تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

نمیدونم چه حکایتیه که هر وقت دلم می گیره یه چیزی از یه جای دنیا سرک می کشه و غصه ها رو از دلم می بره . امروز ساعت پنج صبح راه افتادم تا ساعت هفت صبح شرکت باشم و کارهامو برای ممیزی چک کنم . ساعت دوازده و نیم ممیزی تموم شد و من بعد از مدتها چند دقیقه ای وقت آزاد پیدا کردم و بلافاصله سری زدم به اخبار جشنواره که فریاد شوقم بلند شد . این خبر شاید برای دیگران به اندازه من مهم و خوشایند نباشه اما برای من واقعا مهم بود .  فیلم " وقتی همه خوابیم " ساخته " بهرام بیضایی " در جشنواره فیلم فجر اکران می شه . شاید هیچی به این اندازه امروز خستگی رو از روحم به در نمی کرد . امیدوارم بتونم برم فیلم رو ببینم و امیدوارم که مثل همه کارهای استاد خوب باشه . هفته گذشته لبه پرتگاه رو خوانده بودم و بعد متاسف شده بودم از اینکه جایی خوانده بودم که بیضایی از ساختن لبه پرتگاه منصرف شده و با اینکه میدانستم فیلم اخیر در حال ساخته شدنه اما امیدی به اینکه امسال به جشنواره برسه نداشتم ...

البته فكر ميكنم چند تا فيلم خوب ديگه هم تو جشنواره امسال باشه ، شايد فيلم حميد نعمت الله ، فرزاد موتمن و كمال تبريزي ... براي اطلاعات بيشتر مي تونيد به اين نشاني سر بزنيد :

http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=71613

پي نوشت : راستي من چه زود و چه آسون خوشحال ميشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 15:1  توسط شبنم  | 

     دلم برای گلرخ تنگ شده .

     نه برای اینکه گلرخ زنی بود که احساساتش توسط یه مرد به مسخره گرفته شده بود . هرگز . برای من دنیا متکثرتر از این حرفهاست . اصلا قصد " بیضایی " هم چنین داستانی نبود .

     سگ کشی خیلی عمیقتر از یه ملودرام ساده است و ذهن " بیضایی " خلاقتر و پویاتر از اینکه در این سطح بمانه و درجا بزنه . داستان سگ کشی در واقع مواجهه ابر انسان نیچه است با دنیای سرمایه داری .

     " نیچه " در کتاب " چنین گفت زرتشت " مفصلا در مورد ابرانسان و لزوم ابرانسان شدن انسان به عنوان هدف از آفرینش سخن میگه . اما من خیال می کنم که " بهرام بیضایی " این ابر انسان رو به وضوح و خیلی ملموس به تصویر می کشه . " بیضایی " در داستان " سگ کشی " نشان میده که چگونه می شه با همه بدیهای دنیا روبه رو شد ، در مقابلشون ایستاد اما هرگز تسلیم نشد و بر سر ایمان خود ماند .

    تعامل گلرخ با منتسب ، صبوری ، تاجوردی ، حاج نقدی ، نایری ، هاشم برید ، سنگستانی و ناصر معاصر ، و از طرف دیگه تعامل همراه با اعتمادش با پدرش ، عیوض ، مشدی خانوم و ... هر کدام داستان رویارویی یک ابر انسان با دنیاست .

