبح زودتر نیومدم ( مثلا اگه از ساعت 6:45 دم بانک بودم احتمالا جزو اولین نفرا میبودم ) چرا چند روز زودتر نیومدم ، چرا برنامه ریزیی برای 1.5 ساعت در صف ایستادن نکردم و ...  

     عصری سوار متروی کرج شدم . خوشحال و خندون وسایلم رو مرتب کردم ، کتابم رو در آوردم و شروع به خواندن کردم هنوز چند سطر نگذشته بود که سر و صدای خانمها بلند شد . یه عده بیرون داد و قال می کردند و یه عده درون قطار . خوب مثل اینکه قطار باز هم خراب شده بود و جرقه و آتشی دیده شده بود و حالا اونهایی که تو قطار بودند حسابی ترسیده بودند و از رو سر و کله هم می پریدند که ازقطار خارج بشن ، جل و پلاسم رو جمع کردم و بلند شدم . چند دقیقه ای طول کشید تا درهای قطار باز شد و با عرض پوزش ، از مسافران محترم ( یعنی ما ) خواستند که قطار رو ترک کنیم و بریم سکوی جنوبی یه قطار دیگه سوار شیم . این قسمت دیدنی بود . وقتی یه قطار کرج تو اون ساعت تخلیه می شه یعنی چیزی حدود 2000 نفر می ریزن بیرون و حالا همه می خواستند از یه راهرو به عرض حدود 1 متر عبور کنند و از قضا همه شون هم عجله داشتند که زودتر به قطار بعدی برسند . بعضی ها از روی ریل رد می شدن و هر چی مامور ایستگاه گلوی خودش رو پاره کرد که " مسافر محترم ریلی که داری از روش رد می شی برق فشار قوی داره و ... " اصلا اهمیتی بهش نمی دادند حتی خانوم مسنی کنار من گفت : " اگه برق داشت که همون اولی رو می گرفت حالا که نگرفته پس ما هم می تونیم بریم ! . بلبشویی بود  دیدنی . باز خودمو کنار کشیدم و صبر کردم تا کمی خلوتتر بشه و قطار بعدی رو سوار شدم ( یه چیزی حدود 40 دقیقه علاف بودم ) در این اثنا با چند نفر وارد گفتمان شدم ( یعنی حسابی غر زدیم ) یکی می گفت اینها مقصرند و دیگری می گفت اونها مقصرند و ... وقتی سوار شدم دیگه حوصله فکر کردن به مترو رو نداشتم . باز هم به کتابم پناه بردم تا قطار رسید گلشهر .

     اما حالا دارم فکر میکنم به اینکه چند وقتی میشه که قطارها از کار افتاده شدن و ما هفته ای دست کم دو سه مورد از این ماجراها داریم . و متاسفم برای خودمون که نمیتونیم کارهایی به این سادگی رو نظم ببخشیم و در واقع با درست استفاده نکردن ، تکنولوژی رو که باید مایه خیر و آسایشمون باشه تبدیل به شر کردیم . و یه چیز دیگه در مورد خودم و شاید خیلی از آدمهای اطراف اینه که هر وقت چیزی درست کار نمیکنه به جای اینکه درصدد اصلاحش بر بیاییم خودمون رو باهاش وفق می دیم . مثلا اگه سیستم بانکی مون درستکار نمی کنه از ساعت 6 صبح می ریم تو صف بانک ، اگه تعداد حرکتهای قطار متناسب با تعداد مسافر نیست یه ساعتی تو ایستگاه خودمونو منتظر نگه میداریم . یه زمانی اتوبان ساعت 7.5 صبح شلوغ بود اما حالا از ساعت 6 صبح یکسره شلوغه چون مردم دیگه از ساعت 6 صبح از خونه میرن بیرون که ساعت 9 برسن سر کارشون و ... . این انعطاف تا حدیش درست و ضروریه اما نمیدانم که تا کجا می تونه ادامه پیدا کنه ولی قطعا دیگه داره از حد می گذره و این به هر حال راه حل مشکل نیست .