    دنیایی که گاهی خیلی هم دور از دنیای گلرخه و ابتدای داستان این واقعیت به بهترین شکل از زبان " ناصر معاصر " بیان می شه : " همه حواست گلرخ ! اینا داستانهایی نیست که تو می نویسی ! همه حواست گلرخ ! " و اینطوری میخواد دوری دنیای گلرخ رو از دنیایی که قراره باهاش کلنجار بره نشون بده . " گلرخ " شجاعانه به استقبال خطرات میره اما نه به دلیل اینکه از خطر آگاه نیست ، اون میدونه و حتی میترسه اما ایمان داره که باید برای اونچه که براش ارزشمنده بهایی بپردازه و همونطور که خودش در پاسخ به آقای " تابان پور " می گه " برعکس ، اون میترسه ، خیلی هم زیاد ، اما میدونه که هر قدمی که بر میداره بدون خطر کردن اصلا ممکن نیست ... " و قدم برداشتن انتخابیه که " گلرخ " انجام میده . در واقع میتونه اصلا قدمی برنداره یا حداقل در جهت کم خطرتری قدم برداره اما او راه پر فراز و نشیبی رو انتخاب می کنه و اینطوری به استقبال خطرات میره . باهاشون درگیر میشه ، لطمه میخوره اما تسلیم نمیشه و این تسلیم نشدن و این غرق نشدن در دنیای واسطه گری  ( اون هم به بهای گزاف ) به نظرم مهمترین سخن نویسنده است .

    در واقع من فکر می کنم که شخصیت " گلرخ " چکیده اندیشه های " بیضایی " است . به همین دلیل هم در فیلم چند بار می خواد نقش خودش رو به عنوان عاملی در آفرینش " گلرخ " به عنوان پدرش یادآوری کنه ، شاید حتی به خودش ( اونجایی که شماره رمز کیف هر بار سال تولد پدر گلرخه ، 1317 ، و این سال تولد خود " بیضایی " است !) . به گمان من با شناختن " گلرخ " میشه اندیشه های " بیضایی " رو شناخت . میشه به نوع نگرشش به جهان و به معنایی که او برای زندگی قائله پی برد .

     و در پایان داستان " گلرخ " با همه زخمهایی که می خوره و آسیبهایی که میبینه برنده است و پیروز نبرد زندگی .

    و من دلم برای " گلرخ " تنگ می شه چون " گلرخ " ایده آل تایپ اومانیسمی است که من بهش معتقدم ( فکر کنم اصطلاح مذهبی و مسلمونیش میشه " اسوه " ) و ایده آل تایپ فمینیسمی که بهش عمیقا معتقدم به دور از هر شعاری ...

     به دوستانی که خیلی موافق این نگاه من به " گلرخ " نیستند پیشنهاد می کنم که یه بار دیگه " سگ کشی " رو ببینند و این بار " گلرخ " رو در " سگ کشی " ببینند نه اینکه دنبال ربط من و دیگران در اون فیلم بگردند

پی نوشت : سی دی فایلهای صوتی کتاب " چنین گفت زرتشت " نیچه رو با کیفیت خوب دارم و اگه کسی خواست می تونم بهش امانت بدم که تو ماشین ، خیابون ، کوه ، جنگل و یا هر جایی که خواست گوش کنه .

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 0:57  توسط شبنم  | 

نویسنده فیلمنامه : فرشته طائر پور

کارگردان : سیروس الوند

     فیلم زن دوم گویا قراره به مشکلات عاطفی زن و مردی بپردازه که عاشق هم هستند اما به نوعی اسیر جبر اجتماعی ، به ویژه بهرام ( محمدرضا فروتن  )  .

     فکر می کنم ما گاهی وقتها که دوست نداریم بهای انتخابهای زندگیمون رو بپردازیم اسمش رو می ذاریم جبر و شروع می کنیم به گله و شکایت . به هر حال فیلم زن دوم این رفتار و فکر رو به خوبی نشون می ده . زن و فرزند بهرام 5 سال پیش اونو ترک کردن و رفتن خارج از کشور زندگی می کنند بدون اینکه طلاق گرفته باشند . بهرام سه ساله که با مهتاب ( نیکی کریمی ) به صورت غیر رسمی ازدواج کرده و ادعا می کنه که فقط در کنار " مهتاب " و در ارتباط با او بوده که معنای واقعی زندگی رو فهمیده ( ضمنا " مهتاب " هم واقعا زنی شاد ، اندیشمند و پرشوره ) . بعد از سه سال زن و فرزند " بهرام " بر می گردند و ماجراها از همین جا شروع می شه . " بهرام " حاضر نیست از زن و فرزندش بگذره و از طرفی هم حاضر نیست که از عشق " مهتاب " بگذره و میخواد همزمان هر دو رو داشته باشه . ضمن اینکه میخواد که ارتباطش با مهتاب مخفی باشه و کسی ازش مطلع نشه ...

     نمیدانم چرا خیلی از ما عادت نداریم که با واقعیت رو به رو بشیم و وقتی چیزی رو انتخاب می کنیم بدانیم که هر انتخاب بهایی داره و باید اون بها رو بپردازیم . گویی میخواهیم هم از توبره بخوریم و هم از آخور و بعد اسمش رو می ذاریم جبر اجتماعی !!! و از اون بدتر چیزی که در فیلم هم به تصویر کشیده شده تقدیر گرایی و تصمیمات اشتباه گرفتن در زندگی و سپس همه چیز رو به معجزه محول کردنه ( البته فیلم دید انتقادی به این موضوع نداره ) ، نمیدونم چرا انتظار داریم خدا انقدر بیکار باشه که دائم بخواد اشتباهات ما رو رفع و رجوع کنه به هر حال فکر می کنم که لازمه ماها یه مقداری با خودمون رو راست باشیم و با زندگیمون و هنگامی که چیزی رو در زندگی انتخاب می کنیم ( هر چی که هست ) با سربلندی و شجاعت انتخاب کنیم و با شادی بهای اون انتخاب رو بپردازیم .

     پیشنهاد می کنم که هر کسی که فیلم رو ندیده تا دیر نشده بره ببیندش ، به یک بار دیدنش می ارزه .   

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 0:33  توسط شبنم  | 

     برنامه این هفته سینما 5 بود .

     داستان ( که در سال 1850 در فرانسه اتفاق می افته ) با محکوم شدن یک قاتل به اعدام با گیوتین شروع می شه . اما از اونجایی که جزیره سنت پیرز گیوتین و مامور اعدام نداره ، باید تقاضا کنند که از پاریس یا یکی از شهرهای بزرگ برسه . بعد از چند ماه گیوتین رو با کشتی به جزیره می فرستند اما هیچ ناخدایی حاضر نیست مامور اعدام رو سوار کشتیش کنه پس تصمیم می گیرند از بین اهالی جزیره یک مامور اعدام پیدا کنند اما کسی هم حاضر نیست مامور اعدام بشه ... از طرف دیگه قاتل که در این چند ماه در زندان بوده به کمک فرمانده نظامی منطقه و همسرش دست به کارهای مفید زیادی می زنه و بین مردم جزیره محبوبیت پیدا می کنه طوری که مردم دیگه نمی خوان که اعدام بشه ، قسمت جالب داستان همین چالش بین فرماندار و قاضی بین خواست مردمه ... و داستان با اعدام قاتل و تیر باران کاپیتان ( فرمانده نظامی منطقه ) به جرم شورش تموم میشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 10:19  توسط شبنم  | 

    فریاد مورچگان به نوعی تقابل دنیای ذهن و عین بود . عقلانیت منتج از رئالیسمی که در رفتار مرد به نمایش در می آمد و احساس منتج از ایده آلیسمی که در رفتار زن و بیشتر هندوها ( به ویژه در طبیعت گرایی مرد کامل ) نمایان بود . زن با کمک ذهنش جهان رو زیبا میدید حتی جاهایی حس میکردم که داره خودش رو فریب میده و مرد با عقل پرسشگرش جویای حقیقت به نظر می رسید . پرسشهای مرد اگرچه تازگی نداشت اما همچنان جالب بود ، پرسش از زشتی و زیبایی جهان ، عدالت خداوندی ، از وجود خدا ، حتی به چالش کشیدن اعتقادات " بوداییان " و " جین " ها و ...  البته من هم معتقد نیستم که میشه اسم کار مخملباف رو جسارت گذاشت ، چرا که این پرسشها بیش از چند قرنه که مرتب از طرف اصحاب روشنگری و عقلانیت مطرح میشه ، شاید جسارت رو نیچه کرد وقتی یک قرن پیش مرگ خدا رو اعلام کرد و زمانی که ( در کتاب چنین گفت زرتشت ) گفت " کسی که ابر انسان نشده نباید فرزندی رو به دنیا بیاره و انسان تازه ای به جهان اضافه کنه " و این جسارت رو بعد از اون به شکل بارزتری ژان پل سارتر یک عمر زیست ، اما به هر حال به نظرم پرسش از همه دنیا ( حتی از خدا و عدالت و مفاهیمی مثل اون ) هنوز انقدر تکراری نشده که جذابیتش رو برای اهل فکر از دست بده .