 

پی نوشت : قبض موبایلم رو همین امروز از طریق عابر بانک در عرض 1 دقیقه پرداخت کردم . خدا رو شکر که این مورد درست کار میکنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 23:14  توسط شبنم  | 

آی شاهزاده قصه ها !

شاهزاده !

تابوت زرین کوچولویت را که باز کردند

هوار !

کفنت را که گشودند

وای !

وای !

سرخی گونه هایت

دلم را رمباند

لبخندت

آی خنده ات

تا پشت گوشهایم را سرخ کرد

ماهپاره

...*

   امروز سرم حسابی شلوغ بود داشتم به کارهام میرسیدم که " ستار " زنگ زد ، از خیابون زنگ می زد با یکی از دوستاش و خیلی هم ناراحت بودند . ماجرای یه کودک آزاری بود که حسابی هر دوشون رو پکر کرده بود و حالا زنگ زده بود ببینه چی کار می تونیم بکنیم . از مردی می گفت که کودک سه ، چهار ساله شو آزار میده ، کتک می زنه ، زندانی میکنه ، تهدید می کنه و از زنی که کودک سه ، چهار ساله شو رها کرده و رفته و حالا این بچه مونده که چطوری یه عمر از پس این زندگی بر بیاد . و از ترسها و اضطرابهای بچه گفت . از اینکه همه اهل محل خبر دارند که بچه وضع بدی داره ولی کسی کاری نمیکنه ، چون قوانین نوشته و ننوشته ای هست که نباید تو کار دیگران دخالت کرد ! چون اون مرد حق داره با اموال خودش هر طور دوست داشت رفتار کنه ! چون ... دوستش از خودش هیجان زده تر بود و صداشو می شنیدم که با چه شوری داره سعی می کنه موضوع رو شرح و تفصیل بده . انگار امیدی داشت که من بتونم کمکی بهشون بکنم . و من درمانده بودم . گفتم سعی می کنم یه راهی پیدا کنم . گفتم با انجمن تماس میگیرم و در صورتی که بتونن کار مفیدی انجام بدن در جریان قرارشون میدم . اما واقعا خیلی امیدوارم نبودم که بشه کاری کرد . فکر کردم در نهایت بچه رو از پدرش جدا میکنند اما به کی میسپرنش ؟ به کدام مرجع صاحب صلاحیت ؟ به کدام محیط امن ؟ این پرسش من از خاله " فرزاد " در برخورد اولمون هم بود . اولین جمله ای که به من گفت این بود که " فرزاد " رو از " زیبا " بگیرید و من فکر کرده بودم که بگیریم به دست کی بسپاریم ؟ و حالا نوبت این کودک بود . و هزار هزار سوال دیگه .

   احساس بیهودگی و بیفایدگی می کنم .

  پایش رضایت مشتریان ! ممیزی مدیر عامل ! بهبود مستمر ! افزایش رضایت مشتریان ! واقعا به من چه مربوطه ؟ من اینجا چه غلطی می کنم ؟ من باید به جای اینکه بشینم چک لیست ممیزی مدیر عامل بنویسم بلند شم فریاد بزنم که مایه ننگ جامعه بشریه که کودکان بیگناهش شکنجه بشن و بزرگسالانش خوش و خرم زندگی کنند . به چه حقی ؟ به چه اجازه ای ؟ به چه جرمی ؟

اما نشستم خودمو سرگرم کردم . فقط برای یه لقمه نون ؟ واقعا من به چه دردی می خورم ؟

راستی این بچه وقتی بزرگ شه از روزهای کودکیش چطور یاد خواهد کرد ؟ آیا دلش برای کودکیش تنگ خواهد شد ؟

    و راستش باید بگم که به نظرم اون پدر هم قربانیه و او هم مرد بیچاره ایست چون هرگز لذت غش غش خنده یه بچه سه ساله رو درک نمی کنه وگرنه هرگز با تمام دنیا عوضش نمیکرد .

    نمیدانم ، شاید فردا سری بهش بزنم . و البته نمیدانم که چی کار میشه کرد .

 

*: بخشی از شعری که مانی برای عارف ( برادر فیروزه ) نوشته بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 22:50  توسط شبنم  | 

     امروز محمد واسطه ای شد تا ما بریم دانشکده . همون برنامه ای که به همت جمعیتشون تو دانشکده برگزار شد . این دانشکده یه خاصیت جادویی داره که من هرگز با تمام دنیا عوضش نمی کنم . تمام غم و غصه این چند روزه از یادم رفت . روزهای سختی رو می گذرانم و این بهترین جایی بود که می شد امروز برم . نمایش بسیار خوب بود ( ژاندارک در آتش ) با موضوع آشویتس و تنها یک بازیگر ( حکیمه ، که از بچه های جمعیت بود ) و بسیار خوب اجرا شد . انقدری که من به وجد اومدم و رفتم ازش تشکر کردم و هم من و هم لیلا صمیمانه آرزو کردیم که شاهد موفقیتهای بیشترش در عرصه نمایش باشیم . دیدن بچه های جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان برام خیلی خوشایند بود . همه جوان و شاداب بودند و منو یاد جوانی خودم انداختند . صمیمانه آرزو کردم هرگز آدمهایی که بخشی از جوانی و دنیای زیبای من رو خراب کردند سر و کله شون تو این زندگی این جوانها پیدا نشه و همواره همین شور رو در زندگی داشته باشند . بعد از برنامه هم گشتی تو دانشکده زدیم و با اتفاق لیلا و زهره رفتیم بیرون که اون هم حکایتی داشت . باز هم ممنون از محمد که باعث شد این روزم خوب تمام بشه 

محمد! دمت گرم و دلت گرم و سرت خوش باد !

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 23:20  توسط شبنم  | 

     چند سال پیش بود که یه کسی که هرگز ندیده بودمش از یه دوست واسط شنیده بود که من دانشگاه قبول شدم و ابراز خوشحالی کرده بود از قبولی من و از علاقه اش به من حرف زده بود . برام جالب بود  آدمی که نه منو دیده بود و نه می شناخت نه اشتراک فکری و اخلاقی با من داشت به چه دلیلی باید از قبولی من خوشحال می شد . اونم آدمی از جناحی که " پیروز " رو کشتند . انگار اون جناح یه تقسیم کار بین خودشون کردن . مرداشون آدمایی رو که مثل من فکر می کنند می دزدند ، شکنجه می کنند و می کشند و زناشون ( اونم زنانی که در ولایت مطلقه شوهر ذوب شدند!!! ) از محبت به مقتول و اطرافیانش دم می زنند . مسخره نیست ؟ تو رو خدا مسخره نیست ؟ بعد با خودم فکر کردم که دور از جان شما طرف یا حرف دهنش رو نمی فهمه و همین طوری هر چی میاد دم دهنش قل می ده بیرون و یا اینکه فکر می کنه خیلی سیاستمدار و زرنگه . ( حکایت اون منشی احمقیه که زیراب دیگران رو می زنه و بعد قری به سر و گردنش میده و میگه آدم باید زرنگ باشه ، تو این زمونه اگه آدم فروش نباشی بازنده ای ) . و من البته هم از آن نادانی و هم از این زرنگی بیزارم .

     راستش شما رو نمی دونم اما من فکر می کنم آدم باید تکلیفش با خودش و دیگران روشن باشه و با اون احمقهایی که می گن با دشمنتون مهربون باشید و به دشمنتون مهر بورزید و ... مخالفم . بدیش اینه که وقتی به استدلالشون توجه کنید می بینید که محبتی هم که توصیه می کنند ترفندی برای له کردن طرف مقابله !! محبت می کنند که از این طریق حال طرف رو بگیرند !!!

     به نظرم دوست داشتن من از طرف کسی که منو ندیده و نمی شناسه فقط در صورتی معنا داره که افکار و اندیشه ها و آرمانهایی مشترک با من داشته باشه . در غیر اینصورت حرف زدنش از محبت به من دروغ مزخرفی بیشتر نیست .