    از سوی دیگه نوع نگاه زن به دنیا و نوع نگاه هندوها و حتی نگاه مرد کامل به دنیا اگرچه که ممکنه گاهی به دنبال خودش بی تفاوتی و خلسه بیاره اما می تونه دنیای زیبایی رو درون ذهن آدمها تصویر کنه ( به ویژه دنیای ذهن مرد کامل که به نظرم یه کمی هم با دنیای سایر هندوها فرق داشت ، خیلی زیبا بود) .

    اما نکته جالب برای من رفت و برگشت بین این دو حیطه است . با اینکه معمولا انتخاب متوسط بین دو نوع نگاه یا هر دو چیز متفاوت دیگه ای خیلی کلیشه ای شده ، اما من واقعا  نمی خوام که دست به انتخاب یکی بزنم . اینکه ترکیب این دو مقوله تا چه حد ممکنه و نتیجه اش چی از آب در میاد به گمانم احتیاج به دقت و ریز بینی زیادی داره .

    تماشای بخشی از مناسک فیلم از جشن و دعا و آموزش بچه ها گرفته تا مناسک مرده سوزی در نهایت یه جور احساس سرکار بودن بهم القا کرد ، انگار همه مون یه جورایی سر کاریم تا عمر بگذرد . روز میگذرد ...

 

پی نوشت : از بهزاد عزیز به خاطر پیشنهاد خوبش بی نهایت سپاسگزارم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 16:0  توسط شبنم  | 

این مطلب رو دوست عزیز و گرامی من ( لیلا ) نوشته :

    سلام و سپاس از دوستانی که فرصت دیدن فیلم بسیار ارزشمند mission را برایم فراهم کردند.نکات ارزشمند بسیاری در فیلم بود که نیازمند صحبتها یا نگارشهای طولانی تری است که بخشی را دوستان نکته سنج ذکر کرده اند. در حین دیدن فیلم یاد دکتر فکوهی استاد عزیز و ارجمندم افتادم گویی که سر کلاس نشسته بودم و او با لحن خشک و جدی و یکنواختش حکایت اولین نسل مردم شناسانی که در هیئت مبلغان مذهبی از طرف استعمارگران وارد مستعمرات می شدند ، را بیان می کرد.

    لازم دیدم از موسیقی فیلم هم یادی شود که فوق العاده بود و به نهایت ترکیب و امتزاج با فیلمنامه رسیده بود. موسیقی متن فیلم سینما پارادیزو را نیز همین آهنگساز ساخته است. ضمنا فیلم ماموریت برنده جایزه کن سال 1986 هم می باشد .
     دغدغه های انسانی دوستان همه در یک حوزه بود و هر چه بگویم تکراریست اما جای بیان 2 نکته را لازم دیدم:
1-آجر های عمارت بلند مدرنیزاسیون از خون مردمان سرزمینهای بکر و کهن ساخته شده و امروز باید به مدد این فیلمها و نویسندگان بزرگ و شریفی چون " مارشال برمن " به رد پای خونین و چرکین استعمار نگاه کرد.
2-وقتی زحمت مبلغان را در بالا رفتن از آبشار می دیدم به وضوح برایم روشن بود که چه عواملی منجر می شود یک کشوری امروز به قدرت و رفاه و ثروت فرانسه ، اسپانیا و آمریکا باشد و یک سری کشورها هم مثل ایران و آنگولا و موزامبیک و افغانستان ، بهتره واضح تر بگم چی میشه که یه سری کشورها استعمارگر می شوند و یه سری مستعمره می مانند.هنوز و هنوز و بعد از این . . . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 12:21  توسط شبنم  |