     در واقع من آدم رادیکالی هستم و ترجیح می دم بدانم کی واقعا دوستمه و کی دشمنم و میدانم که محبتی بین من و دشمن من وجود نداره . به نظرم بحث تساهل و تسامح فقط در ادبیات سیاسی معنا داره و مربوط به روابط دوستانه آدمها نیست . اینها فقط قراردادهایی برای روابط ثانوی آدمهاست که بتوانند بدون دردسر کنار هم زندگی کنند . همین . به نظرم لازمه که شجاع باشیم و تکلیف خودمون رو روشن کنیم . وگرنه آرامش و امنیت و اعتماد رو بیش از پیش از هم می گیریم و به این جو بی اعتمادی بیشتر دامن می زنیم . و کاری می کنیم که دیگه محبت و دوستی هم معنا و ارزش خودش رو از دست میده . اون وقت یقین دارم که دیگه چیز ارزشمندی تو ارتباطات آدمها وجود نخواهد داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 10:45  توسط شبنم  | 

دانشجو ؟!!

 

دیشب مترو ( نواب ) شلوغ بود ، تو ایستگاه منتظر شدم که دو تا قطار رد شه و قطار سومی رو که خلوت تر بود سوار شدم . مکالمه دو نفر پشت سرم توجهم رو جلب کرد . داشتن از درس و دانشگاه و استادشون که بهشون چقدر مشق داده صحبت می کردن که یه دفعه بحثشون عوض شد .

اولی : قدیم چقدر خوب بود ، زنا می شستن تو خونه به کاراشون می رسیدن . نمی اومدن بیرون انقدر شلوغ بشه .

دومی : از وقتی زنا اومدن بیرون فساد زیاد شده . زنا اومدن بیرون فمنیست گرا ؟!!! شدن و این باعث فساد شده . اگه زنا برن بشینن تو خونه شون فساد هم دیگه تموم می شه .

 

برق از کله ام پرید برگشتم نگاشون کردم . می خواستم ببینم این دانشجویی که مسائل رو به این راحتی تحلیل می کنه و اصطلاحات فنی !!! هم به کار می بره کیه ؟ مخصوصا فرزانه دوم .

 

یه دختر قد بلند محجبه که مقنعه اش رو کیپ سرش کرده بود و چادرش هم تو دستش بود .

یه کم نگاش کردم . در اومدم بهش بگم که بر کدام مبنا فکر می کنی که عامل فساد بیرون اومدن زنها از تو خونه شونه و چرا فکر می کنی به این راحتی می شه مسئله فساد رو حل کرد . خواستم بگم برو نگاهی به تاریخ مذهبی که بهش تظاهر می کنی بنداز تا ببینی که 14 قرن پیش زنی به نام زینب ، دختر علی بن ابی طالب ، یه روز از تو خونه اش اومد بیرون و بین مردان شام سخنرانی کرد و نگفت فساد می شه  . خواستم بگم که تو اصلا می دانی فیمینسم یعنی چی ؟ البته یادم اومد که این هم از مفاهیم مظلوم واقع شده در فرهنگ ماست که متاسفانه برخی از مدعیانش بیشتر بهش ضربه زدند ( ... ) . خواستم بگم راستی این اصطلاح فمنیست گرا رو از کجا پیدا کردی ؟ !!! اما دوباره که نگاش کردم فهمیدم آب در هاون کوبیدنه و من هم حوصله حرف زدن با این یکی رو نداشتم . شاید صحبت کردن با کسی که برای شخصیت انسانی خودش ارزشی قائل نیست و هنوز خودش رو به عنوان آدم به رسمیت نمی شناسه سختترین کار باشه و شاید بی فایده ترین کار .  و تاسف خوردم برای کشوری که دانشجوش اینا باشن و چنین آدمایی بخوان بسازندش !!! ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 10:18  توسط شبنم  |